درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۱: کتاب احیاء الموات ۱: حکم الموات ۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

حکم احیاء موات

بحث در حکم زمین های موات بود. احیاء، دو صورت دارد:

الف) احیاء در زمان حضور امام

ب) احیاء در زمان غیبت امام

حکم این دو قسم: در زمان غیبت، اگر کسی زمینی را تملک کند، مالک آن خواهد بود (چه کافر و چه مسلمان)[۱]

اگر در زمان حضور، احیاء موات رخ دهد، نیاز به اذن امام است. یعنی باید برای احیاء، از امام یا نائب خاصّ او اجازه گرفته شود. حال بستگی دارد:

  • اگر مُحیی، مسلمان باشد و امام به او اذن داده باشد: با احیاء، مالک زمین می شود بلا خلاف.
  • اگر مُحیی، کافر باشد و امام به او اذن داده باشد: دو نظر است: برخی می گویند مالک زمین می شود و برخی می گویند مالک نمی شود.

سؤال: چگونه برخی قائل شده اند که با اذن امام، کافر، مالک نمی وشود؟! مگر فقیه می تواند روی حرف امام حرف بزند؟

پاسخ: بحث در اصل اذن امام است! یعنی باید دید که امام اذن می دهند و یا نه؟ [۲]یعنی قرار است بفهمیم که امام چگونه عمل خواهند کرد. (کافر اهلیت مالک شدن زمینی که احیاء کرده را دارد یا نه)

نکته: بر این دو قول، ثمره ای بار نیست! زیرا با حضور امام، دیگر هر کدام را بگویند همان حکم شرعی است و نظر فقها تاثیری ندارد.

 

احیاء غیر مجاز

برخی مکان ها هستند که احیاء آن ها جایز نیست. از جمله:

  1. زمین عامر (زمینی که موات نباشد) و توابع آن (حتی اگر این توابع به حسَب ظاهر موات باشند)[۳]
  2. ...

من احیی ارضا میتة فهی له

قرار نیست برای امام، تعیین تکلیف کنیم.

مثلا برای زمین آبادی، راهی است. این راه می شود تابع زمین عامر.

۴

تطبیق حکم احیاء موات

﴿ وإلّا ﴾ يكن الإمام عليه‌السلام غائباً (اگر امام، غائب نباشد و در زمان حضور او، احیاء موات رخ دهد) ﴿ افتقر ﴾ الإحياء ﴿ إلى إذنه ﴾ إجماعاً (احیاء، نیاز به اذن امام خواهد داشت به اجماع علماء) . ثمّ إن كان (احیا کننده) مسلماً ملكها بإذنه (با اذن امام، مالک می شود) ، وفي ملك الكافر مع الإذن قولان (اگر کافری با اذن امام، مالک می شود یا نه؟ دو قول است) ولا إشكال فيه لو حصل (اگر اذن حاصل شود، بحثی در ملکیت نیست) ، إنّما الإشكال في جواز (امکان) إذنه له (بحث در این است که آیا امکان اذن امام به کافر وجود دارد یا نه؟) ، نظراً إلى أنّ الكافر هل له أهليّة ذلك أم لا (آیا کافر، اهلیت مالک شدن را دارد یا نه؟)  ؟ والنزاع قليل الجدوى (این دو قول کم فایده است زیرا در زمان حضور، خود امام تعیین تکلیف می کنند).

