درس الروضة البهیة (فقه ۳) (المتاجر - المساقاة)

جلسه ۱۴۰: کتاب الحواله ۲

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

ترامی و دور

ترامی و دور

ما با دو اصطلاح مواجهیم که در سه کتاب «حواله»، «ضمان» و «کفالت» از این دو اصطلاح استفاده شده است: ترامی و حواله.

 

ترامی و دور در «حواله»

شهید می‌فرمایند: «ترامی و دور در حواله صحیح است». 

مثال برای ترامی حواله: من (محیل) به شما (محتال) 1 میلیون تومان بدهی دارم و لذا شما را به بدهکار خودم (محال علیه) که 1 میلیون تومان از او طلب دارم، حواله می‌دهم. در این صورت، محال علیه بعد از این حواله، ذمّه‌اش به بدهی طلبکارِ من مشغول می‌شود. حالا وقتی محتال، به محال علیه مراجعه می‌کند، محال علیه به او می‌گوید: «اتّفاقاً من هم 1 میلیون از زید طلبکارم! لذا تو را برای گرفتن یک میلیون، به زید حواله می‌دهم» امّا وقتی محتال به زید مراجعه می‌کند، زید  دوباره محتال را ارجاع می‌دهد به شخصِ دیگری که از او طلب دارد (مثلا عمرو) و هکذا... به چنین عملی «ترامی حواله» گویند و شهید این مسئله را صحیح می‌دانند. 

اشکال: اینگونه که محتال، دائماً بین محیل و محال علیه در حال «پاس‌کاری» شدن است! 

پاسخ: محتال مختار است که حواله را قبول یا ردّ کند! لذا اگر چنین مسئله‌ای را نمی‌پسندد، می‌تواند آن را قبول نکند. 

مثال برای دور حواله: همان ترامی است به شرط آنکه در آخر، حواله به محیل اول برگردد. مثلا من (محیل) شما را (محتال) حواله می‌دهم به زید، زید هم شما را حواله می‌دهد به عمرو، عمرو هم شما را حواله می‌دهد به بکر، امّا بکر دوباره شما را حواله می‌دهد به من (محیل اول). به این حالت دور در حواله می‌گویند که طبق نظر شهید اول اشکالی ندارد.

نکته: در ترامی و دور حواله، اگرچه محیل و محال علیه دائماً در حال تغییر هستند، ولی محتال همیشه ثابت است.

 

ترامی و دور در «ضمان»

شهید می‌فرمایند: «ترامی و دور در ضمان صحیح است».

مثال برای ترامی در ضمان[۱]: زید ضامن بدهی عمرو می‌شود (لذا ذمّه عمر بریء می‌شود و ذمّه زید مشغول می‌شود) حالا بکر می‌آید و بدهی که الآن بر ذمّه زید قرار گرفته است را ضامن می‌شود. سپس خالد می‌آید و بدهی که الآن بر ذمّه بکر است را ضامن می‌شود و هکذا...

مثال برای دور در ضمان: اگر همان مثال بالا، در نهایت ضمانت به بدهکار اول برگردد (یعنی در نهایت، عمرو ضامن بدهی خالد شود) «دور» نام دارد.

کلامی از شیخ طوسی: «دور در ضمان صحیح نیست» به دو دلیل:

1. جعل الفرع اصلاً: در دور ضمان، فرع به جای اصل قرار می‌گیرد. در عقد ضمان، وقتی شخصی ضامن بدهکاری می‌شود، در این صورت ضامن اصل است و بدهکار فرع. حالا اگر در «دور» این ضمانت بخواهد دوباره به خودِ بدهکار برگردد، یعنی بدهکاری که در ابتدا فرع بوده است، در آخر چون ضامن شده است می‌شود اصل! 

