درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۳: کتاب احیاء الموات ۳: حکم الموات ۳

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

در آمد حاصل از زمین های مفتوح عنوةً

سؤال1: یکی از مطالبی که در بحث «زمین های مفتوح عنوةً» مطرح می شود این است که: در آمد حاصل از این زمین ها (که در زمان حضور به دست امام و در زمان غیبت به دست نائب ایشان می رسد) را باید چه کار کرد؟

پاسخ: دو صورت دارد:

  • در زمان حضور امام عليه‌السلام: محصول این زمین ها، در مصالح مسلمین مصرف می شود.[۱]مثلا هزینه می شود برای حفاظت از مرز ها و...
  • در زمان غیبت امام عليه‌السلام: دو صورت دارد:

الف) حاکم جور و غاصبی حکومت را در دست دارد: او هر گونه بخواهد تصرف می کند و کاری به حکم اسلام و ... ندارد. حال اگر این حاکم، این مال را به برخی هبه کند و یا تقسیم کند و ... بر آخذ، جایز است از این مال استفاده کند.

ب) نائب امام عليه‌السلام حکومت را در دست دارد[۲]: همانند امام باید حاصل این زمین ها در مصالح مسلمین مصرف شود.

نکته: گفتیم که «اراضی مفتوح عنوة» ملک مسلمین است مطلقا. چه موجودین آن ها در زمان جنگ و چه کسانی که بعدا (الی یوم القیامة) مسلمان می شوند یا به دنیا می آیند.

نکته1: این که گفته می شود این زمین ها ملک مسلمین است به این معنا نیست که هر کس، هر گونه که اراده کرد می تواند در این زمینها تصرف کند! بلکه باید حاصل این زمین ها در مصالح مسلمین توسط امام هزینه شود.

سؤال2: آیا بیع، هبة، وقف و... نسبت به زمین ها مفتوح عنوة جایز است یا نه؟

پاسخ: دو نظر در اینجا مطرح است:

  • بیع و... جایز نیست: زیرا این زمین ها ملک مسلمین است و ملک شخص خاصی نیست که بتواند در آن تصرف دلخواه را انجام دهد. (نظر مصنف در باب احیاء موات)
  • بیع و ... جایز است: البته به تبع آثار متصرف. یعنی اگر کسی به این زمین بیاید و روی آن آثاری را ایجاد کند (درخت بکارد، خانه بسازد و...) حال می تواند به تبع این آثار، تصرفات دلخواه را انجام دهد. لذا تا وقتی این زمین در اختیار مشتری است که این آثار موجود باشد! لذا اگر این آثار از بین رفتند، دوباره این زمین به ملک مسلمین بر می گردد. (نظر برخی از متاخرین از جمله خود مرحوم مصنف در کتاب المتاجر، ج2 ص197)

نکته2: تمام این مسائل، مربوط به زمین مفتوح عنوة است که در زمان فتح آباد بوده است! اما زمین مفتوح عنوة که در زمان فتح، موات بوده است (یا اینکه میته بودن بعد از فتح بر آن عارض شده است و محیی آنرا آباد کرده است / یا زمینی که وضعیت آن معلوم نیست که آیا آباد بوده است و یا موات) همانند اراضی مملوکه دیگر است که در زمان حضور امام باید از ایشان اجازه گرفته شود ولی در زمان غیبت امام، بدون اذن امام، شخص می تواند هر تصرفی را می خواهد در آن انجام دهد.


البته در جنگ، برخی از غنائم، فقط بین مجاهدین و به صورت خاصی تقسیم می شود (در کتاب الجهاد خوانده شد) ولی اراضی مفتوح عنوة دیگر مخصوص جنگجویان نیست! بلکه متعلق به تمام مسلمین است.

یعنی اوضاع به نحوی است که این نائب، می تواند در این زمین ها تصرف کند.

