درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۵۲: کتاب الاطعمة و الاشربة ۲

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

ادامه حیوانات حرام گوشت خشکی

(حیوانات خشکی حرام گوشت)

(نکته: موارد مختلفی از حیوانات حرام گوشت برّی بیان شد، تا رسیدیم به «حشرات»[۱]. شهید اول، شروع کردند به بیان مثال هایی از حشرات. حال سؤالی که در اینجا وجود دارد این است که، در عبارت، تا کجا ایشان دارند به بیان مثال هایی برای حشرات می پردازند؟ به نظر می رسد از عبارت «والخز» به بعد، دیگر مثال برای حشرات نیستند و حیواناتی غیر از حشرات اند ـ لذا باید عطف بر خود حشرات شوند و مرفوع خوانده شوندـ)

﴿ والخزّ ﴾ وقد تقدّم في باب الصلاة (در کتاب الصلاة بیان شد) أنّه دويبة بحريّة (حیوانی است آبزی) ذات أربع (چهارپا) تشبه الثعلب (شبیه روباه است) ، وكأنّها اليوم مجهولة (در زمان شهید اول، معلوم نبوده که این چه حیوانی است) ، أو مغيَّرة الاسم (یا اگر هم موجود باشد، دیگر به اسم خز شناخته نمی شود) أو موهومته (موهومة درست است. یا اینکه الآن این حیوان از موهامات است که وجود خارجی ندارد)، وقد كانت في مبدأ الإسلام (مبدا اسلام از کی تا کی است؟ آیا از بعثت تا رحلت پیامبر است؟ یا از هجرت به بعد است؟ یا تا زمان ائمه را نیز شامل می شود؟) (استاد: ظاهرا منظور فقط زمان پیامبر نیست! زیرا در روایات، از خزّ خیلی سخن گفته شده است.) إلى وسطه كثيرة جدّاً ﴿ والفَنَك ﴾ بفتح الفاء والنون: دابّة يتّخذ منها الفرو (پوستین) (حیوانی که از آن پوستین درست می کنند) (فنک در لغت: روباه خالدار) ﴿ والسَمّور (همان سمور فارسی) ﴾ بفتح السين وضمّ الميم المشدّدة ﴿ والسنجاب والعظاءة ﴾ بالظاء المشالة (دسته دار) ممدودة (بعد از الف؛ همزه وجود دارد) مهموزة، وقد تقلب الهمزة ياء (العظایة هم گفته شده است) ، قال في الصحاح: هي دويبة أكبر من الوزغة (حیوانی است بزرگتر از مارمولک)  والجمع العظاء (پس معلوم می شود که العظاءة تائش برای وحدت است) ممدودة ﴿ واللُحَكة ﴾ـ بضمّ اللام ففتح الحاء ـ نقل الجوهري عن ابن السكّيت: أنّها دويبة شبيهة بالعظاءة تبرق زرقاء (حیوانی است شبیه به عظاءة که برق می زند به نیلی) ، وليس لها ذَ نَب طويل (دم بلندی ندارد) مثل ذَنَب العظاءة (دم عظاءة بلند تر است)، وقوائمها خفيّة (دست و پاهایش کوتاه است) .


حیواناتی که در باطن زمین زندگی می کنند.

۴

پرندگان حرام گوشت و ویژگی های آن ها

(حکم گوشت پرندگان)

(پرندگان، برای حرمت، باید دارای نشانه هایی باشند ـ با وجود این نشانه ها، حرام می شوند ـ که این نشانه ها عبارتند از:

اول: چنگال داشتن ـ مخلب ـ: حیواناتی که چنگال دارند، حرام گوشت اند. مثل باز، عقاب، صقر ـ پرنده ای شکاری غیر از کرکس و عقاب ـ، شاهین، کرکس، رُخم ـ نوعی کرکس ـ، بغاث ـ پرنده ای سفید که کُند پرواز می کند و از پرنده موش ربا، کوچک تر است ـ)