2. عدم الفائده: فرض کنید که بدهکار (مضمون عنه)  1میلیون تومان به طلبکار بدهی داشته است. حالا ضامن شماره 1 می‌آید و این بدهی را بر عهده می‌گیرد (یعنی ذمّه بدهکار بریء می‌شود و ذمّه ضامن شماره 1 مشغول می‌شود) حالا با ضمانت ضامن شماره 2، ذمّه ضامن شماره 1 بریء می‌شود و ذمه ضامن شماره 2 مشغول می‌شود بعد ضامن 3، با قبول ضمانت ذمّه ضامن شماره 2 را بریء کرده و ذمّه خودش (ضامن شماره 3) را مشغول می‌کند. حالا اگر در انتها، بدهکار اولیه بیاید و ضامنِ بدهی ضامن شماره 3 شود، یعنی ضامن شماره 3 بریءالذمّه می‌شود و ذمّه بدهکار دوباره مشغول می‌شود. خب فایده این ضمانت‌ها چه بود؟ قبل از این ضمانت‌ها، ذمّه بدهکار مشغول بود و ذمّه 3 ضامن دیگر بریء، حالا هم در نهایت همین شد! لذا فایده‌ای بر این نوع ضمان مترتّب نیست.

اشکال شهید ثانی به شیخ طوسی: ما کلام شیخ طوسی و استدلالشان را قبول نداریم. زیرا:

دلیل اولِ شیخ طوسی این بود «جعل الفرع اصلا» یعنی بدهکاری که فرع بود، اکنون اصل قرار گرفته است! که در جواب می‌گوییم: خُب قرار بگیرد! این چه اشکالی دارد؟! طبق کدام دلیل (عقل، روایت، قرآن) می‌فرمایید چنین مسئله‌ای مشکل دارد؟! 

دلیل دوّم شیخ طوسی این بود «عدم الفائده» که در جواب می‌گوییم: ممکن است برخی جاها این نوع ضمان فایده‌ای نداشته باشد، امّا ما معتقدیم که در خیلی جاها ممکن است فایده‌ای وجود داشته باشد:

مثال: بدهکار اول، بدهی‌اش به طلبکار «نقد و حال» بود. وقتی ضامن اول آمد، به طلبکار گفت: «من بدهی بدهکار را پرداخت می‌کنم به شرطِ اینکه 1 ماه به من برای پرداخت این بدهی مهلت بدهی» در این صورت، اگر طلبکار چنین ضمانتی را بپذیرد، 1 ماه اجل به این بدهی اضافه شده است. حالا اگر ضامن دوم بیاید و به طلبکار بگوید: «تو علاوه بر مدّت زمان باقی‌مانده، 1 ماه دیگر هم به من مهلت بده، تا بدهی‌ات را پرداخت کنم» اگر طلبکار بپذیرد، 1 ماهِ دیگر هم اجل به بدهی اضافه شد دوباره ضامن بعدی... تاجایی که بدهکار اولی به طلبکار می‌گوید: «حالا که این مقدار مهلت در پرداخت بدهی «حالّ» به وجود آمد و بدهی تبدیل شد به بدهی «مؤجّل» من خودم بدهی‌ام را پرداخت می‌کنم و ذمّه ضامنِ آخری را بریء می‌کنم و ذمّه خودم را مشغول می‌سازم».

عکسِ این حالت هم متصوّر است که بدهی در ابتداء مؤجّل باشد ولی به واسطۀ ضمانت‌های متعدّد، تبدیل به حال شود.

لذا کلام شیخ طوسی که ادّعای «عدم الفائده» می‌کردند کلیّت ندارد و صحیح نیست. ضمنِ اینکه فایدۀ دیگری هم بر این مسئله دور در ضمان متصوّر است و آن اینکه: چنین ضمانی، در به اذن بودن یا عدم اذن اثر دارد.

مثال: اگر ضامن اول، بدهکار را ضمانت کرد ولی بدون اذن او، در این صورت، بدهی بدهکار به ضامن منتقل می‌شود امّا ضامن حق ندارد از بدهکار مبلغی را طلب کند. حالا ضامن 2 و 3 هم به میدان می‌آیند و در نهایت، وقتی که بدهکار اوّلی خواست ضمانت ضامن 3 را بکند، با اجازه او چنین ضمانتی را انجام داد، در این صورت «دور ضمان» برای بدهکار فایده دارد! فایده‌اش هم این است که اگر بدهی‌اش را پرداخت کند، می‌تواند بعدا این مبلغ را از ضامن سوم درخواست کند (یعنی در نهایت بدهکار، بدهی‌اش را صاف کرد بدون اینکه از جیبش پولی رفته باشد).

