درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۳۳: کتاب الدیات ۱۹: تقدیرات ۵

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

دیة سرخی و کبودی و سیاهی صورت

مقدمه: آخرین مطلبی که در جلسه قبل بیان شد ولی تکمیل نشد، این بود: اگر کسی، صورت دیگری را سرخ یا کبود یا سیاه کند (از روی جنایت)، دیه آن به ترتیب 1.5 دینار، 3 دینار و 6 دینار است. این حکم به خاطر روایت اسحاق بن عمار است. 

حال اگر این سرخی و کبودی و سیاهی، در صورت نباشد، بلکه در جای دیگری از بدن به وجود بیاید، در این صورت، نصف دیه صورت را دارد. یعنی به ترتیب 0.75دینار، 1.5 دینار و 3 دینار. سپس شهید ادعا کردند که روایت نسبت به بدن هیچ اشاره ای ندارد (هر چند ما بیان کردیم که در ذیل روایت اسحاق بن عمار در وسائل الشیعه آمده است که: و کذا الصدوق نحوه و زاد «وفی البدن نصف ذلک»)

بحث جدید: در این حکم اختلافی وجود دارد:

  • شهید ثانی: ظاهر روایت این است که دیه سرخی و کبودی و سیاهی صورت، ثابت است مطلقا. یعنی چه اثر لطمه و سیلی تمام صورت را فرا بگیرد و چه نگیرد/ چه این اثر دوام داشته باشد و چه دوام نداشته باشد.[۱]
  • برخی: دوام اثر سیلی (سرخی و کبودی و سیاهی) شرط است. یعنی اگر این اثر دوام نداشته باشد، ارش ثابت نیست.[۲]

نکته: شهید ثانی عقیده دارند که ما در این مسئله می توانیم مطلقا قائل به ارش شویم[۳] (یعنی حتی در فرض دوام اثر در صورت نیز قائل به ارش شویم! نه قائل به 1.5 و 3 و 6 دینار). 

سؤال1: اگر در سرخی و کبودی و سیاهی صورت، قائل به 1.5 و 3 و 6 دینار شویم، آیا این حکم، قائل تعدی و سرایت به اعضای دیگر بدن (که دیه آن ها از وجه کمتر است) هست؟

پاسخ: دو وجه است: 

  • تعدی جایز است.
  • تعدی جایز نیست.

سؤال2: در صورتی که قائل شویم، دیه صورت، به اعضای دیگر نیز تعدی پیدا می کند، این تعدی به چه نحو خواهد بود؟

پاسخ: دو وجه در مساله است: 

  • نسبت سنجی بین دیه عضو با دیه وجه: مثلا دیه یک دست، نصف دیه کامل می باشد و دیه صورت کامل است. پس دیه دست به صورت نسبت یک دوم دارد.
  • در همه جا، دیه سرخی و کبودی و سیاهی، نصف دیه این سه، در صورت است. یعنی کلا یک دوم را مبنا قرار دهیم.

نکته1: اثر این دو قول در دیه جاهایی مثل انگشت مشخص می شود. نسبت دیه انگشت به صورت می شود یک به ده. پس طبق قول اول باید یک دهم نسبت را در صورت بدهد ولی طبق قول دوم باید یک دوم نسبت به صورت را بدهد (یا مثلا در یک بند انگشت)

نظر شهید ثانی: وقتی اصل اثبات دیه صورت برای سرخی و کبودی و سیاهی (به ترتیب 1.5 و 3 و 6 دینار) با مشکل مواجه بود، اثبات بحث های بعدی (در جاهای دیگر بدن) به مراتب مشکل تر خواهند بود. زیرا اصل حکم روایت به خاطر ضعف سند پذیرفته نشد! تا چه رسد به تعدی به موارد دیگر.

نکته2: اگر کسی به این روایت عمل کرد، این روایت هم شامل مذکر می شود و هم شامل مونث. (1.5 و 3 و 6 دینار هم در مرد است و هم در زن)[۴]


روایت به صورت مطلق حکم را بیان کرده است لذا ما هم از این اطلاق استفاده کرده و همه این موارد را داخل می کنیم.