﴿ و ﴾ يحرم ﴿ من الطير ما له مخلاب ﴾ (حرام است از پرندگان، آن پرنده ای که چنگال دارد) بكسر الميم ﴿ كالبازي (باز شکاری) والعقاب ﴾ بضمّ العين ﴿ والصقر ﴾ بالصاد، وتقلب سيناً (جوازاً) (سقر هم گفته شده است)، قاعدة في كلمة فيها قاف أو طاء أو راء (در کتب مختلف صرف نگاه کردیم، راء را نیاورده بودند! شهید هم مثالی که مختص راء باشد نزده اند) أو غين أو خاء، كالبصاق والصراط والصدغ والصماخ (مراجعه شود به کتب صرف ساده، شرح نظام و ...) ﴿ والشاهين والنسر (کرکس و لاشخور) ﴾ بفتح أوّله ﴿ والرُخم (نوعی کرکس) والبَغاث ﴾ ـ بفتح الموحّدة (بائی که یک نقطه دارد) وبالمعجمة (غین بخوان نه عین) والمثلّثة (ث سه نقطه) (برخی گفته اند که باء می تواند مضموم یا مکسور هم باشد) ـ جمع بغاثة كذلك (بفتح الموحدة و بالمعجمة و المثلثة) ، طائر أبيض بطيء الطيران (پرنده ایست سفید که کُند پرواز می کند) أصغر من الحدأة (کوچک تر است از مرغ موش ربا!)  ـ بكسر الحاء والهمز (عطف بر کسر، نه عطف بر حاء. یعنی حاء آن مکسور است و همزه هم دارد) ـ.

وفي الدروس: أنّ البَغاث ما عظم من الطير (پرنده ایست بزرگ) وليس له مخلال (اشتباه است! مخلاب باید باشد ـ چنگال ـ) معقَّف (کج و خم شده) ، قال: وربما جُعل النسر من البغاث (کرکس هم از بغاث دانسته اند)  ـ وهو مثلَّث الباء (باء بغاث می تواند مفتوح باشد، می تواند مکسور باشد و می تواند مضموم باشد)  ـ وقال الفرّاء: بغاث الطير: شرارها (پرنده شرّی است)، وما لا يصيد منها (پرنده ایست که اذیت و آزار می رساند اما صید نمی کند)  .

۵

کلاغ

کلاغ بر چهار قسم است:

  • کلاغ بزرگ: که خود بر دو قسم است:

الف) کلاغ سیاه

ب) کلاغ ابقع (سیاه و سفید)

نکته: بحث است که آیا مورد الف و ب، یک صنف اند یا دو صنف.

حکم این دو نوع کلاغ: هر دو نوع این کلاغ ها، حرام گوشت اند! این دو کلاغ، دو ویژگی دارند: اولا مردار خوارند و ثانیا محل سکونت آن ها کوهها و خرابه هاست.

  • کلاغ زراعت: معمولا در زمین های زراعتی وجود دارند. به خلاف قسم قبل، مردار خوار نیستند (از زراعت و .. تغذیه می کنند). قول مشهور این است که این قسم کلاغ، حلال است. 
  • کلاغ غُداف: کلاغی است که از کلاغ زرع کوچک تر است (رنگ آن هم مایل به خاکستری است). مشهور در این قسم هم قائل به حلیت هستند.

بحثی پیرامون کلاغ زرع و قداف

چرا شهید اول، می گویند «مشهور می گویند این دو قسم حلال اند»؟! گویا خودِ شهید اول چنین نظری ندارند! 

روایات در این باب، دو دسته اند:

  1. برخی روایات به صورت کلی، غراب را حرام دانسته اند.
  2. برخی روایات به صورت کلی، غراب را حلال دانسته اند. 

چون روایات دسته دوم ضعیف السند است، پس باید روایات دسته اول را انتخاب کنیم. لذا غراب زرع هم باید همانند سایر کلاغ ها حرام باشد. مگر اینکه به خاطر یک روایت، بگوییم غراب زرع از این حکم کلی تخصیص خورده است.

۶

تطبیق کلاغ

﴿ والغراب الكبير ﴾ الأسود (کلاغ بزرگ که سیاه است) الذي يسكن الجبال والخربان (خربات درست است. خربات جمع خربة یعنی موضع خراب) (این کلاغ، در کوه ها و خرابه ها زندگی می کند) ويأكل الجيف (مردار می خورد). ﴿ والأبقع (عطف بر اسود) ﴾ أي المشتمل على بياض وسواد (هم رنگ سیاهی دارد و هم رنگ سفیدی)، مثل الأبلق في الحيوان (در حیوانات دیگر، به حیوانی که دو رنگ باشد می گویند ابلق).