 

ترامی و دور در «کفالت»

(توضیح کفالت: فرض کنید زید فراری را به خاطر بدهی دستگیر می‌کنند و پیش قاضی می‌برند. زید به قاضی می‌گوید: «من فعلا پولی ندارم! باید بروم و کار کنم تا بتوانم با تهیّه پول، بدهی‌ام را بپردازم. لذا من درخواست مهلت دارم». قاضی می‌گوید: «من اگر تو را رها کنم، ممکن است دوباره فرار کنی و دیگر نمی‌توانیم تو را گیر بیاریم!» حالا اگر عمرو، بیاید و زید را «کفالت» کند یعنی بگوید: «شما زید را رها کنید تا برود، در عوض هر وقت اراده کردید، من او را در محضر شما حاضر می‌کنم»)

شهید ثانی: «ترامی در کفالت صحیح است ولی دور در کفالت صحیح نیست»

مثال برای ترامی در کفالت: اگر عمرو کفالت زید را پذیرفت، بعد بکر هم آمد و کفالت عمرو را پذیرفت بعد خالد می‌آید و کفالت بکر را می‌کند و هکذا...

مثال برای دور در کفالت: همان مثال بالا، ولی در نهایت، کفالت به زید بر می‌گردد. یعنی زید، کفیل خالد می‌شود.

اشکال دور در کفالت: در کفالت، ما به دنبال این هستیم که در صورت عدم دسترسی به مکفول، از کفیل بخواهیم او را برایمان حاضر کند. حالا در صورتی که «زید» حاضر باشد (و بخواهد کفالت دیگران را بکند) دیگر کفالت بقیّه معنی ندارد! زیرا همه کفیل‌های بعدی، به نوعی در نهایت باید به حضور زید منجرّ می‌شدند! یعنی مثلا اگر زید، برود و خالد را به واسطه کفالت حاضر کند، خالد هم بکر را و بکر هم عمرو را، در نهایت عمر می‌خواهد زیدی را حاضر کند که الآن حاضر است! در این صورت کفالت در این صورت بی‌معنی خواهد بود.


ضمان به این صورت بود که شخصی می‌آمد و بدهی بدهکاری را بر عهده می‌گرفت (ذمّه بدهکار بریء می‌شد و ذمّه ضامن مشغول می‌شد)

۴

تطبیق ترامی و دور

﴿ ويصحّ ترامي الحوالة ﴾ (در حواله ترامی صحیح است) بأن يحيل المحال عليه المحتال على آخر (بعد از اینکه مُحیل حواله داد محتال را بر محال علیه، بعد از آن حواله دهد محال علیه محتال را بر فرد دیگری) ثمَّ يحيل الآخر (فرد دیگر هم حواله دهد محتال را) محتاله على ثالث (محتال را به فرد سوّمی حواله دهد) ، وهكذا ... ويبرأ المحال عليه في كلّ مرتبة كالأوّل (در هر مرتبه‌ای، محال علیه نسبت به حواله بعدی، می‌شود محیل و لذا بریء الذمّه می‌شود) ﴿ ودورها ﴾ (عطف بر ترامی الحواله) بأن يحيل المحال عليه في بعض المراتب على المحيل الأوّل (به این صورت که حواله دهد محال علیه در برخی از این مراتبی که گفته شد، بر محیل اول) . وفي الصورتين المحتال متّحد (در هر دو صورت ـ چه ترامی و چه دور ـ محتال فردی واحد است) ، وإنّما تعدّد المحال عليه.

﴿ وكذا الضمان ﴾ (دور و ترامی ضمان هم صحیح است) يصحّ تراميه (ترامی ضمان صحیح است) بأن يضمن الضامن (مفعول) آخرُ (فاعل) (ضمانت کند ضامن را فرد دیگری) ثم يضمن الآخر ثالثٌ (سپس فرد سوّمی بیاید و این دومی را ضامن شود) ، وهكذا ... ودوره (عطف بر ترامی ـ یصحّ دوره ـ) بأن يضمن المضمون عنه الضامن في بعض المراتب (اگر مضمون‌عنه ـ که همان بدهکار است ـ ضامن شود ضامن را در برخی از مراتب) .