﴿ ولا يجوز إحياء العامر وتوابعه (احیاء زمین عامر و توابع آن جایز نیست) (البته، احیاء زمین عامر، تحصیل حاصل است! زیرا آنچه آباد است را نمی توان آباد کرد. لذا اصل بحث روی توابع است) كالطريق ﴾ المفضي إليه (مثل زمینی که منجر و منتهی به زمین عامر می شود) ﴿ والشرب ﴾ ـ بكسر الشين ـ وأصله (شِرب) الحظّ من الماء (بهره انسان از آب)، ومنه (از همین معنای شِرب) قوله تعالى: (لَهَا (ناقة) شِرْبٌ وَلَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ) (برای ناقة سهمی از آب است و برای شما نیز سهمی) والمراد هنا (مراد از شرب در اینجا) النهر وشبهه (نهر) المعدّ لمصالح العامر (مثل چشمه ای که با آن زمینش را آبیاری می کند)، وكذا غيرهما (شرب و طریق) من مرافق (احتیاجات) العامر وحريمه (عامر / مرافق) (گاهی احتیاجاتی است که اگر برای آن حریمی قائل نشویم، باعث بروز مشکلاتی می شود. برای مثال چشمه، حریم دارد یا جاده حریم دارد) .

۵

احیاء غیر مجاز: ارض مفتوح عنوة

2. مفتوح عنوةً

یکی دیگر از زمین هایی که قابلیت احیاء ندارد، زمین های «مفتوح عنوة[۱]» است. یعنی زمینی که با زور، غلبة و جنگ فتح شده است. این زمین ها، احکام خاصّ خود را دارند. حال این زمین ها دو دسته اند:

  • آباد بوده اند و فتح شده اند: این زمین ها، ملک تمام مسلمین است (نه فقط مسلمین آن زمان. بلکه حتی برای کسانی است که بعدا به دنیا می آیند)[۲]
  • غامر (غیر آباد) بوده و فتح شده اند: این زمین ها، ملک امام است. این بدین معناست که احیاء این زمین ها اگر در زمان حضور امام است، که باید با اذن او انجام شود و در زمان غیبت امام هم اشکالی ندارد که کسی برود و این زمین ها را احیاء کند.

نتیجه: پس منظور از زمین های «مفتوح عنوة» که در زمان غیبت نمی توان آن ها را احیاء کرد، آن زمین هایی است که در زمان فتح آباد بوده است. و الا زمین هایی که در زمان فتح «غامر» بوده اند، احیاء آن ها در زمان غیبت جایز است.

سؤال: از کجا بفهمیم که فلان زمین، در زمان فتح آباد بوده است یا موات؟[۳]

پاسخ: باید دنبال قرائن گشت. اصل اولیه استصحاب عدم آبادانی است. لذا در جایی که شک کنیم، می گوییم آباد نبوده است. اما اگر قرینه ای بر آباد بودن یا عدم آبادانی بود، باید بر همان قرینه اعتماد و تکیه کرد. 

مثال برای قرینه: زمین های آباد را،سلاطین برایش خراجی در نظر می گرفتند. یعنی قرار دادن خراج و مقاسمه، نشان دهنده آبادانی آن بوده است.


عنوة: قهرا. 

منظور از این که می گوییم «ملک مسلمین است» این می باشد که باید ماحصل این زمین ها در مصالح مسلمین صرف شود.

خیلی زمین ها مثل زمین بلاد شام یا عراق و ... زمین های مفتوح عنوة است.