والمشهور أنّه صنف واحد (مشهور این است که ابقع و اسود از یک صنف واحد اند) ، وهو المعروف ب‍ «العقعق » ـ بفتح عينيه ـ. وفي المهذّب (المهذب البارع ابن فهد حلی) جعله صنفين (کلاغ را دو صنف قرار داده است:) : أحدهما المشهور (یکی همان کلاغ مشهور است) ، والآخر أكبر منه حجماً وأصغر ذَ نَباً (دومی هیکل بزرگتری دارد ولی دمش کوتاه تر است). ومستند التحريم فيهما (علت تحریم این دو صنف) صحيحة عليّ بن جعفر عن أخيه موسى عليهما‌السلام  بتحريم الغراب مطلقاً (در این روایت، حضرت کلاغ را به صورت مطلق حرام دانسته اند) (عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ أَبِي اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اَلْغُرَابِ اَلْأَبْقَعِ وَ اَلْأَسْوَدِ أَ يَحِلُّ أَكْلُهُمَا فَقَالَ لاَ يَحِلُّ أَكْلُ شَيْءٍ مِنَ اَلْغِرْبَانِ زَاغٍ وَ لاَ غَيْرِهِ) ورواية أبي يحيى الواسطي أنّه سأل الرضا عليه‌السلام عن الغراب الأبقع، فقال: « لا يؤكل، ومَن أحلّ لك الأسود ؟ » (یعنی سؤال شخص، به نحوی است که انگار کلاغ سیاه حلال است! ولی سؤال من از ابقع است! ولی حضرت در جواب می فرمایند ابقع حرام است و کی به تو گفته که اسودش حلال است؟!) .

﴿ ويحلّ غراب الزرع (کلاغ زراعت حلال است) ﴾ المعروف بالزاغ ﴿ في المشهور (قید یحل) و ﴾ كذا الغُداف و (این قسمت هم در عبارت شهید اول هست) ﴿ هو أصغر منه (غداف کوچک تر است از کلاغ زرع) ، إلى الغبرة ما (نافیه) هو (غراب زرع) (فکر نکنی غداف، همان غراب زرع است!) ﴾ أي يميل يسيراً (قید الی الغبره) (مقدار کمی به خاکستری متمایل است)، ويُعرف بالرمادي لذلك (به این کلاغ، رمادی هم گویند) . ونَسَب القول بحلّ الأوّل إلى الشهرة (مصنف، قول به حلیت غراب زرع را به مشهور نسبت دادند! پس معلوم است که خودشان به این نظر مایل نبودند) ؛ لعدم دليل صريح يخصّصه (چون دلیل صریحی که بخواهد این کلاغ را از کلاغ های دیگر در حرمت جدا کند، وجود ندارد) ، بل الأخبار (اخباری که در مورد غراب است) منها مطلق في تحريم الغراب بجميع أصنافه (برخی از این روایات، غراب را به صورت مطلق و با همه اصنافش تحریم کرده اند) ، كصحيحة عليّ بن جعفر عن أخيه موسى عليهما‌السلام أنّه قال: « لا يحلّ شيء من الغربان زاغ ولا غيره » وهو نصّ (این صریح است در این که غراب زرع حرام است) . أو مطلق (عطف به مطلق دو سطر پیش) في الإباحة (برخی روایات آمده اند و مطلق کلاغ را حلال دانسته اند) ، كرواية زرارة عن أحدهما: أنّه قال: « كلّ الغراب (در وسائل دارد: ان اکل الغراب) ليس بحرام إنّما الحرام ما حرّم الله في كتابه » (در وسائل، مرحوم شیخ حر، این روایت را حمل بر تقیه می کنند) لكن ليس في الباب حديث صحيح غير ما دلّ على التحريم (روایتی که مطلق در اباحة است، ضعیف است. پس روایات دسته اول که دلالت بر تحریم می کنند باید بهشان عمل شود) . فالقول به (تحریم) متعيّن. ولعلّ المخصّص استند (شاید کسی که تخصیص زده است، سندش،) إلى مفهوم حديث أبي يحيى (همان روایتی که شخص از غراب سؤال کرد و حضرت گفتند اسود و ابقع آن حرام است) لكنّه ضعيف (هم چون مفهوم لقب است، ضعیف است و هم از لحاظ سندی مشکل دارد).