ومنعه الشيخ رحمه‌الله (شیخ طوسی، ضمانی را که در آن دور اتّفاق بیوفتد را ممنوع می‌دانند) ؛ لاستلزامه جعل الفرع أصلاً (دلیل اول منع: فرع تبدیل به اصل می‌شود) ، ولعدم الفائدة (دلیل دوم منع: فائده‌ای بر آن مترتّب نیست ـ زیرا در نهایت بدهی به گردن بدهکار اولی می‌افتد و سایر ضامن‌ها هم مثل قبل بریء الذمّه می‌شوند ـ) ويضعَّف (کلام شیخ طوسی ضعیف است) بأنَّ الاختلاف فيهما (اصل و فرع بودن) غير مانع (چه اشکالی دارد اصلی فرع شود یا فرعی اصل شود؟! لذا دلیل اوّلتان باطل است) ، وقد تظهر الفائدة في ضمان الحالّ مؤجّلاً وبالعكس (ردّ 1 دلیل دوم شیخ طوسی: گاهی به وسیله دور در ضمان، ضمان حال تبدیل به ضمان مؤجّل می‌شود ـ و بالعکس ـ) ، و (ردّ 2 دلیل دوم شیخ طوسی:) في الضمان بإذنٍ وعدمه (در جایی که ضمانت یکیش به اذن باشد و دیگری به عدم اذن، اثر دارد!) . فكلّ ضامن يرجع مع الإذن على مضمونه (در دور ضمان، هرکدام از بدهکار اجازه گرفته باشند، می‌توانند رجوع کنند) ، لا على الأصيل (بر مضمون عنه اوّلی که اصیل باشد نمی‌توانند رجوع کنند) . وإنّما يرجع عليه (می‌تواند رجوع کند بر اصیل ـ بدهکار اولی ـ) الضامن الأوّل إن ضمن بإذنه (فقط ضامن اول می‌تواند به اصیل مراجعه کند آن هم تنها در صورتی که ضمان را به اذن او انجام داده باشد).

وأمّا الكفالة (آیا در کفالت، ترامی و دور صحیح است یا خیر؟) فيصحّ تراميها (ترامی در کفالت صحیح است) ، دون دورها (دور در کفالت صحیح نیست) ؛ لأنّ حضور المكفول الأوّل (همان شخصِ اولی که کفالتش به عهده گرفته شد) يُبطل ما تأخّر منها (کفیل شدن او معنا ندارد) .

۵

بیان صورت اول از حواله

صورت اول: اگر محیل، محتال را حواله دهد به غیر جنسی که محتال از او طلبکار است (مثلا محتال از محیل، 100 دینار طلب دارد؛ حال محیل، محتال را حواله دهد به محال علیه تا به جای 100 دینار، به محتال 1000 درهم بدهد) چنین عملی اگر با رضایت محتال باشد اشکالی ندارد. 

فرقی هم نمی‌کند که ما حواله را استیفاء دین بدانیم یا اینکه اعتیاض بدانیم!

سؤال: استیفاء و اعتیاض یعنی چه؟

پاسخ: در ماهیّت حواله، بین علماء اختلافی وجود دارد: 

  • برخی گفته‌اند که ماهیّت حواله استیفاء دین است: به این معنا که وقتی محتال، حواله را می‌پذیرد، انگار طلبش را از محیل گرفته است![۱]
  • برخی هم گفته‌اند که ماهیّت حواله اعتیاض است: اعتیاض یعنی عوض قرار دادن برای دین. در واقع محتال، به جای اینکه طلبش را استیفاء کند، عوض از محیل دریافت می‌کند (طلبکار بودن محتال، از محیل منتفی شد و در عوض، به محال علیه منتقل شد)

حالا شهید می‌فرمایند: چه ماهیّت حواله استیفاء باشد و چه اعتیاض، اگر محتال از محیل دینار (مثلا) طلبکار است و راضی شود که به جای آن برود و درهم از محال علیه بگیرد، چنین عملی صحیح است و اشکالی ندارد. 