۶

تطبیق احیاء غیر مجاز: ارض مفتوح عنوة

﴿ ولا ﴾ إحياء ﴿ المفتوحة عَنْوةً ﴾ بفتح العين أي قهراً (عنوة = قهرا) وغلبة على أهلها (جایز نیست احیاء زمین هایی که با زور و غلبه بر اهل آن ها فتح شده است) كأرض الشام والعراق وغالب بلاد الإسلام ﴿ إذ عامرها ﴾ حالَ الفتح ﴿ للمسلمين (زمین های مفتح عنوة که موقع فتح، آباد بوده اند و فتح شده اند، ملک مسلمن است) ﴾ قاطبة (همه مسلمین) بمعنى أنّ حاصلها يصرف في مصالحهم، لا تصرّفُهم (باید مجرور خوانده شود. زیرا عطف بر ان حاصلهاست) فيها كيف اتّفق كما سيأتي (حاصل این زمین ها، مصرف می شود در مصالح مسلمین نه اینکه تصرف کنند مسلمانان در این زمین ها هر جور دلشان می خواهد)  ﴿ وغامرها * (در مقابل عامر) ﴾ بالمعجمة (غ است و نه ع) وهو خلاف العامر بالمهملة (غامر از حیث معنا، در مقابل عامر است) ، قال الجوهري: وإنّما قيل له: « غامر » (به زمین موات گویند غامر زیرا:) ؛ لأنّ الماء يبلغه فيغمره (چون آب به این زمین می رسد و روی زمین را می پوشاند. یعنی هیچ درخت و گیاه و .. روی آن نیست) ، وهو فاعل بمعنى مفعول (وزن فاعل است ولی به معنای مفعول است) كقولهم: « سرٌّ كاتم (سر مکتوم) » و « ماء دافق (ماء مدفوق) » وإنّما بُني على فاعل ليقابل به العامر (حال چرا گفتند غامر و نگفتند مغمور؟ برای اینکه در مقابل عامر قرار گرفته است) .

وقيل: الغامر من الأرض ما لم يُزرع ممّا يحتمل الزراعة (به زمینی غامر می گویند که اگرچه شانیت زراعت را دارد و زراعت در آن امکان دارد)  وما لا يبلغه الماء من موات الأرض لا يقال له: « غامر » (زمینی که اصلا آب ندارد را غامر نمی گویند) نظراً إلى الوصف المتقدّم .

والمراد هنا أنّ مواتها مطلقاً ﴿ للإمام عليه‌السلام (مراد در اینجا: مفتوح عنوة موات است مطلقا ـ چه مناسب کشت باشد و چه نباشدـ) ﴾ فلا يصحّ إحياؤه بغير إذنه مع حضوره (در فرض حضور امام، احیاء آن جایز نیست) . أمّا مع غيبته فيملكها المحيي (در فرض غیبت امام، محیی می تواند آن را احیا کند و مالک شود) .

و (چگونه بفهمیم که در آن زمان، آباد بوده است و یا غامر؟) يرجع الآن في المحيى منها والميّت في تلك الحال (برای فهم زمین آباد و غامر در آن زمان ـ حال فتح ـ) إلى القرائن (قید یرجع)، ومنها:

ضرب الخراج والمقاسمة (تعیین خراج و مقاسمه هم نشان دهنده آباد بودن است) (فرق خراج و مقاسمه: دو جور سهم برای زمین قرار می دهند: گاهی سلطان می گویند: من کاری ندارم این زمین چقدر در آمد دارد و چقدر محصول می دهد و ... . تو به هر حال سالی 100 درهم باید بدهی. به این خراج گویند. اما اگر سلطان گفت: باید 20 درصد از گندم هر سالت را بدهی. این می شود مقاسمه) ، فإن انتفت (قرائن) فالأصل (استصحاب عدم عماره) يقتضي عدم العمارة، فيحكم لمن بيده منها شيء بالملك لو ادّعاه (اگر کسی، ادعای ملکیت زمینی را الآن کند، حکم به ملکیت او می کنیم).

۷

احیاء غیر مجاز: سه مورد دیگر ...

3. تمام زمین هایی که موات است و هیچ گاه ملک مسلمانی نبوده اند، ملک امام اند و قابلیت احیاء در زمان حضور امام ندارد (جزو انفال است) اما در زمان غیبت، احیاء مباح است و اشکالی ندارد.

4. زمینی که ملک مسلمانی بوده است، ولی اهل آن هلاک شده اند، متعلق به امام است و همانند مورد قبلی، احیاء آن در زمان حضور جایز نیست.

5. زمینی که ملک مسلمانی بوده است (که شناخته شده است) با از دنیا رفتن او، متعلق به وارث اوست و لذا نمی توان آن را احیاء کرد. 