۴

تطبیق در آمد حاصل از زمین های مفتوح عنوةً

﴿ ويصرف الإمام عليه‌السلام حاصل الأرض المفتوحة عنوة ﴾ المحياة حال الفتح (مصرف می کند امام عليه‌السلام حاصل ـ خراج و مقاسمة و ... ـ زمین مفتوح عنوة را ـزمینی که در حال فتح محیا و آباد باشد و موات نباشد اما اگر زمینی موات بود در حال فتح دیگر ملک مسلمین نیست و متعلق به امام است و انفال است ـ)  ﴿ في مصالح المسلمين ﴾ الغانمين وغيرهم (منظور از مسلمین، هم آن هایی است که در زمان جنگ، جنگیدند و هم غیر آن ها) ، كسدّ الثغور (بستن مرزها) ، ومعونة الغزاة (هزینه هایی که جنگ جویان دارند) ، وأرزاق الولاة (هزینه های والی ها).

هذا مع حضوره (این ها برای فرضی است که امام حاضر باشد). أمّا مع غيبته فما كان منها بيد الجائر (زمین هایی که در دست جائر است) يجوز المضيّ معه (جایز است همراهی با جائر) في حكمه (در حکمی که جائر می دهد. یعنی اگر این مال را هبه کرد یا .... از او پذیرفته می شود)  فيها (اراضی مفتوح عنوة)  فيصحّ تناول الخراج والمقاسمة منه (جائر) بهبة وشراء واستقطاع (طلب تقسیم) ، وغيرها ممّا يقتضيه حكمه شرعاً (قید برای فیصحّ) (البته این حکم برای معذور بودن جائر نافذ نیست! یعنی آن دنیا او را به خاطر جور مواخذه می کنند ولی برای بقیه گرفتن این مال اشکالی ندارد) . وما يمكن استقلال نائب الإمام به ـ وهو الحاكم الشرعي ـ  (اما نسبت به زمین هایی که امکان استقلال نائب اما در آن هاست) فأمرُه (زمین ها) إليه (بر عهده امام است) يصرفه في مصالح المسلمين كالأصل (مصرف می کند در مصالح مومنین مثل منوب عنه) (امام اصل است و حاکم شرع فرع است) .

﴿ ولا يجوز بيعها ﴾ أي بيع الأرض المفتوحة عنوةً (بیع زمین های مفتوح عنوة جایز نیست) المحياة حالَ الفتح (زمین هایی که در زمان فتح آباد بوده اند) ؛ لأنّها للمسلمين قاطبة (برای همه مسلمین است)، من وُجد منهم (مسلمین) (کسانی که یافت می شود از میان مسلمین) ذلك اليوم (در آن روز جنگ) ومن يتجدّد إلى يوم القيامة، لا بمعنى ملك الرقبة (البته اینکه گفته میشود این زمین ها ملک مسلمین است به این معنا نیست که دیگر هرکس، هر تصرفی بخواهد انجام دهد!)، بل بالمعنى السابق (بلکه به این معناست که می تواند حاصل این زمین ها را در مصالح مسلمین مصرف کند) ، وهو صرف حاصلها في مصالحهم.

﴿ ولا هبتها (هبه آن هم جایز نیست) ، ولا وقفها، ولا نقلها ﴾ بوجه من الوجوه المملّكة؛ لما ذكرناه من العلّة (به خاطر اینکه ملک مسلمین است و نمی توان در تصرف کرد).

(نظر دوم:) ﴿ وقيل ﴾ والقائل به جماعة من المتأخّرين منهم المصنّف (مرحوم شهید اول نیز از قائلین به این قولند)  ـ وقد تقدّم في كتاب البيع (منظور کتاب المتاجر است زیرا در کتاب لمعه، کتاب متاجر وجود نداشت ـچون اکثر مطالب آن در باب بیع است به آن کتاب البیع هم می گویند) اختياره له ـ: إنّه ﴿ يجوز ﴾ جميع ما ذكر من البيع والوقف وغيره ﴿ تبعاً لآثار المتصرّف ﴾ من بناءٍ وغرس (البته به تبع آثار متصرف مثل بناء و درخت و ...)، ويستمرّ الحكم (جواز نقل) ما دام شيء من الأثر باقياً (تا وقتی که این آثار باقی است،) ، فإذا زال رجعت الأرض إلى حكمها الأوّل. (تا اینچا بحث از زمین ها ی متفوح عنوة بوده است که آباد بوده اند. حالا می خواهیم سراغ زمین هایی برویم که در حال فتح میته بوده اند:)