عکس این صورت هم صحیح است؛ یعنی اگر محتال از محیل دینار طلبکار است ولی محال علیه، به محیل درهم بدهکار است، امّا محتال، می‌گوید من فقط دینار قبول می‌کنم؛ در این صورت محیل می‌تواند سراغ محال علیه برود و از او بخواهد که به جای 1000 درهم، به محتال 100 دینار بدهد. در این صورت اگر محال علیه راضی بشود، می‌تواند طلبش را به صورت دینار به محتال بدهد.

نکته: این جابه‌جایی درهم ودینار، «صرف» است و لذا این سؤال پیش می‌آید که آیا تقابض در مجلس در آن شرط است یا خیر؟ شهید عقیده دارند که تقابض در مجلس شرط نیست زیرا آنچه در آن تقابض شرط است، «بیع صرف» است که اینجا نیست. 


همانطور که اگر بدهکار به طلبکار پول می‌داد، این پول دادن سبب بریء الذمّه شدن او می‌شد، همچنین حالا هم که حواله داده است، عین آن موقع بریء الذمّه شده است.

۶

تطبیق بیان صورت اول از حواله

(صورت اول:) ﴿ و ﴾ كذا تصحّ ﴿ الحوالة بغير جنس الحقّ ﴾ (همچنین صحیح است حواله به غیر جنس حق) الذي للمحتال على المحيل (آن حقی که برای محتال و بر گردن محیل بود) ، بأن يكون له عليه دراهم (به اینکه بوده باشد برای محتال بر علیه محیل، درهم‌ها) فيحيله على آخر بدنانير، سواء جعلنا الحوالة استيفاءً أم اعتياضاً (فرقی هم نمی‌کند که ماهیّت حواله را استیفاء بدانیم یا اعتیاض) ؛ لأنّ إيفاء الدين (در استیفاء دین) بغير جنسه جائز مع التراضي (اگر شخص راضی باشد که به جای درهم، دینار بگیرد اشکالی ندارد) ، وكذا المعاوضة على الدراهم بالدنانير (معاوضه درهم به دینار هم مشکلی ندارد) .

(صورت دوم:) ولو انعكس (اگر عکس صورت قبل رخ بدهد) فأحاله بحقّه على من عليه مخالف (حواله دهد محیل محتال را به حقش، بر کسی که به عهده اوست مخالف) صحّ أيضاً (این صورت هم صحیح است) بناءً على اشتراط رضى المحال عليه (البته در صورتی که ما رضایت محال علیه را شرط بدانیم) ، سواء جعلناها استيفاء أم اعتياضاً بتقريب التقرير (به همان تقریری که در بالا بیان شد) . ولا يعتبر التقابض في المجلس (تقابض فی المجلس دیگر در اینجا شرط نیست) حيث تكون صرفاً ؛ لأنّ المعاوضة على هذا الوجه ليست بيعاً (تنها بیع صرف است که در آن تقابض در مجلس شرط است! هر معاوضه درهم و دیناری که بیع صرف نیست) . ولو لم يعتبر رضى المحال عليه (اگر رضایت محال علیه را شرط ندانیم) صحّ الأوّل دون الثاني (صورت اول صحیح است ولی صورت دوم صحیح نیست) ؛ إذ لا يجب على المديون الأداء من غير جنس ما عليه (مدیون که محال علیه است درهم بدهکار بوده است و نمی‌توان او را مجبور به پرداخت دینار کرد) .

عملاً بالاستصحاب. ولو انعكس بأن كان مؤسراً حالتها فتجدّد إعساره فلا خيار؛ لوجود الشرط.

﴿ ويصحّ ترامي الحوالة بأن يحيل المحال عليه المحتال على آخر ثمَّ يحيل الآخر محتاله على ثالث، وهكذا ... ويبرأ المحال عليه في كلّ مرتبة كالأوّل ﴿ ودورها بأن يحيل المحال عليه في بعض المراتب على المحيل الأوّل. وفي الصورتين المحتال متّحد، وإنّما تعدّد المحال عليه.