در کتاب منظور این قول توضیح داده نشده است که دقیقا منظور از دوام داشتن در اینجا چیست؟ چه مدت باید دوام داشته باشد تا حکم ثابت شود؟

زیرا روایت ضعیف السند است. لذا آن را کنار می گذاریم و می گوییم ارش ثابت است. البته به شرطی می توان این روایت را کنار گذاشت که اجماعی بر این حکم وجود نداشته باشد.

دیه زن و مرد تا به ثلث دیه کامل نرسیده است، مساوی می باشد.

۴

تطبیق دیة سرخی و کبودی و سیاهی صورت

﴿ و ﴾ المشهور أنّ هذه الجنايات الثلاث (مشهور این است که سرخی و کبودی و سیاهی صورت) ﴿ في البدن على النصف ﴾ والرواية خالية عنه (روایت چیزی نگفته است که در بدن نصف می باشد) (استاد: که جلسه قبل بیان شد که روایت در این باب وجود دارد: و فی البدن نصف ذلک)  وظاهرها أنّ ذلك يثبت بوجود أثر اللطمة ونحوها في الوجه (ظاهر این روایت این است که این دیه 1.5، 3 و 6 دینار در صورت، ثابت است به وجود اثر لطمه یا مانند لطمه) وإن لم يستوعبه (حتی گر تمام صورت را فرا نگیرد) ولم يدم فيه (حتی اگر این اثر، دوام نداشته باشد) .

وربما قيل باشتراط الدوام (برخی گفته اند که دوام شرط است) ، وإلّا فالأرش (اگر دوام نداشت باید ارش آن حساب شود) ولو قيل بالأرش مطلقاً (چه دوام داشته باشد و چه نداشته باشد) لضعف المستند (روایت ضعیف السند است) ـ إن لم يكن إجماع (البته در صورتی که اجماعی در کار نباشد! زیرا اگر اجماعی در کار باشد، خود اجماع حجت خواهد بود) ـ كان حسناً (جواب لو قیل) .

وفي تعدّي حكم المرويّ إلى غيره من الأعضاء (آیا تعدی بکنیم از حکم روایت ـ 1.5 و 3 و 6 دینار ـ به غیر صورت از اعضا؟) التي ديته أقلّ (اعضایی که دیه آن ها کمتر از صورت است) ـ كاليد والرجل بل الإصبع ـ وجهان (دو وجه دارد). وعلى تقديره (در صورت تعدی حکم به سایر اعضا)  فهل يجب فيه (اعضای دیگر/ غیره من الاعضاء) بنسبة ديته إلى دية الوجه (دیه خود عضو را با دیه وجه نسبت سنجی می کنیم. مثلا دست به صورت می شود یک به دو. یا انگشت نسبت به  صورت می شود 1 به 10) أم بنسبة ما وجب في البدن إلى الوجه (یعنی کلاً در همه اعضا یک دوم حساب کنیم) ؟ وجهان (به نظر می رسد که وجه اول مناسب تر باشد. زیرا لازمه وجه دوم این است که حتی اگر در بند انگشت شخصی هم سرخی ایجاد کند دیه یک دوم باشد که این بعید است) (پس در وجهان اول، عدم تعدی اولی است و در وجهان دوم، قول اول اولی است) .

ولمّا ضعف مأخذ الأصل (وقتی سند این حکم ضعیف بود) كان إثبات مثل هذه الأحكام أضعف (چون این احکام بعدی، همه منوط به روایت بودند) . وإطلاق الحكم يشمل الذكر والاُنثى (اگر کسی روایت را پذیرفت، اطلاق روایت شامل ذکر و انثی می شود) ، فيتساويان في ذلك. وسيأتي التنبيه عليه أيضاً.

۵

دیة شجاج در جاهای دیگر بدن / دیة سوراخ کردن

باید توجه داشت که: آنچه در مباحث گذشته، نسبت به دیه شجاج مطرح شد، در صورت نیز مطرح است. یعنی هر 8 قسم شجاج، چه در سر رخ دهد و چه در صورت، حکمشان یکی است. علت هم این است که شجاج به معنای جراحت سر و صورت است.  