ويُفهم من المصنّف القطع بحلّ الغُداف الأغبر (مصنف فرمودند: «و یحل غراب الزرع، فی المشهور و الغداف و هو اصغر منه». قید فی المشهور، قبل از غداف آمد. یعنی گویا در غداف، دیگر نظر خودشان را گفته اند و نه نظر مشهور را.)؛ لأنّه أخّره عن حكاية المشهور (غداف را بعد از قید فی المشهور آورد). ومستنده غير واضح (دلیل این حرف مصنف واضح نیست) مع الاتّفاق على أنّه من أقسام الغراب (اتفاق داریم که این هم از اقسام غراب است) .

وَردان (١) بفتح الواو مبنيّاً على الفتح ﴿ والبراغيث والقُمَّل واليربوع (٢) والقنفذ والوبْر ـ بسكون الباء ـ جمع وبرة ـ بالسكون ـ قال الجوهري: هي دويبة أصغر من السنّور طحلاء اللون لا ذَ نَب لها ترجن (٣) في البيوت (٤).

﴿ والخزّ (٥) وقد تقدّم في باب الصلاة (٦) أنّه دويبة بحريّة ذات أربع تشبه الثعلب، وكأنّها اليوم مجهولة، أو مغيَّرة الاسم أو موهومته، وقد كانت في مبدأ الإسلام إلى وسطه كثيرة جدّاً ﴿ والفَنَك بفتح الفاء والنون: دابّة يتّخذ منها الفرو (٧) ﴿ والسَمّور بفتح السين وضمّ الميم المشدّدة ﴿ والسنجاب والعظاءة بالظاء المشالة ممدودة مهموزة، وقد تقلب الهمزة ياء، قال في الصحاح: هي دويبة أكبر من الوزغة والجمع العظاء ممدودة (٨) ﴿ واللُحَكة

__________________

(١) دويبةٌ نحو الخنفساء حمراء اللون وأكثر ما تكون في الحمّامات وفي الكنف. بالفارسيّة ( سوسك سرخ ).

(٢) حيوان صغير على هيئة الجُرَذ الصغير، وله ذنب طويل ينتهي بخصلة من الشعر. وهو قصير اليدين وطويل الرجلين. بالفارسيّة ( موش صحرائي ).

(٣) أي تألف.

(٤) الصحاح ٢: ٨٤١ ( وبر ). وبالفارسيّة ( ونگ ).

(٥) جاء في موسوعة المورد ٦: ٢٠٥: الخزّ أو الدَلَق: حيوان ثديي صغير، حجمه لا يزيد على حجم الهرّ الأليف، وقد يصل طوله إلى (٦٠) سانتيمتراً، وهو مهزول الجسم، قصير القوائم، مستدير الاُذنين، ناعم الوبر، كثّ الذيل، يألف الغابات حيث يتسلّق الأشجار برشاقة ويقتات بالحيوانات وبالثمار وبالجيف أيضاً، ويصطاد طلباً لفروه النفيس.

(٦) تقدّم في الجزء الأوّل: ١٦٧.

(٧) ضرب من الثعالب. فروته أجود أنواع الفراء ويجلب كثيراً من الصقالبة. بالفارسيّة ( روباه خالدار ).

(٨) الصحاح ٦: ٢٤٣١، ( عظا ).

ـ بضمّ اللام ففتح الحاء ـ نقل الجوهري عن ابن السكّيت: أنّها دويبة شبيهة بالعظاءة تبرق زرقاء، وليس لها ذَ نَب طويل مثل ذَنَب العظاءة، وقوائمها خفيّة (١).

﴿ و يحرم ﴿ من الطير ما له مخلاب بكسر الميم ﴿ كالبازي والعقاب بضمّ العين ﴿ والصقر بالصاد، وتقلب سيناً، قاعدة في كلمة فيها قاف أو طاء أو راء أو غين أو خاء، كالبصاق والصراط والصدغ والصماخ ﴿ والشاهين والنسر بفتح أوّله ﴿ والرُخم (٢) والبَغاث ـ بفتح الموحّدة وبالمعجمة والمثلّثة ـ جمع بغاثة كذلك، طائر أبيض بطيء الطيران أصغر من الحدأة ـ بكسر الحاء والهمز ـ.