﴿ وكذا الضمان يصحّ تراميه بأن يضمن الضامن آخرُ ثم يضمن الآخر ثالثٌ، وهكذا ... ودوره بأن يضمن المضمون عنه الضامن في بعض المراتب.

ومنعه الشيخ رحمه‌الله؛ لاستلزامه جعل الفرع أصلاً، ولعدم الفائدة (١) ويضعَّف بأنَّ الاختلاف فيهما غير مانع، وقد تظهر الفائدة في ضمان الحالّ مؤجّلاً وبالعكس، وفي الضمان بإذنٍ وعدمه. فكلّ ضامن يرجع مع الإذن على مضمونه، لا على الأصيل. وإنّما يرجع عليه الضامن الأوّل إن ضمن بإذنه.

وأمّا الكفالة فيصحّ تراميها، دون دورها؛ لأنّ حضور المكفول الأوّل يُبطل ما تأخّر منها.

﴿ و كذا تصحّ ﴿ الحوالة بغير جنس الحقّ الذي للمحتال على المحيل، بأن يكون له عليه دراهم فيحيله على آخر بدنانير، سواء جعلنا الحوالة استيفاءً أم اعتياضاً؛ لأنّ إيفاء الدين بغير جنسه جائز مع التراضي، وكذا المعاوضة على الدراهم بالدنانير.

ولو انعكس فأحاله بحقّه على من عليه مخالف صحّ أيضاً بناءً على اشتراط رضى المحال عليه، سواء جعلناها استيفاء أم اعتياضاً بتقريب التقرير. ولا يعتبر

__________________

(١) المبسوط ٢:٣٤٠.

التقابض في المجلس حيث تكون صرفاً؛ لأنّ المعاوضة على هذا الوجه ليست بيعاً. ولو لم يعتبر رضى المحال عليه صحّ الأوّل دون الثاني؛ إذ لا يجب على المديون الأداء من غير جنس ما عليه.

وخالف الشيخ رحمه‌الله (١) وجماعة (٢) فيهما، فاشترطوا تساوي المال المحال به وعليه جنساً ووصفاً، استناداً إلى أنّ الحوالة تحويل ما في ذمّة المحيل إلى ذمّة المحال عليه، فإذا كان على المحيل دراهم مثلاً وله على المحال دنانير، كيف يصير حقّ المحتال على المحال عليه دراهم ولم يقع عقد يوجب ذلك؟ لأنّا إن جعلناها استيفاءً كان المحتال بمنزلة من استوفى دينه وأقرضه المحال عليه، وحقّه الدراهم لا الدنانير. وإن كانت معاوضة فليست على حقيقة المعاوضات التي يقصد بها تحصيل ما ليس بحاصل من جنس مال، أو زيادة قدر أو صفة، وإنّما هي معاوضة إرفاق ومسامحة للحاجة، فاعتبر فيها التجانس والتساوي. وجوابه يظهر ممّا ذكرناه.

﴿ و كذا تصحّ ﴿ الحوالة بدين عليه لواحد على دين للمحيل على اثنين متكافلين أي قد ضمن كلّ منهما ما في ذمّة صاحبه دفعة واحدة أو متلاحقين مع إرادة الثاني ضمان ما في ذمّة الأوّل في الأصل، لا مطلقاً؛ لئلّا يصير المالان في ذمّة الثاني. ووجه جواز الحوالة عليهما ظاهر؛ لوجود المقتضي للصحّة وانتفاء المانع؛ إذ ليس إلّا كونهما متكافلين، وذلك لا يصلح مانعاً. ونبّه بذلك على خلاف الشيخ رحمه‌الله حيث منع منه، محتّجاً باستلزامها زيادة الارتفاق، وهو ممتنع في

__________________

(١) المبسوط ٢:٣١٢.

(٢) منهم ابن حمزة في الوسيلة:٢٨٢، والسيد ابن زهرة في الغنية:٢٥٨، والعلّامة في التذكرة (الحجريّة) ٢:١٠٨.