درس الروضة البهیة (فقه ۳) (المتاجر - المساقاة)

جلسه ۱۴۱: کتاب الحواله ۳

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

اشکال شیخ به دو صورت حواله

مقدّمه

در جلسه قبل بیان شد که «حواله» در دو صورت صحیح است:

صورت اول: محیل، محتال را حواله دهد به «جنسِ غیر حق». برای مثال: اگر محتال دینار طلبکار است، ولی محال او را حواله می‌دهد به محال علیه تا برود و از او، درهم دریافت کند. در این صورت، اگر محتال به چنین مسئله‌ای راضی باشد، حواله صحیح است.

صورت دوّم: عکس صورت بالا هم صحیح است؛ یعنی اگر محتال از محیل دینار طلبکار است ولی محال علیه، به محیل درهم بدهکار است، امّا محتال، می‌گوید من فقط دینار قبول می‌کنم؛ در این صورت محیل می‌تواند سراغ محال علیه برود و از او بخواهد که به جای درهم، به محتال دینار بدهد. در این صورت اگر محال علیه راضی بشود، می‌تواند طلبش را به صورت دینار به محتال بدهد.

بحث جدید

کلام شیخ طوسی: هر دو صورت بالا غیر صحیح است. زیرا شرط است که مال محال به و محال علیه، جنساً و وصفاً یکی باشد. یعنی طلبی که محتال از محیل دارد و همچنین طلبی که محیل از محال علیه دارد باید از لحاظ جنس و وصف یکی باشند و الّا حواله صحیح نخواهد بود.

توضیح: حواله، انتقال ذمّه به ذمّه است؛ یعنی یک مال از ذمّه محیل برداشته می‌شود و به ذمّه محال علیه می‌افتد لذا اگر ما فی‌الذمّه محیل با ما فی‌الذمّه محال علیه متفاوت باشد، این انتقال نمی‌تواند صورت بگیرد. فرقی هم نمی‌کند که ما حواله را «استیفاء» بدانیم یا آن را «اعتیاض» بدانیم:

الف) اگر حواله استیفاء باشد: در واقع محتال به منزلۀ کسی است که طلب خود را از یک طرف دریافت کرده است (از محیل طلبش را دریافت  کرده است) و حالا همان طلب را دارد به محال علیه می‌دهد (به عنوان قرض). حالا چطور ممکن است که شما از شخصی درهم دریافت کنی و به دیگری دینار قرض بدهی؟! آن هم در فرضی که اصلا پولی به دست شخص نیامده است!

ب) اگر حواله معاوضه باشد: این معاوضه در حواله، مانند سایر معاوضات نیست! سایر معاوضات در خارج واقع می‌شوند ولی اینجا در خارج، اتّفاقی نمی‌افتد! لذا در حواله، معاوضه ما نوعی «معاوضه ارفاقی» است چون اصلا داد و ستدی اتّفاق نمی‌افتد.

اشکال شهید ثانی به شیخ طوسی: از آنچه ما در سابق بیان کردیم، جواب شیخ طوسی معلوم می‌شود (قبلا گفتیم ما چه حواله معاوضه باشد و چه استیفاء، این دو صورت حواله را صحیح می‌دانیم؛ زیرا اگر استیفاء باشد ایفاء دین به غیر جنس، مع التراضی صحیح است و اگر هم معاوضه باشد که معاوضه درهم به دینار صحیح خواهد بود).