وفي الدروس: أنّ البَغاث ما عظم من الطير وليس له مخلال معقَّف، قال: وربما جُعل النسر من البغاث ـ وهو مثلَّث الباء ـ وقال الفرّاء: بغاث الطير: شرارها، وما لا يصيد منها (٣).

﴿ والغراب الكبير الأسود الذي يسكن الجبال والخربان ويأكل الجيف. ﴿ والأبقع أي المشتمل على بياض وسواد، مثل الأبلق في الحيوان.

والمشهور أنّه صنف واحد، وهو المعروف ب‍ «العقعق » ـ بفتح عينيه ـ. وفي المهذّب جعله صنفين (٤): أحدهما المشهور، والآخر أكبر منه حجماً وأصغر ذَ نَباً. ومستند التحريم فيهما صحيحة عليّ بن جعفر عن أخيه موسى عليهما‌السلام

__________________

(١) الصحاح ٤: ١٦٠٦، ( لحك ).

(٢) طائر غزير الريش، أبيض اللون مبقّع بسواد له منقار طويل قليل التقوّس، وله جناح طويل، والذنب طويل، والقدم ضعيفة، والمخالب متوسّطة الطول سوداء اللون، بالفارسيّة ( كركس ).

(٣) الدروس ٣: ١١.

(٤) المهذّب البارع ٤: ٢٠٩ ـ ٢١٠.

 بتحريم الغراب مطلقاً (١) ورواية أبي يحيى الواسطي أنّه سأل الرضا عليه‌السلام عن الغراب الأبقع، فقال: « لا يؤكل، ومَن أحلّ لك الأسود ؟ » (٢).

﴿ ويحلّ غراب الزرع المعروف بالزاغ ﴿ في المشهور و كذا الغُداف و ﴿ هو أصغر منه، إلى الغبرة ما هو أي يميل يسيراً، ويُعرف بالرمادي لذلك. ونَسَب القول بحلّ الأوّل إلى الشهرة؛ لعدم دليل صريح يخصّصه، بل الأخبار منها مطلق في تحريم الغراب بجميع أصنافه، كصحيحة عليّ بن جعفر عن أخيه موسى عليهما‌السلام أنّه قال: « لا يحلّ شيء من الغربان زاغ ولا غيره » (٣) وهو نصّ. أو مطلق في الإباحة، كرواية زرارة عن أحدهما: أنّه قال: « كلّ (٤) الغراب ليس بحرام إنّما الحرام ما حرّم الله في كتابه » (٥) لكن ليس في الباب حديث صحيح غير ما دلّ على التحريم. فالقول به متعيّن. ولعلّ المخصّص استند إلى مفهوم حديث أبي يحيى لكنّه ضعيف (٦).

ويُفهم من المصنّف القطع بحلّ الغُداف الأغبر؛ لأنّه أخّره عن حكاية المشهور. ومستنده غير واضح مع الاتّفاق على أنّه من أقسام الغراب.

﴿ ويحرم من الطير ﴿ ما كان صفيفه حال طيرانه ـ وهو أن يطير

__________________

(١) الوسائل ١٦: ٣٢٩، الباب ٧ من أبواب الأطعمة المحرّمة، الحديث ٣.

(٢) نفس المصدر، الحديث ٤.

(٣) الوسائل ١٦: ٣٢٩، الباب ٧ من أبواب الأطعمة المحرّمة، الحديث ٣.

(٤) كذا في النسخ، وفي الوسائل: إنّ أكل الغراب.

(٥) الوسائل ١٦: ٣٢٨، الباب ٧ من أبواب الأطعمة المحرّمة، الحديث الأوّل.

(٦) يجوز عود الضعف إلى الحديث باعتبار سنده [ فإنّ فيه أبا يحيى الواسطي ولم يرد فيه مدح ولا ذمّ. جامع الرواة ٢: ٤٢٥ ]، وإلى المفهوم؛ لأنّه مفهوم الاسم وضعفه ظاهر، أو مفهوم الوصف، وهو كذلك. ( منه رحمه‌الله ).