سؤال: اگر شجاج در بدن انجام شود، حکم چیست؟[۱]

پاسخ: در اعضای دیگر، باید دیه آن عضو را نسبت به دیه سر، بسنجیم. مثلا اگر در دست کسی حارصة اتفاق بیوفتد، ابتدا می بینیم که دیه دست، نصف صورت است. حال دیه حارصة در سر یک بعیر بوده است پس دیه حارصة در دست می شود نصف بعیر. یا مثلا اگر در یکی از دو بند انگشت شصت حارصة صورت بگیرد، باید یک بیستم بعیر پرداخت شود زیرا یک انگشت کامل یک دهم دیه دارد حال یک بند از دو بند شصت هم می شود یک بیستم دیه کامل، پس می شود یک بیستم بعیر.

نکته: اگر شخصی، در عضوی از بدن دیگری، سوراخی را ایجاد کند، در دیة دو قول است:

  • قول شیخ طوسی و جماعتی: 100 دینار دیه دارد (یک دهم دیه کامل).

اشکال شهید ثانی: سندی برای قول شیخ طوسی پیدا نکردیم. ضمن اینکه اگر آن عضوی که سوراخ شده است، از اعضایی باشد که خودش به تنهایی 100 دینار دیه ندارد (مثل بند انگشت دست که 50 دینار دیه دارد) چگونه قائل شویم که سوراخ کردن آن 100 دینار دیه دارد؟ این بعید است.

  • برخی: دیه 100 دینار، برای سوراخ کردن اعضایی است که دیه کامل دارند (دیگر اشکال شهید ثانی به وجود نمی آید)

شهید ثانی: این قول، قول خوبی است به شرط اینکه عمل به اصل این حکم متعیّن شود. حال آنکه ما گفتیم این حکم، مستندی ندارد.

نکته1: در کتاب ظریف، عبارتی آمده است به این مضمون: «وَ فِي اَلْخَدِّ إِذَا كَانَ فِيهِ نَافِذَةٌ يُرَى مِنْهَا جَوْفُ اَلْفَمِ فَدِيَتُهَا مِائَتَا دِينَارٍ» این روایت می تواند کمک کند به قول دوم.

نکته2: اینکه علما این حکم را (100 دینار در سوراخ کردن اعضا) اختصاص به مرد داده اند، معنایش این است که زن این حکم را ندارد. حالا در زن چه باید بکنیم؟ در زن سه احتمال است:

  • ارش ثابت است. (هر جایی که مقدر شرعی نیست، به سراغ ارش می رویم)
  • زن، نصف مرد دیه دارد. یعنی اگر در مرد 100 دینار است، در زن 50 دینار است.
  • زن هم مثل مرد 100 دینار دیه دارد. زیرا 100 دینار هنوز به ثلث دیه کامل نرسیده است.

نکته3: هر موردی که برای آن «دینار» تعیین شد در دین، مربوط به زن و مرد کامل است (مسلمان و حر). ولی اگر زن و مرد مسلمان نباشند (کافر ذمی باشند) اگر زن و مرد حرّ نباشند (عبد و امه باشند) در این صورت، به نسبت محاسبه می شود. یعنی اگر در مرد و زن مسلمان گفته شد 100 دینار، این 100 دینار نسبت به دیه کامل آن ها یک دهم است. خب این یک دهم باید در عبد و امة یک دهمِ قیمت آن ها حساب شود. نسبت به کافر دمی هم گفتیم دیه اش 800 درهم است که 10% آن می شود 80 درهم. 


البته به این جنایات در بدن دیگر شجاج نمی گویند! بلکه از آن تعبیر به «جُرح» می کنند.