ولو كانت ميتة حالَ الفتح (اگر زمینی در حال فتح میته بود) أو عرض لها المَوَتان (یا اینکه میته بودن بر او عارض شد) ثمّ أحياها محيٍ (بعد یک محیی آن را آباد کرد) ، أو اشتبه حالها حالتَه (وضعیت این زمین در حال فتح، مشتبه است. یعنی نمی دانیم این زمین از زمین هاییست که آباد بوده است و یا از زمین هایی است که موات بوده است) ، أو وُجدت في يد أحد يدّعي ملكها حيث لا يعلم فساد دعواه (یا اینکه این زمین در دست کسی است که ادعا میکند ملکیت این زمین برای اوست و ماهم علم به فساد ادعای او نداریم) ، فهي كغيرها من الأرضين المملوكة بالشرط السابق (این زمین ها هم مثل سایر زمینهایی هستند که مملوکه اند که البته به شرط اینکه در زمان غیبت باشیم و الا در زمان حضور باید از امام اجازه گرفته شودو) يتصرّف فيها المالك كيف شاء بغير إشكال (مالک فعلی می تواند هر جور دلش بخواهد در آن تصرف کند.

۵

شروط احیاء زمین مملّک

می خواهیم بحث کنیم از اینکه: احیائی که باعث مالک شدن می شود، چه شروطی دارد؟ شهید اول در دروس، 9 شرط برای احیاء مملّک مطرح کرده است. ولی در اینجا (لمعه) 6 شرط را بیان فرموده اند[۱]

شرط اول: انتفاء ید الغیر عن الارض المیتة. یعنی نسبت به این ارض میتة غیری ید نداشته باشد. و الا اگر ید محترمة ای بر این ارض میته موجود باشد، احیاء جایز نیست. زیرا وجود ید محترمة یا دلالت بر ملکیت دارد و یا دلالت بر حق اولویت دارد که در هر دو صورت، ید دیگری نمی تواند با آن معارضه کند.

شرط دوم: انتفاء ملک سابق قبل از موت ارض. بعضی از زمین ها الآن موات اند ولی قبلا آباد بوده اند. لذا چون قبلا ملک فرد خاصی بوده است (مسلمان یا غیر مسلمان) نمی توان آن را احیاء کرد زیرا ملکیت شخص سابق استصحاب می شود. 

اشکال شهید ثانی: شرط اول و دوم شهید اول، مبتنی بر این است که قائل باشیم با موت ارض، ملکیت سابق از بین نمی رود (چنانچه شهید اول چنین نظری داشتند)  اما اگر کسی معتقد باشد (همانند منِ شهید ثانی) با موت زمین، ملکیت از بین می رود (در صورتی که ملکیت به واسطه احیاء بوده باشد) دیگر با احیاء نفر دوم، او مالک زمین است و ملکیت مالک قبلی از بین رفته است. (این اختلاف نظر، در آخر صفحه 45 مطرح شد)

شرط سوم: زمینی که قرار است آباد شود، نباید حریم یک زمین آباد باشد. لذا اگر حریم زمین آبادی باشد، ولو اینکه زمین موات است نمی توان آن را احیاء کرد.[۲]


مرحوم شهید ثانی، ابتدا 6 شرط را مطرح کرده اند و بعد می فرمایند چون در دروس 9 شرط آمده است لذا با گشتن در مطالب دیگر شهید اول، 3 شرط دیگر را خارج می کنند. پس در واقع در لمعه هم شهید اول 9 شرط را بیان کرده اند.

اینکه حریم چیست بعدا مفصل بحث آن خواهد آمد ولی اجمال آن این است که برای مثال می خواهد زمین مواتی را آباد کند ولی برای آباد کردن این زمین به راهی نیاز دارد که آب و کود و... را  بیاورد و نیاز است که به حریم زمین های آباد دیگر تجاوز شود. 