۴

تطبیق اشکال شیخ به دو صورت حواله

وخالف الشيخ رحمه‌الله وجماعة فيهما (مخالفت کردند شیخ و جماعتی با صورت اول و دوم) ، فاشترطوا تساوي المال المحال به وعليه (شرط کردند تساوی مال محال به ـ طلب محتال از محیل ـ و مال محال علیه ـ طلب محیل از محال علیه ـ را) جنساً ووصفاً، استناداً إلى أنّ الحوالة تحويل (انتقال) ما في ذمّة المحيل إلى ذمّة المحال عليه (حواله در واقع، انتقال ذمّه به ذمّه است) ، فإذا كان على المحيل دراهم مثلاً (اگر آنچه به نفع محتال و بر علیه محیل است، درهم باشد) وله على المحال دنانير (و آنچه به نفع محیل و بر علیه محال علیه است، دینار باشد) ، كيف يصير حقّ المحتال على المحال عليه دراهم ولم يقع عقد يوجب ذلك؟ (چه طور می‌تواند طلب محتال از محیل، بر گردن محال علیه قرار بگیرد؟ در حالی که آن طلب دینار بوده است و حال این بخواهد برود و درهم بگیرد! عقدی خوانده نشده است که بخواهد سبب این جابه جایی درهم و دینار شود) لأنّا إن جعلناها استيفاءً (اگر ما ماهیت حواله را استیفاء بدانیم) كان المحتال بمنزلة من استوفى دينه وأقرضه المحال عليه (به این معناست که محتال، دینش را از محیل گرفته است و بعد هم قرض داده است به محال علیه اگرچه داد و ستد واقعی در خارج صورت نگرفته است، ولی می‌خواهیم بگوییم این حالت، مثل این است که شخصی از محیل پولی گرفته است و بعد داده است به محال علیه به عنوان قرض! داد و ستد واقعی که در اینجا صورت نگرفته است) ، وحقّه الدراهم لا الدنانير (طلب محتال از محیل درهم بود نه دنیار!) . وإن كانت معاوضة (اگر ما حواله را معاوضه بدانیم) فليست على حقيقة المعاوضات التي يقصد بها تحصيل ما ليس بحاصل (این حواله‌ای که ما آن را معاوضه فرض کردیم، بر حقیقت معاوضاتی که قصد شده است از آن‌ها «تحصیل ما بحاصل» نیست! در معاضات دیگر، حقیقتا و در خارج، چیزی داده می‌شود و در مقابل آن چیز دیگر گرفته می‌شود) من جنس مال (بیان ما لیس بحاصل است. یعنی جنسی که حاصل نبوده است الآن حاصل شود) ، أو زيادة قدر أو صفة (به هر حال چیزی داده می‌شود و چیز دیگری در مقابل آن گرفته می‌شود) ، وإنّما هي (امّا حواله اینگونه نیست! بلکه حواله) معاوضة إرفاق ومسامحة للحاجة (یک نوع معاوضه ارفاقی و مسامحی است، آن هم به خاطر نیازی است که به این مسئله پیدا کرده‌ایم) ، فاعتبر فيها التجانس والتساوي (حالا که حقیقت معاوضه در حواله نیست، معتبر شده است در آن تجانس و تساوی) . و (جواب شهید ثانی به کلام شیخ طوسی:) جوابه يظهر ممّا ذكرناه (دلیل ما در صورت اوّل و دوم، کافی است برای ردّ کردن کلام شیخ طوسی) .

۵

حواله به دو نفر

اگر محیل به محتال 100 درهم بدهی داشته باشد. از طرفِ دیگر، محیل از زید 50 درهم و از عمر هم 50 درهم طلبکار است. حالا محیل، می‌خواهد محتال را حواله بدهد به زید و عمرو. امّا زید و عمرو، ضامن یکدیگر شده‌اند در 50 درهم بدهی‌شان! حال این ضمانت، چند تصویر دارد:

الف) زید و عمرو، همزمان و در آن واحد، ضامن یکدیگر شده‌اند. 

ب) ضمان یکی پس از ضمان دیگری بوده است (مثلا زید اول 50 درهم بدهی عمرو را ضامن شد، بعد هم عمرو آمد و 50 درهم بدهی زید را ضامن شد). البته در اینجا هم دو حالت وجود دارد:

  • بعد از اینکه زید ضامن عمرو شد (یعنی زید 100 درهم بدهکار است ـ 50 درهم خودش و 50 درهم عمرو ـ و عمرو هم فعلا چیزی بدهکار نیست) عمرو می‌آید و ضمانت کلّ 100 درهم بر ذمّه زید را می‌کند (100 درهم بر ذمّه عمرو می‌آید و زید بریء الذمّه می‌‌شود)
  • زید 50 درهم بدهی عمرو را ضامن می‌شود و عمرو هم آمده است و فقط 50 درهم بدهی زید را ضامن شده است (کاری به 50 درهم دیگر که به جهت ضمان بر عهده زید آمد ندارد). در این صورت، باز مسئله فرقی نکرده است و دوباره، هرکدام از این دو نفر، 50 درهم بدهکارند.

نتیجه: الآن ما با مورد (الف)[۱] و قسم دوّم در (ب)[۲] کار داریم و سؤالمان این است که آیا در این دو صورت، آیا حواله صحیح است یا خیر؟ آیا محیل، می‌تواند محال را به این دو نفر حواله بدهد؟

پاسخ شهید ثانی: این ضمانت صحیح است و هیچ اشکالی ندارد زیرا مقتضی موجود و مانع مفقود است.

سؤال: اصلا چرا شهید اول، چنین مسئله‌ای را مطرح کردند؟

پاسخ: زیرا مرحوم شیخ طوسی، با چنین حالتی در حواله مخالفت کرده‌اند. 