سؤال: اگر زمینی ملک مسلمانی باشد، اما این زمین، تبدیل به موات شود، بر بقیه جایز است که آن را آباد کنند؟ اگر آباد کردند مالک می شوند یا نه؟

پاسخ: دو نظر است:

  • نظر شهید اول: با موات شدن زمین، از ملک مالک خارج نمی شود. به خاطر اصالت بقاء ملک. فرقی هم نمی کند که این زمین، با احیاء به دست مالک رسیده است و یا آن را خریده است. به هر حال از ملک دیگری منتقل نمی شود با موات شدن.
  • نظر شهید ثانی: اگر مالک زمین را خریده باشد، با موات شدن هم از ملک مالک خارج نمی شود. اما اگر ملکیت این زمین، با آباد سازی حاصل شده باشد، در صورتی که تبدیل به موات شود، از ملک مالک آن خارج می شود.
۸

تطبیق احیاء غیر مجاز: سه مورد دیگر ...

﴿ وكذا كلّ ما (موات از ارض) ﴾ أي موات من الأرض ﴿ لم يجر عليه ملك لمسلم (جایز نیست احیاء هر زمینی که ملک مسلمان بر آن جاری نیست) ﴾ فإنّه للإمام عليه‌السلام فلا يصحّ إحياؤه إلّا بإذنه مع حضوره ويباح في غيبته (در زمان غیبت امام، احیاء آن اشکالی ندارد) . ومثله ما جرى عليه ملكه ثمّ باد أهله (زمینی که جاری شده است بر آن ملک مسلمانی ولی بعدا اهل آن هلاک شده اند) .

﴿ ولو جرى عليه ملك مسلم ﴾ معروف (اگر ملک مسلمان معروف و شناخته شده موجودی که منقرض نشده اند و هلاک نشده اند جریان داشته است) ﴿ فهو له ولوارثه بعده (این مال برای خود مسلمان و وارث اوست) ﴾ كغيره من الأملاك ﴿ ولا ينتقل عنه بصيرورته مواتاً ﴾ مطلقاً (منتقل نمی شود این ملک از ملکیت این مسلمان به واسطه موات شدنش مطلقا ـ چه با شراء این زمین را به دست آورده باشد و چه با احیاء ـ) ، لأصالة بقاء الملك (استصحاب بقاء ملکیت می کنیم) ، وخروجه يحتاج إلى سبب ناقل (خارج شدن این زمینی که ملک مالک است، نیاز به سبب ناقل دارد) ، وهو (سبب ناقل محصور است)  محصور وليس منه (سبب ناقل) الخراب (موات شدن زمین، عامل و سبب ناقل نیست) .

وقيل: يملكها المحيي بعد صيرورتها مواتاً (اگر زمینی که آباد بوده است و در ملک دیگری بوده است، موات شود، کسی که احیائش کند مالک آن می شود. البته این در صورتی است که مالک اول، با احیاء مالک شده باشد و الا اگر با شراء مالک شده باشد ، با موات شدن زمین، ملکیت او زائل نمی شود. این مطلب جلوتر می آید) ويبطل حقّ السابق (حق مالک اولی باطل می شود) لعموم « من أحيا أرضاً ميتة فهي له » (عام است) ولصحيحة أبي خالد الكابلي عن الباقر عليه‌السلام قال: «وجدنا في كتاب عليّ عليه‌السلام: إنّ الأرض لله يورثها من يشاء من عباده (زمین برای خداست و به ارث می برد این زمین را هر کس را که خداوند بخواهد از بندگانش) والعاقبة للمتّقين ـ إلى أن قال ـ وإن تركها أو أخربها (اگر ترک کند این زمین را و یا خراب شود این زمین ) فأخذها رجل من المسلمين من بعده فعمّرها (آباد کند این زمین را) وأحياها فهو أحقّ بها من الذي تركها » (دومی از اول احق است) وقول الصادق عليه‌السلام: « أيّما رجل أتى خربة هائرة (جایی که موات است) فاستخرجها (آماده زراعتش کرد) وكرى أنهارها (برای جریان آب، نهرهایش را آماده کرد) وعمرها، فإنّ عليه فيها الصدقة (باید صدقه پرداخت کند) ، فإن كانت أرضاً لرجل قبله (اگر این زمین برای شخصی قبل از او بوده است) فغاب عنها وتركها وأخربها (غائب شد و آن زمین را رها کرد و خراب کرد) ثمّ جاء بعدُ يطلبها (بعد آمد و آن را طلب کرد)، فإنّ الأرض لله ولمن عمرها (زمین برای شخص دومی است) » وهذا هو الأقوى (نظر شهید ثانی).