۶

تطبیق شروط احیاء زمین مملّک

﴿ وشروط الإحياء المملّك * ﴾ للمحيي ﴿ ستّة (آن احیائی که قرار است مملک محیی باشد شروطی دارد:) (در دروس 9 تاست و اینجا 6 تا که بعد سه شرط دیگر را هم شهید ثانی از سایر عبارات شهید اول استخراج می کنند) ﴾:

(شرط اول:) ﴿ انتفاء يد الغير ﴾ (دیگری بر آن ید نداشته باشد) عن الأرض الميتة، فلو كان عليها يد محترمة (اگر بر این ارض موات، ید محترمه ای باشد)  لم يصحّ إحياؤها لغيره (احیاء این زمین برای غیر ذوالید جایز نیست) ؛ لأنّ اليد تدلّ على الملك (چون این ید شخص بر زمین یا دلالت بر ملک دارد) ظاهراً (به حسب ظاهر، ید اماره ملکیت است) إذا لم يُعلم انتفاء سبب صحيح للملك (زمانی که انتفاء سبب صحیح از ملک روشن نیست. یعنی گاهی برای ما معلوم است که سبب صحیحی برای ملک وجود ندارد، مثل غصب و ... دراینجا دیگر ید اماره ملکیت نیست) أو الأولويّة (یا اینکه این ید، نشان دهنده اولیت است)، وإلّا (اگر انتفاء سبب صحیح برای ملکیت معلوم باشد) لم يلتفت إلى اليد (به ید توجه نمی شود) .

(شرط دوم:) ﴿ وانتفاء ملك سابق (ملکیت سابق نسبت به این زمین منتفی باشد) ﴾ للأرض قبل موتها لمسلم أو مسالم (حال می خواهد این زمین برای مسلمانی بوده باشد و یا برای کافری باشد که با مسلمین معاهده و مصالحه دارد) ، فلو كانت مملوكة لأحدهما لم يصحّ إحياؤها لغيره (ولو اینکه الآن موات است ولی احیاء آن جایز نیست) استصحاباً للملك السابق (زیرا ملکیت سابق را استصحاب می کنیم).

وهذان الشرطان (این دو شرطی که شهید اول فرمودند) مبنيّان على ما سبق من عدم بطلان الملك بالموت مطلقاً (چه ملکیت بالشراء باشد و چه به احیاء باشد) ، وقد تقدّم (صفحه 45 و 46) ما فيه من التفصيل (اگر بالشراء باشد ملکیت از بین نمی رود ولی اگر بالاحیاء باشد ملکیت با موات شدن زمین از بین می رود) المختار.

(شرط سوم:) ﴿ وانتفاء كونه حريماً لعامر (زمینی که قرار است احیا شودنباید حریم برای زمین آباد باشد) ﴾ لأنّ مالك العامر استحقّ حريمه (هرکس زمینی را آباد کند علاوه بر آن زمین، استحقاق حریم آن زمین را هم دارد) ؛ لأنّه من مرافقه (این حریم، از احتیاجات آن عامر است) وممّا يتوقّف كمال انتفاعه عليه (از آن چیز هاییست که کمال انتفاع آن عامر متوقف است بر حریم) ، وسيأتي تفصيل الحريم (اینکه حریم هر چیزی چیست، بعدا خواهد آمد) (صفحه 52) .

۷

بررسی شرط چهارم

شرط چهارم: زمینی که قرار است آباد شود، مَشعَر نباشد. در اینجا منظور از مشعر، معنای لغوی آن است. معنای لغوی مشعر «عبادتگاه» است. مثل عرفة، مشعر و منی. حتی مقدار کمی از این محل ها را نیز نمی توان به احیاء به ملکیت در آورد. زیرا:

  • اولا: اگر این عمل جایز شود، راه برای ایجاد مزاحمت برای مسلمین باز می شود. یعنی آرام آرام این مسئله سبب مزاحمت برای مسلمانان خواهد شد.[۱]
  • ثانیا: این مکان ها، حق عموم مردم و متعلق به همه آن هاست. لذا تملک آن مطلقا جایز نیست. زیرا منجر به تفویت غرض شرعی می شود. (غرض شرعی از عرفة و منی و..  این است که در آن ها مناسک حج انجام شود و اگر بنا شود برخی مکان های آن احیا شود غرض شرعی فوت میشود)

مرحوم محقق حلّی: اگر کسی مقداری کمی از زمین های مشعر و منی و عرفة را احیاء کند اشکالی ندارد.[۲] زیرا: 

  • اولا: مقدار کم، به جایی یا کسی ضرر نمی رساند.
  • ثانیا: این زمین ها ملک کسی نیست.

اشکال شهید ثانی: این قول، قول نادری است و اگر بپذیریم نتایجی دارد.