کلام شیخ طوسی: ایشان معتقد است که طلب محتال از محیل، و طلب محیل از محال علیه که قرار است جا‌به‌جا شود، هیچ کدام نباید نسبت به دیگری زیاده مقدار یا زیاده وصف داشته باشد و حال آنکه ایشان معتقد است چنین حواله‌ای در یک طرف زیاده دارد به این صورت که: محتال، تا قبل از حواله تنها با یک نفر طرف‌حساب بود و تنها باید از یک نفر پولش را طلب می‌کرد. امّا بعد از حواله دیگر محتال با دو نفر سر و کار دارد و مختار است که 100 درهم را از زید دریافت کند یا از عمرو! لذا اگر یکی نداد، همچنان برای محتال امکان وجود دارد که پولش را از دیگری طلب کند! این هم نوعی زیاده در ارفاق و سهولت به حساب می‌آید لذا صحیح نیست. 

اشکال شهید ثانی به کلام شیخ طوسی: دو اشکال به کلام شیخ وارد است:

اولاً: کی گفته محتال حق دارد 100 درهم را از زید یا عمرو دریافت کند؟! این حرفی که شما می‌زنید بر اساس حرفی است که اهل سنّت می‌زنند که آن‌ها ضمان را اینگونه بیان می‌کنند «ضمّ الذمّه بالذمّه» امّا شیعه، ضمان را اینگونه معنا می‌کند: «انتقال ذمّه به ذمّه»! یعنی در فرض ما، محتال باید 50 درهم از زید بگیرد و 50 درهم از عمرو! لذا نمی‌تواند 100 درهم را از زید یا عمرو به تنهایی بگیرد.

ثانیاً: چه اشکالی دارد زیاده ارفاق یا سهولت در دریافت وجود داشته باشد؟! علمای امامیّه حواله را صحیح می‌دانند حتّی اگر سهولت دریافت در آن وجود داشته باشد.


هر دو هم زمان ضامن یکدیگر شوند.

هر کدام، ضامن 50 درهم بدهی دیگری هستند.

۶

تطبیق حواله به دو نفر

﴿ و ﴾ كذا تصحّ ﴿ الحوالة بدين عليه لواحد (همچنین صحیح است حواله به دینی که علیه محیل است برای محتال واحد) على دين للمحيل على اثنين متكافلين (حواله می‌دهد به آن طلبی که محیل از دونفر دارد که این دو نفر ضامن یکدیگر شده‌اند) ﴾ أي قد ضمن كلّ منهما ما في ذمّة صاحبه (صورت اول:) دفعة واحدة أو (صورت دوّم:) متلاحقين مع إرادة الثاني (نفر دوم که ضامن اوّلی می‌شود) ضمان ما في ذمّة الأوّل في الأصل، لا مطلقاً (نفر دوم، اراده می‌کند ضامن شدن آنچه را که در ذمّه اوّلی است در اصل ـ همان 50 درهم بدهی‌ خودش را ـ نه مطلقا ـ نه آن 50 درهم خودش به علاوه 50 درهمی که با ضمان به گردنش افتاد ـ) ؛ لئلّا يصير المالان في ذمّة الثاني (چون اگر دوّمی بخواهد کلّ بدهی نفر اوّل را ضمانت کند، در واقع کلّ 100 درهم به گردن او می‌افتد و در واقع یکی از دائره بحث ما کلّا خارج می‌شود) . (چرا شهید اوّل این حواله جایز می‌داند؟) ووجه جواز الحوالة عليهما ظاهر (دلیل جواز حواله بر این دو نفر، ظاهر و روشن است) ؛ لوجود المقتضي للصحّة (زیرا مقتضی صحّت حواله در اینجا وجود دارد ـ مقتضی: محیل به محتال بدهکار است و محال علیه هم به محیل بدهکار است ـ) وانتفاء المانع (مانع هم مفقود است) ؛ إذ (چرا مانع مفقود است؟ چون:) ليس إلّا كونهما متكافلين (فقط چون این دو ضامن شده‌اند ممکن است کسی خیال کند که این نوعی مانع به حساب می‌آید) ، وذلك لا يصلح مانعاً (منِ شهید ثانی معتقدم که این ضمانت بین دو نفر، صلاحیّت برای مانعیت ندارد) . ونبّه بذلك (شهید اوّل این مسئله را مطرح کردند زیرا)  على خلاف الشيخ رحمه‌الله (می‌خواستند جواب شیخ طوسی را بدهند) حيث منع منه (شیخ طوسی از این حواله منع کرده است) ، محتّجاً باستلزامها زيادة الارتفاق (دلیل شیخ طوسی این بوده است که: مستلزم است چنین حواله‌ای زیاده ارتفاق را! ـ محتال تا قبل از این فقط می‌توانست از یک نفر 100 درهمش را بگیرد، امّا الآن می‌تواند از دو نفر 100 درهم را دریافت کند ـ) ، وهو ممتنع في الحوالة لوجوب موافقة الحقّ المحال به للمحال عليه (و این زیاده ارتفاق، در حواله ممتنع است حق محال به ـ طلب محتال از محیل ـ با حق محال علیه ـ طلب محیل از محال علیه ـ باید مطابقت داشته باشند) من غير زيادة ولا نقصان قدراً ووصفاً.

