ترامی و دور
ما با دو اصطلاح مواجهیم که در سه کتاب «حواله»، «ضمان» و «کفالت» از این دو اصطلاح استفاده شده است: ترامی و حواله.
ترامی و دور در «حواله»
شهید میفرمایند: «ترامی و دور در حواله صحیح است».
مثال برای ترامی حواله: من (محیل) به شما (محتال) 1 میلیون تومان بدهی دارم و لذا شما را به بدهکار خودم (محال علیه) که 1 میلیون تومان از او طلب دارم، حواله میدهم. در این صورت، محال علیه بعد از این حواله، ذمّهاش به بدهی طلبکارِ من مشغول میشود. حالا وقتی محتال، به محال علیه مراجعه میکند، محال علیه به او میگوید: «اتّفاقاً من هم 1 میلیون از زید طلبکارم! لذا تو را برای گرفتن یک میلیون، به زید حواله میدهم» امّا وقتی محتال به زید مراجعه میکند، زید دوباره محتال را ارجاع میدهد به شخصِ دیگری که از او طلب دارد (مثلا عمرو) و هکذا... به چنین عملی «ترامی حواله» گویند و شهید این مسئله را صحیح میدانند.
اشکال: اینگونه که محتال، دائماً بین محیل و محال علیه در حال «پاسکاری» شدن است!
پاسخ: محتال مختار است که حواله را قبول یا ردّ کند! لذا اگر چنین مسئلهای را نمیپسندد، میتواند آن را قبول نکند.
مثال برای دور حواله: همان ترامی است به شرط آنکه در آخر، حواله به محیل اول برگردد. مثلا من (محیل) شما را (محتال) حواله میدهم به زید، زید هم شما را حواله میدهد به عمرو، عمرو هم شما را حواله میدهد به بکر، امّا بکر دوباره شما را حواله میدهد به من (محیل اول). به این حالت دور در حواله میگویند که طبق نظر شهید اول اشکالی ندارد.
نکته: در ترامی و دور حواله، اگرچه محیل و محال علیه دائماً در حال تغییر هستند، ولی محتال همیشه ثابت است.
ترامی و دور در «ضمان»
شهید میفرمایند: «ترامی و دور در ضمان صحیح است».
مثال برای ترامی در ضمان[۱]: زید ضامن بدهی عمرو میشود (لذا ذمّه عمر بریء میشود و ذمّه زید مشغول میشود) حالا بکر میآید و بدهی که الآن بر ذمّه زید قرار گرفته است را ضامن میشود. سپس خالد میآید و بدهی که الآن بر ذمّه بکر است را ضامن میشود و هکذا...
مثال برای دور در ضمان: اگر همان مثال بالا، در نهایت ضمانت به بدهکار اول برگردد (یعنی در نهایت، عمرو ضامن بدهی خالد شود) «دور» نام دارد.
کلامی از شیخ طوسی: «دور در ضمان صحیح نیست» به دو دلیل:
1. جعل الفرع اصلاً: در دور ضمان، فرع به جای اصل قرار میگیرد. در عقد ضمان، وقتی شخصی ضامن بدهکاری میشود، در این صورت ضامن اصل است و بدهکار فرع. حالا اگر در «دور» این ضمانت بخواهد دوباره به خودِ بدهکار برگردد، یعنی بدهکاری که در ابتدا فرع بوده است، در آخر چون ضامن شده است میشود اصل!
2. عدم الفائده: فرض کنید که بدهکار (مضمون عنه) 1میلیون تومان به طلبکار بدهی داشته است. حالا ضامن شماره 1 میآید و این بدهی را بر عهده میگیرد (یعنی ذمّه بدهکار بریء میشود و ذمّه ضامن شماره 1 مشغول میشود) حالا با ضمانت ضامن شماره 2، ذمّه ضامن شماره 1 بریء میشود و ذمه ضامن شماره 2 مشغول میشود بعد ضامن 3، با قبول ضمانت ذمّه ضامن شماره 2 را بریء کرده و ذمّه خودش (ضامن شماره 3) را مشغول میکند. حالا اگر در انتها، بدهکار اولیه بیاید و ضامنِ بدهی ضامن شماره 3 شود، یعنی ضامن شماره 3 بریءالذمّه میشود و ذمّه بدهکار دوباره مشغول میشود. خب فایده این ضمانتها چه بود؟ قبل از این ضمانتها، ذمّه بدهکار مشغول بود و ذمّه 3 ضامن دیگر بریء، حالا هم در نهایت همین شد! لذا فایدهای بر این نوع ضمان مترتّب نیست.
اشکال شهید ثانی به شیخ طوسی: ما کلام شیخ طوسی و استدلالشان را قبول نداریم. زیرا:
دلیل اولِ شیخ طوسی این بود «جعل الفرع اصلا» یعنی بدهکاری که فرع بود، اکنون اصل قرار گرفته است! که در جواب میگوییم: خُب قرار بگیرد! این چه اشکالی دارد؟! طبق کدام دلیل (عقل، روایت، قرآن) میفرمایید چنین مسئلهای مشکل دارد؟!