۶

تطبیق دیة شجاج در جاهای دیگر بدن / دیة سوراخ کردن

﴿ ودية الشجاج ﴾ المتقدّمة (دیه شجاج که قبلا مطرح شد) ﴿ في الوجه والرأس سواء (در صورت و سر مساوی است) (سواء: خبر دیه شجاج) ﴾ لما تقرّر من أنّها لا تطلق إلّا عليها (به خاطر آنچه در ابتدای صفحه 529 در معنای شجاج مطرح شد) .

﴿ وفي البدن (اگر شجاج در بدن اتفاق بیوفتد. که در این صورت دیگر به آن شجاج نمی گویند بلکه له آن «جرح» گویند) بنسبة دية العضو إلى الرأس (دیه سر دیه کامل است، حال دیه آن عضو هر چقدر باشد به نسبت با سر محاسبه می شود) ﴾ ففي حارصة اليد نصف بعير (زیرا حارصة صورت یک بعیر بود و دست نسبت به سر، یک به دو دیه داشت. لذا در اینجا هم یک دوم بعیر دیه دارد)، وفيها (حارصة) في أنملة إبهامها (یکی از دو بند انگشت شصت) نصف عشره (یک بیستم)، وهكذا...

﴿ وفي النافذة (جراحتی که سبب ایجاد سوراخ در بدن شود) في شيء من أطراف (اعضاء بدن) الرَجُل مئة دينار ﴾ على قول الشيخ وجماعة ولم نقف على مستنده (شهید ثانی: ما نمی دانیم مستند این قول شیخ طوسی چیست؟!) وهو (قول شیخ) مع ذلك (علاوه بر اینکه مستندی ندارد) يشكل بما لو كانت دية الطرف تقصر عن المئة (اگر دیه عضوی که سوراخ شده است، کمتر از 100 دینار باشد، باز هم گفته میشود 100 دینار؟! این عضو خودش خودش 100 دینار دیه ندارد!!)  كالأنملة (یک بند انگشت که کمتر از 100 دینار است) ؛ إذ يلزم زيادة دية النافذة فيها على ديتها (از این قول شیخ طوسی، لازم می آید بالاتر بودن دیه نافذة در انملة از خود دیه انملة) ، بل على دية أنملتين حيث يشتمل الإصبع على ثلاث (اگر انگشت سه بندی باشد، سوراخ کردن، دیه اش از دو بند انگشت کامل بالاتر می رود) .

وربما خصّها بعضهم بعضو فيه كمال الدية (برخی گفته اند این 100 دینار سوراخ کردن، فقط برای عضوی است که در آن دیه کامل وجود دارد)  ولا بأس به (این حرف، حرف خوبی است) إن تعيّن العمل بأصله (البته اگر عمل به اصل این حکم متعین باشد! زیرا اصل این حکم گفته شد که مستندی ندارد) . ويعضده (کمک می کند به این قول دوم را)  أنّ الموجود في كتاب ظريف ليس مطلقاً كما ذكروه (آن روایتی که در کتاب ظریف وجود دارد، مثل آنچه این آقایون در قول اول گفتند مطلق نیست. یعنی در همه اعضای بدن نیست!) ، بل قال: « إنّ في الخدّ إذا كانت فيه نافذة (اگر در گونه انسان سوراخی ایجاد شود) ويُرى منها جوف الفم (از آن سوراخ، داخل دهان دیده شود) فديتها مئة دينار » (این صد دینار در روایت برای همه موارد گفته نشده است. بلکه برای گونه بود!) .

وتخصيصهم الحكم بالرجل (اینکه آقایون حکم را اختصاص به مرد داده اند) يقتضي أنّ المرأة ليست كذلك (معنایش این است که حکم زن این نیست) ، فيحتمل الرجوع فيها إلى الأصل من الأرش (ممکن است در این موارد، رجوع شود به اصل و وقاعده اولیه که همان ارش است)  أو حكم (عطف بر اصل) الشجاج بالنسبة (نسبت سنجی می کنیم) وثبوت خمسين ديناراً على النصف كالدية (دیه زن چون نصف مرد است، اینجا هم 100 دینار تبدیل به 50 دینار ـ نصف ـ می شود) . وفي بعض فتاوى المصنّف: أنّ الاُنثى كالذكر في ذلك ففي نافذتها مئة دينار أيضاً (این قول بر این اساس است که اگرچه دیه زن نصف مرد است و لی این به شرطی است که ثلث دیه کامل بالاتر برود).