وحكم الموات: أن ﴿ يتملّكه * مَن أحياه إذا قصد تملّكه ﴿ مع غيبة الإمام عليه‌السلام سواء في ذلك المسلم والكافر؛ لعموم « من أحيا أرضاً ميتة فهي له » (١) ولا يقدح في ذلك كونها للإمام عليه‌السلام على تقدير ظهوره؛ لأنّ ذلك لا يقصر عن حقّه من غيرها كالخمس والمغنوم بغير إذنه، فإنّه بيد الكافر والمخالف على وجه الملك حالَ الغيبة، ولا يجوز انتزاعه (٢) منه فهنا أولى.

﴿ وإلّا يكن الإمام عليه‌السلام غائباً ﴿ افتقر الإحياء ﴿ إلى إذنه إجماعاً. ثمّ إن كان مسلماً ملكها بإذنه، وفي ملك الكافر مع الإذن قولان (٣) ولا إشكال فيه لو حصل، إنّما الإشكال في جواز إذنه له، نظراً إلى أنّ الكافر هل له أهليّة ذلك أم لا ؟ والنزاع قليل الجدوى.

﴿ ولا يجوز إحياء العامر وتوابعه كالطريق المفضي إليه ﴿ والشرب ـ بكسر الشين ـ وأصله الحظّ من الماء، ومنه قوله تعالى: (لَهَا شِرْبٌ وَلَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ)(٤) والمراد هنا النهر وشبهه المعدّ لمصالح العامر، وكذا غيرهما من مرافق العامر وحريمه.

__________________

(*) في ( س ): يملكه.

(١) الوسائل ١٧: ٣٢٨، الباب ٢ من أبواب إحياء الموات، والمستدرك ١٧: ١١١، الباب الأوّل من أبواب إحياء الموات، الحديث ١ و ٢.

(٢) في ( ش ): انتزاعها.

(٣) أمّا القول بالعدم فنسبه في التذكرة ( الحجريّة ) ٢: ٤٠٠ وجامع المقاصد ٧: ١٠ إلى علمائنا، وفي غاية المرام ٤: ١٢٧ إلى المشهور عند أصحابنا. وأمّا القول بالملك فحسّنه المحقّق في الشرائع ٣: ٢٧١، وقال العلّامة في التحرير ٤: ٤٨٤: فالوجه أنّه يملكه.

(٤) الشعراء: ١٥٥.

﴿ ولا إحياء ﴿ المفتوحة عَنْوةً بفتح العين أي قهراً وغلبة على أهلها كأرض الشام والعراق وغالب بلاد الإسلام ﴿ إذ عامرها حالَ الفتح ﴿ للمسلمين قاطبة بمعنى أنّ حاصلها يصرف في مصالحهم، لا تصرّفُهم فيها كيف اتّفق كما سيأتي ﴿ وغامرها * بالمعجمة وهو خلاف العامر بالمهملة، قال الجوهري: وإنّما قيل له: « غامر »؛ لأنّ الماء يبلغه فيغمره، وهو فاعل بمعنى مفعول كقولهم: « سرٌّ كاتم » و « ماء دافق » وإنّما بُني على فاعل ليقابل به العامر (١).

وقيل: الغامر من الأرض ما لم يُزرع ممّا يحتمل الزراعة (٢) وما لا يبلغه الماء من موات الأرض لا يقال له: « غامر » نظراً إلى الوصف المتقدّم.