یعنی ممکن است حتی بالفعل مزاحمتی ایجاد نکند ولی در آینده قطعا سبب ایجاد مزاحمت خواهد شد.

البته امروزه با وجود دولت عربستان سعودی چنین چیزی اصلا ممکن نیست.

۸

تطبیق بررسی شرط چهارم

(شرط چهارم:) ﴿ و ﴾ انتفاء ﴿ كونه مشعراً (یکی از شرایط این است که محل آباد کردن، مشعر نباشد) ﴾ أي محلّاً ﴿ للعبادة ﴾ (معنای لغوی مشعر مراد است) كعرفة والمشعر (نام مکان خاص) ومنى ولو كان يسيراً لا يمنع المتعبّدين (ولو اینکه آن مقداری که قرار است احیاء کند، کم باشد و مانع از عبادت بقیه نباشد) ، سدّاً لباب مزاحمة الناسكين (برای اینکه راه برای مزاحمت بسته شود) (ولو اینکه شاید با یکی دو تا احیاء فعلا مشکلی ایجاد نشود ولی این سبب می شود که با احیاء های دیگر به مرور سبب آزار و اذیت مسلمین شود)، ولتعلّق حقوق الناس كافّة بها (حقوق تمام مردم به این مشاعر تعلق گرفته است) ، فلا يسوغ (لا یجوز) تملّكها مطلقاً (تملک این زمین ها مطلقا جایز نیست)؛ لأدائه إلى تفويت هذا الغرض الشرعي (احیاء این زمین ها سبب تفویت غرض شرعی می شود) (غرض شرعی: انجام شدن مناسک حج) .

التصرّف فيها بغير إذنه. وقد تقدّم ما يعلم منه خروجها عن ملكه وعدمه (١).

نعم، للإمام عليه‌السلام تقبيل المملوكة الممتنع أهلها من عمارتها بما شاء؛ لأنّه أولى بالمؤمنين من أنفسهم.

﴿ وأرض الصلح التي بأيدي أهل الذمّة وقد صالحوا النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله أو الإمام عليه‌السلام على أنّ الأرض لهم فهي ﴿ لهم عملاً بمقتضى الشرط ﴿ وعليهم الجزية ما داموا أهل ذمّة. ولو أسلموا صارت كالأرض التي أسلم أهلها عليها طوعاً ملكاً لهم بغير عوض. ولو وقع الصلح ابتداءً على الأرض للمسلمين ـ كأرض خيبر ـ فهي كالمفتوحة عنوة.

﴿ ويصرف الإمام عليه‌السلام حاصل الأرض المفتوحة عنوة المحياة حال الفتح ﴿ في مصالح المسلمين الغانمين وغيرهم، كسدّ الثغور، ومعونة الغزاة، وأرزاق الولاة.

هذا مع حضوره. أمّا مع غيبته فما كان منها بيد الجائر يجوز المضيّ معه في حكمه فيها فيصحّ تناول الخراج والمقاسمة منه بهبة وشراء واستقطاع، وغيرها ممّا يقتضيه حكمه شرعاً. وما يمكن استقلال نائب الإمام به ـ وهو الحاكم الشرعي ـ فأمرُه إليه يصرفه في مصالح المسلمين كالأصل (٢).

﴿ ولا يجوز بيعها أي بيع الأرض المفتوحة عنوةً المحياة حالَ الفتح؛ لأنّها للمسلمين قاطبة، من وُجد منهم ذلك اليوم ومن يتجدّد إلى يوم القيامة، لا بمعنى ملك الرقبة، بل بالمعنى السابق، وهو صرف حاصلها في مصالحهم.

__________________

(١) أمّا ما يُعلم منها خروجه عن ملكه: فهو « من أحيا أرضاً ميتة فهي له »؛ لأنّها عامّة تشمل هذه أيضاً. وأمّا ما يُعلم منه عدم خروجها عن ملكه: فهو قوله: « لأصالة بقاء الملك وخروجه يحتاج إلى سبب ناقل، وهو محصور وليس منه الخراب » ( هامش ر ).

(٢) يعني المنوب عنه، وهو الإمام المعصوم عليه‌السلام.

﴿ ولا هبتها، ولا وقفها، ولا نقلها بوجه من الوجوه المملّكة؛ لما ذكرناه من العلّة.