﴿ وكلّ ما ذكر من الدينار فهو منسوب إلى صاحب الدية التامّة والمرأة الكاملة (هر آنچه از دینار گفته شد، منسوب به کسی است که صاحب دیه تامه است. یعنی کسی که هم مسلمان باشد و هم حر باشد. زن کامل هم یعنی زنی که هم مسلمان باشد و هم حر)، وفي العبد والذمّي بنسبتها إلى النفس (یعنی اگر یک مرد مسلمان 1000 دینار دیه دارد باید دید عبد نسبت به او چه قدر است. اگر قیمت عبد 100 دینار بود، باید نسبت سنجی کنیم که می شود یک دهم. / یا مثلا نسبت دیه ذمی ـ 800 درهم ـ به 1000 دینار می شود 8 درصد) ﴾.

كتب المصنّف على الكتاب (حاشیه کتاب لمعه) في تفسير ذلك: أنّ ما ذكر فيه (لفظ دینار) لفظ «من الأبعاض ـ كالنافذة والاحمرار والاخضرار ـ فهو واجب للرجل الكامل، والمرأة الكاملة، فإذا اتّفق في ذمّي أو عبد اُخذ بالنسبة، مثلاً النافذة فيها مئة دينار، ففي الذمّي ثمانية دنانير (8 دینار. که می شود 8 %) ، وفي العبد عشر قيمته (چون 100 نسبت به 1000 دینار یک دهم است) ، وكذا الباقي.

۷

معنی ارش و حکومت

ما بارها در عبارات شهید، حکومت را به ارش معنی کردیم. حال خود شهید اول تصریح می کنند که معنای حکومت و ارش یکی است. 

سؤال: ارش چگونه محاسبه می شود؟

پاسخ: اگر نسبت به یک حرّی، جنایتی رخ دهد، باید ابتدا او را عبد فرض کرد. حال می گوییم اگر این شخص عبد باشد، در بازار به صورت سالم (بدون در نظر گرفتن جنایت) چه قیمتی دارد؟ وقتی قیمت او به دست آمد، حال قیمت او را با وجود جنایتی که روی رخ داده است در بازار حساب می کنیم. حال بین قیمت صحیح و معیب، نسبت سنجی می کنیم. مثلا اگر بگویند صحیح این شخص 10 دینار است و معیب آن 9 دینار است. در اینجا یعنی 10 درصد از قیمت او کم شده است. حال اگر شخص واقعا عبد است، می شود 10 درصد قیمتش و اگر حر است می شود 10 درصد دیه کامل او (10 درصد 1000 دینار). 

نکته: ارش و حکومت در جایی است که مقدر شرعی نیست. ولی در جایی که مقدر شرعی وجود دارد، ملاک حر است. مثلا دست نسبت به دیه کامل، یک به دو است. حال در عبد می گوییم، دست عبد نصف قیمت اوست.

۸

تطبیق معنی ارش و حکومت

﴿ ومعنى الحكومة والأرش ﴾ فيما لا تقدير لديته واحد (خبر برای معنی) (معنی حکومت و ارش در مواردی که تقدیر شرعی نداریم برای دیه، یکی است) و (حالا ارش چه گونه حساب می شود؟) هو ﴿ أن يُقوَّم ﴾ المجنيّ عليه ﴿ مملوكاً (مجنی علیه را به عنوان مملوک قیمت گزاری می کنیم) ﴾ وإن كان حرّاً (حتی اگر حر باشد باز با این حال او را عبد تصور می کنیم) ﴿ تقديراً صحيحاً ﴾ على الوصف المشتمل عليه حالة الجناية (با همان وصفی که مشتمل بر آن بود در زمان جنایت. مثل قبل از جنایت دست داشته است، الآن هم با دست او را حساب می کنیم) ﴿ وبالجناية (یکبار صحیحا او را قیمت گزاری می کنیم و یکبار با وصف جنایتی که روی او شده است) ﴾ وتنسب إحدى القيمتين إلى الاُخرى ﴿ ويؤخذ من الدية ﴾ أي دية المجنيّ عليه كيف اتّفقت ﴿ بنسبته ﴾ (نسبت سنجی می کنیم بین این دو قیمت و از این نسبت دیه اخذ می شود).