دلیل دوّم شیخ طوسی این بود «عدم الفائده» که در جواب میگوییم: ممکن است برخی جاها این نوع ضمان فایدهای نداشته باشد، امّا ما معتقدیم که در خیلی جاها ممکن است فایدهای وجود داشته باشد:
مثال: بدهکار اول، بدهیاش به طلبکار «نقد و حال» بود. وقتی ضامن اول آمد، به طلبکار گفت: «من بدهی بدهکار را پرداخت میکنم به شرطِ اینکه 1 ماه به من برای پرداخت این بدهی مهلت بدهی» در این صورت، اگر طلبکار چنین ضمانتی را بپذیرد، 1 ماه اجل به این بدهی اضافه شده است. حالا اگر ضامن دوم بیاید و به طلبکار بگوید: «تو علاوه بر مدّت زمان باقیمانده، 1 ماه دیگر هم به من مهلت بده، تا بدهیات را پرداخت کنم» اگر طلبکار بپذیرد، 1 ماهِ دیگر هم اجل به بدهی اضافه شد دوباره ضامن بعدی... تاجایی که بدهکار اولی به طلبکار میگوید: «حالا که این مقدار مهلت در پرداخت بدهی «حالّ» به وجود آمد و بدهی تبدیل شد به بدهی «مؤجّل» من خودم بدهیام را پرداخت میکنم و ذمّه ضامنِ آخری را بریء میکنم و ذمّه خودم را مشغول میسازم».
عکسِ این حالت هم متصوّر است که بدهی در ابتداء مؤجّل باشد ولی به واسطۀ ضمانتهای متعدّد، تبدیل به حال شود.
لذا کلام شیخ طوسی که ادّعای «عدم الفائده» میکردند کلیّت ندارد و صحیح نیست. ضمنِ اینکه فایدۀ دیگری هم بر این مسئله دور در ضمان متصوّر است و آن اینکه: چنین ضمانی، در به اذن بودن یا عدم اذن اثر دارد.
مثال: اگر ضامن اول، بدهکار را ضمانت کرد ولی بدون اذن او، در این صورت، بدهی بدهکار به ضامن منتقل میشود امّا ضامن حق ندارد از بدهکار مبلغی را طلب کند. حالا ضامن 2 و 3 هم به میدان میآیند و در نهایت، وقتی که بدهکار اوّلی خواست ضمانت ضامن 3 را بکند، با اجازه او چنین ضمانتی را انجام داد، در این صورت «دور ضمان» برای بدهکار فایده دارد! فایدهاش هم این است که اگر بدهیاش را پرداخت کند، میتواند بعدا این مبلغ را از ضامن سوم درخواست کند (یعنی در نهایت بدهکار، بدهیاش را صاف کرد بدون اینکه از جیبش پولی رفته باشد).
ترامی و دور در «کفالت»
(توضیح کفالت: فرض کنید زید فراری را به خاطر بدهی دستگیر میکنند و پیش قاضی میبرند. زید به قاضی میگوید: «من فعلا پولی ندارم! باید بروم و کار کنم تا بتوانم با تهیّه پول، بدهیام را بپردازم. لذا من درخواست مهلت دارم». قاضی میگوید: «من اگر تو را رها کنم، ممکن است دوباره فرار کنی و دیگر نمیتوانیم تو را گیر بیاریم!» حالا اگر عمرو، بیاید و زید را «کفالت» کند یعنی بگوید: «شما زید را رها کنید تا برود، در عوض هر وقت اراده کردید، من او را در محضر شما حاضر میکنم»)
شهید ثانی: «ترامی در کفالت صحیح است ولی دور در کفالت صحیح نیست»
مثال برای ترامی در کفالت: اگر عمرو کفالت زید را پذیرفت، بعد بکر هم آمد و کفالت عمرو را پذیرفت بعد خالد میآید و کفالت بکر را میکند و هکذا...
مثال برای دور در کفالت: همان مثال بالا، ولی در نهایت، کفالت به زید بر میگردد. یعنی زید، کفیل خالد میشود.
اشکال دور در کفالت: در کفالت، ما به دنبال این هستیم که در صورت عدم دسترسی به مکفول، از کفیل بخواهیم او را برایمان حاضر کند. حالا در صورتی که «زید» حاضر باشد (و بخواهد کفالت دیگران را بکند) دیگر کفالت بقیّه معنی ندارد! زیرا همه کفیلهای بعدی، به نوعی در نهایت باید به حضور زید منجرّ میشدند! یعنی مثلا اگر زید، برود و خالد را به واسطه کفالت حاضر کند، خالد هم بکر را و بکر هم عمرو را، در نهایت عمر میخواهد زیدی را حاضر کند که الآن حاضر است! در این صورت کفالت در این صورت بیمعنی خواهد بود.