﴿ وقيل والقائل به جماعة من المتأخّرين (١) منهم المصنّف ـ وقد تقدّم في كتاب البيع اختياره له (٢) ـ: إنّه ﴿ يجوز جميع ما ذكر من البيع والوقف وغيره ﴿ تبعاً لآثار المتصرّف من بناءٍ وغرس، ويستمرّ الحكم ما دام شيء من الأثر باقياً، فإذا زال رجعت الأرض إلى حكمها الأوّل.

ولو كانت ميتة حالَ الفتح أو عرض لها المَوَتان ثمّ أحياها محيٍ، أو اشتبه حالها حالتَه، أو وُجدت في يد أحد يدّعي ملكها حيث لا يعلم فساد دعواه، فهي كغيرها من الأرضين المملوكة بالشرط السابق (٣) يتصرّف فيها المالك كيف شاء بغير إشكال.

﴿ وشروط الإحياء المملّك * للمحيي ﴿ ستّة :

﴿ انتفاء يد الغير عن الأرض الميتة، فلو كان عليها يد محترمة لم يصحّ إحياؤها لغيره؛ لأنّ اليد تدلّ على الملك ظاهراً إذا لم يُعلم انتفاء سبب صحيح للملك أو الأولويّة، وإلّا لم يلتفت إلى اليد.

﴿ وانتفاء ملك سابق للأرض قبل موتها لمسلم أو مسالم، فلو كانت مملوكة (٤) لأحدهما لم يصحّ إحياؤها لغيره استصحاباً للملك السابق.

__________________

(١) منهم ابن إدريس في السرائر ١: ٤٧٨، والعلّامة في التذكرة ١٠: ٣٩، والقواعد ٢: ٢٣.

(٢) تقدّم في الجزء الثاني: ١٩٧.

(٣) غيبة الإمام أو إذنه مع حضوره.

(*) في ( س )، ونسخة بدل ( ش ) من الشرح: للتمليك.

(٤) لم ترد « مملوكة » في ( ع ).

وهذان الشرطان مبنيّان على ما سبق من عدم بطلان الملك بالموت مطلقاً، وقد تقدّم ما فيه من التفصيل المختار.

﴿ وانتفاء كونه حريماً لعامر لأنّ مالك العامر استحقّ حريمه؛ لأنّه من مرافقه وممّا يتوقّف كمال انتفاعه عليه، وسيأتي تفصيل الحريم.

﴿ و انتفاء ﴿ كونه مشعراً أي محلّاً ﴿ للعبادة كعرفة والمشعر ومنى ولو كان يسيراً لا يمنع المتعبّدين، سدّاً لباب مزاحمة الناسكين، ولتعلّق حقوق الناس كافّة بها، فلا يسوغ تملّكها مطلقاً؛ لأدائه إلى تفويت هذا الغرض الشرعي.

وجوّز المحقّق اليسير منه (١) لعدم الإضرار، مع أنّه غير ملك لأحد. وهو نادر، وعليه لو عمد بعض الحاجّ فوقف به لم يجز؛ للنهي عن التصرّف في ملك الغير؛ لأنّا بنينا عليه، وهو مفسد للعبادة التي هي عبارة عن الكون ومن ضروراته (٢) المكان.

وللمصنّف تفريعاً عليه وجه بالجواز جمعاً بين الحقّين وآخر بالتفصيل بضيق المكان فيجوز، وسعته فلا (٣) وإثبات الملك مطلقاً يأباهما، وإنّما يتوجّهان لو جعله مشروطاً بأحد الأمرين.

﴿ أو مُقْطَعاً من النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله، أو الإمام عليه‌السلام لأحد المسلمين؛ لأنّ المُقطَع له يصير أولى من غيره كالتحجير، فلا يصحّ لغيره التصرّف بدون إذنه وإن لم يفد ملكاً، وقد رُوي أنّ النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله أقطع بلال بن الحارث العقيق (٤) وهو وادٍ بظاهر

__________________

(١) الشرائع ٣: ٢٧٤.

(٢) في ( ر ) و ( ش ): ضروريّاته.

(٣) الدروس ٣: ٥٧.

(٤) السنن الكبرى ٤: ١٥٢.