فلو قوّم عبداً (اگر قیمت گزاری شود حر، به عنوان عبد) صحيحاً بعشرة ومعيباً بتسعة (صحیح را گفتند 10 و معیب را گفتند 9) وجب للجناية عشر دية الحرّ (یک دهم دیه حر می شود) .

ويجعل العبد أصلاً للحرّ في ذلك (عبد اصل قرار می گیرد برای حر. یعنی در جاهایی که مقدر شرعی وجود ندارد)، كما أنّ الحرّ أصل له في المقدّر (در جاهایی که مقدر شرعی داریم، حر اصل است برای عبد) ، ولو كان المجنيّ عليه مملوكاً استحقّ مولاه التفاوت بين القيمتين. (اگر مجنی علیه مملوک باشد تفاوت دو قیمت را مولا می گیرد)

ولو لم ينقص بالجناية كقطع السِلَع والذكر ولحية المرأة فلا شيء، إلّا أن ينقص حين الجناية بسبب الألم فيجب ما لم يستوعب القيمة ففيه ما مرّ .

﴿ و المشهور أنّ هذه الجنايات الثلاث ﴿ في البدن على النصف (١) والرواية خالية عنه (٢) وظاهرها أنّ ذلك يثبت بوجود أثر اللطمة ونحوها في الوجه وإن لم يستوعبه ولم يدم فيه (٣).

وربما قيل باشتراط الدوام، وإلّا فالأرش (٤) ولو قيل بالأرش مطلقاً لضعف المستند (٥) ـ إن لم يكن إجماع ـ كان حسناً.

وفي تعدّي حكم المرويّ إلى غيره من الأعضاء التي ديته أقلّ ـ كاليد والرجل بل الإصبع (٦) ـ وجهان. وعلى تقديره فهل يجب فيه بنسبة ديته إلى دية الوجه أم بنسبة ما وجب في البدن إلى الوجه ؟ وجهان.

ولمّا ضعف مأخذ الأصل كان إثبات مثل هذه الأحكام أضعف. وإطلاق الحكم يشمل الذكر والاُنثى، فيتساويان في ذلك. وسيأتي التنبيه عليه أيضاً.

﴿ ودية الشجاج المتقدّمة ﴿ في الوجه والرأس سواء لما تقرّر من أنّها لا تطلق إلّا عليها.

﴿ وفي البدن بنسبة دية العضو إلى الرأس ففي حارصة اليد نصف بعير، وفيها في أنملة إبهامها نصف عشرة، وهكذا...

__________________

(١) يعني نصف الوجه.

(٢) واجدة له برواية الصدوق، راجع الفقيه ٤: ١٥٨.

(٣) في ( ر ) زيادة: عرفاً.

(٤) لم نعثر على قائله، نعم اختاره هو في حاشية الإرشاد، راجع غاية المراد ٤: ٥٥٩.

(٥) الظاهر أنّ ضعفه بإسحاق بن عمّار، فإنّه وإن كان ثقة لكنّه فطحي. راجع المسالك ١٣: ٢٦٧.

(٦) في ( ع ): الأصابع.

﴿ وفي النافذة في شيء من أطراف الرَجُل مئة دينار على قول الشيخ (١) وجماعة (٢) ولم نقف على مستنده (٣) وهو مع ذلك يشكل بما لو كانت دية الطرف تقصر عن المئة كالأنملة؛ إذ يلزم زيادة دية النافذة فيها على ديتها، بل على دية أنملتين حيث يشتمل الإصبع على ثلاث.