والمراد هنا أنّ مواتها مطلقاً ﴿ للإمام عليه‌السلام فلا يصحّ إحياؤه بغير إذنه مع حضوره. أمّا مع غيبته فيملكها المحيي.

ويرجع الآن في المحيى منها والميّت في تلك الحال إلى القرائن، ومنها:

ضرب الخراج والمقاسمة، فإن انتفت فالأصل يقتضي عدم العمارة، فيحكم لمن بيده منها شيء بالملك لو ادّعاه.

﴿ وكذا كلّ ما أي موات من الأرض ﴿ لم يجر عليه ملك لمسلم فإنّه للإمام عليه‌السلام فلا يصحّ إحياؤه إلّا بإذنه مع حضوره ويباح في غيبته. ومثله ما جرى عليه ملكه ثمّ باد أهله.

﴿ ولو جرى عليه ملك مسلم معروف ﴿ فهو له ولوارثه بعده كغيره من الأملاك ﴿ ولا ينتقل عنه بصيرورته مواتاً مطلقاً، لأصالة بقاء الملك،

__________________

(*) في ( ق ): خرابها، وفي نسخة بدل ( س ): غابرها.

(١) الصحاح ٢: ٧٧٣، ( غمر ).

(٢) نقله ابن منظور في اللسان ١٠: ١١٩ بلفظ: وقيل: الغامر من الأرض....

وخروجه يحتاج إلى سبب ناقل، وهو محصور وليس منه الخراب.

وقيل: يملكها المحيي بعد صيرورتها مواتاً ويبطل حقّ السابق (١) لعموم « من أحيا أرضاً ميتة فهي له » ولصحيحة أبي خالد الكابلي عن الباقر عليه‌السلام قال: «وجدنا في كتاب عليّ عليه‌السلام: إنّ الأرض لله يورثها من يشاء من عباده والعاقبة للمتّقين ـ إلى أن قال ـ وإن تركها أو أخربها (٢) فأخذها رجل من المسلمين من بعده فعمّرها وأحياها فهو أحقّ بها من الذي تركها » (٣) وقول الصادق عليه‌السلام: « أيّما رجل أتى خربة هائرة (٤) فاستخرجها وكرى أنهارها وعمرها، فإنّ عليه فيها الصدقة، فإن كانت أرضاً لرجل قبله فغاب عنها وتركها وأخربها ثمّ جاء بعدُ يطلبها، فإنّ الأرض لله ولمن عمرها » (٥) وهذا هو الأقوى.

وموضع الخلاف: ما إذا كان السابق قد ملكها بالإحياء، فلو كان قد ملكها بالشراء ونحوه لم يزل ملكه عنها إجماعاً، على ما نقله العلّامة في التذكرة عن جميع أهل العلم (٦).

﴿ وكلّ أرض أسلم عليها أهلها طوعاً كالمدينة المشرّفة والبحرين

__________________

(١) نسبه في التذكرة ( الحجريّة ) ٢: ٤٠١ إلى مالك وقال: ولا بأس بهذا القول عندي، ونسبه في جامع المقاصد ٧: ١٧ إلى المشهور، وفي المسالك ١٢: ٣٩٩ إلى جماعة من أصحابنا.

(٢) كذا في ( ع )، وفي سائر النسخ: أو خرّبها، وفي الوسائل: وأخربها.

(٣) الوسائل ١٧: ٣٢٩، الباب ٣ من أبواب إحياء الموات، الحديث ٢.

(٤) كذا في النسخ: وفي الوسائل: بائرة.

(٥) الوسائل ١٧: ٣٢٨، الباب ٣ من أبواب إحياء الموات، الحديث الأوّل.

(٦) لم نعثر عليه. نعم، نقل في التذكرة ( الحجريّة ) ٢: ٤٠١ عن بعض العامّة إجماع العلماء على ذلك.