وربما خصّها بعضهم بعضو فيه كمال الدية (٤) ولا بأس به إن تعيّن العمل بأصله. ويعضده أنّ الموجود في كتاب ظريف ليس مطلقاً كما ذكروه، بل قال: « إنّ في الخدّ إذا كانت فيه نافذة ويُرى منها جوف الفم فديتها مئة دينار » (٥).

وتخصيصهم الحكم بالرجل يقتضي أنّ المرأة ليست كذلك، فيحتمل الرجوع فيها إلى الأصل من الأرش أو حكم الشجاج بالنسبة وثبوت خمسين ديناراً على النصف كالدية. وفي بعض فتاوى المصنّف: أنّ الاُنثى كالذكر في ذلك (٦) ففي نافذتها مئة دينار أيضاً.

﴿ وكلّ ما ذكر من الدينار فهو منسوب إلى صاحب الدية التامّة والمرأة الكاملة، وفي العبد والذمّي بنسبتها إلى النفس .

كتب المصنّف على الكتاب في تفسير ذلك: أنّ ما ذكر فيه لفظ « الدينار »

__________________

(١) التهذيب ١٠: ٣٠٨، ذيل الحديث ١١٤٨.

(٢) كالمحقّق في الشرائع ٤: ٢٧٨، والمختصر النافع: ٣١٢، ويحيى بن سعيد في الجامع للشرائع: ٦٠١، والعلّامة في الإرشاد ٢: ٢٤٥.

(٣) مستنده كتاب ظريف، وقد عرفت حاله. ( منه رحمه‌الله ).

(٤) لم نعثر عليه.

(٥) الفقيه ٤: ٨٢.

(٦) لم نعثر عليه.

من الأبعاض ـ كالنافذة والاحمرار والاخضرار ـ فهو واجب للرجل الكامل، والمرأة الكاملة، فإذا اتّفق في ذمّي أو عبد اُخذ بالنسبة، مثلاً النافذة فيها مئة دينار، ففي الذمّي ثمانية دنانير، وفي العبد عشر قيمته، وكذا الباقي.

﴿ ومعنى الحكومة والأرش فيما لا تقدير لديته واحد وهو ﴿ أن يُقوَّم المجنيّ عليه ﴿ مملوكاً وإن كان حرّاً ﴿ تقديراً صحيحاً على الوصف المشتمل عليه حالة الجناية ﴿ وبالجناية وتنسب إحدى القيمتين إلى الاُخرى ﴿ ويؤخذ من الدية أي دية المجنيّ عليه كيف اتّفقت ﴿ بنسبته .

فلو قوّم عبداً صحيحاً بعشرة ومعيباً بتسعة وجب للجناية عشر دية الحرّ.

ويجعل العبد أصلاً للحرّ في ذلك، كما أنّ الحرّ أصل له في المقدّر، ولو كان المجنيّ عليه مملوكاً استحقّ مولاه التفاوت بين القيمتين.

ولو لم ينقص بالجناية كقطع السِلَع (١) والذكر (٢) ولحية المرأة فلا شيء، إلّا أن ينقص حين الجناية بسبب الألم فيجب ما لم يستوعب القيمة ففيه ما مرّ (٣).

ولو كان المجنيّ عليه قتلاً أو جرحاً خنثى مشكلاً، ففيه نصف دية ذكر ونصف دية اُنثى. ويحتمل دية اُنثى؛ لأنّه المتيقّن. وجرحه فيما لا يبلغ ثلث الدية كجرح الذكر كالاُنثى، وفيما بلغه ثلاثة أرباع دية الذكر بحسبه.

﴿ ومن لا وليّ له فالحاكم وليّه يقتصّ له ﴿ من المتعمّد ويأخذ الدية في الخطأ والشبيه.

__________________

(١) السِلَع: جمع السَلْعَة والسَلَعة والسِلَعة: زيادة في البدن، كالغدّة ونحوها.

(٢) لأنّ قطعه من العبد لا يوجب النقصان في القيمة، بل يزيد فيها.

(٣) من الرجوع إلى دية الحرّ، راجع الصفحة ٤٩٤.