و (جواب شهید ثانی به کلام شیخ طوسی:) هذا التعليل إنّما يتوجّه على مذهب من يجعل الضمان ضمّ ذمّة إلى ذمّة (این حرف، طبق آن نظری که می‌گوید: ضمان، ضم الذّمه بالذمّه است حرف خوبی است ـ که این حرف، حرف اهل تسنن است ـ) فيتخيّر حينئذٍ في مطالبة كلّ منهما بمجموع الحقّ (محتال می‌تواند تمام 100 درهم را از زید بگیرد می‌تواند هم تمام100 درهم در از عمرو بگیرد) . أمّا على مذهب أصحابنا من أنّه ناقل للمال من ذمّة المحيل إلى ذمّة المحال عليه (امّا طبق نظر شیعه که ضمان تنها نقل می‌دهد مال را از ذمّه‌ای به ذمّه دیگر) فلا ارتفاق (دیگر ارتفاقی وجود ندارد) ، بل غايته انتقال ما على كلّ منهما إلى ذمّة صاحبه، فيبقى الأمر كما كان (مانند همان صورت اولیّه می‌شود) . و (اشکال دوّم به شیخ طوسی:) مع تسليمه (بر فرض که ارتفاقی هم صورت بگیرد) لا يصلح للمانعيّة (کی گفته است که صِرف ارتفاق باعث بطلان حواله است؟!) ؛ لأنّ مطلق الارتفاق بها (مطلق ارتفاق در حواله) غير مانع إجماعاً (مانع نیست اجماعاً) ، كما لو أحاله على أملى منه (مانند اینکه حواله دهد محیل محتال را به کسی که از او ثروتمند تر است!) وأحسن وفاءً (اینجا هم ارتفاق و سهولت است ولی هیچ‌کس قائل به بطلان حواله نشده است) .

۷

تعارض اصل و ظاهر

اگر محال علیه، حواله را به محتال پرداخت کرد. حال محال علیه‌، نزد محیل می‌رود و می‌گوید: من بدهی تو را (مثلا 100 درهم) به محتال پرداخت کردم. حالا تو آن 100 درهم را به من پس بده![۱]. امّا محیل به محال علیه می‌گوید: «تو 100 درهم به من بدهکار بودی! من هم به همین جهت محتال را به تو حواله دادم!» امّا محال علیه ادّعا می‌کند که بریء الذمّه بوده است و بدهی به محیل نداشته است. در صورت بروز چنین اختلافی چه باید کرد؟

در اینجا، قاضی باید ابتدا مدّعی را از منکر تشخیص دهد. در اینجا، یک اصل داریم و یک ظاهر که با هم در تعارض‌اند:

اصل: اصلِ برائت ذمّه محال‌علیه از بدهی به محیل (اصل این است که محال علیه، بدهی به محیل نداشته است). حال این اصل، مطابق قول محال علیه است و لذا طبق این اصل، محال علیه منکر است و محیل مدّعی.

ظاهر: ظاهر در اینجا می‌گوید: «محال علیه بدهکار بوده است» زیرا غالبا حواله به بدهکار رخ می‌دهد نه به شخص بریء‌‌الذمّه! لذا طبق ظاهر، محیل منکر است و محال علیه مدّعی.

سؤال: در تعارض بین اصل و ظاهر چه باید کرد؟

پاسخ: به استثناء برخی موارد که ظاهر را بر اصل مقدّم می‌کردیم (که در کتاب القضاء گذشت)، در تعارض اصل و ظاهر، اصل مقدّم می‌شود بر ظاهر. لذا در اینجا محال علیه منکر است و قول او مقدّم می‌‌شود. 

نکته: فرقی نمی‌کند که این دو، از صیغه حواله استفاده کرده باشند یا از صیغه ضمان! البته احتمال هم دارد که بین این دو صیغه فرق بگذاریم.


البته این در فرضی است که ما حواله به بریء را صحیح بدانیم!

۸

تطبیق تعارض اصل و ظاهر

﴿ ولو أدّى المحال عليه (اگر اداء کند محال علیه) فطلب * الرجوع ﴾ (بعد طلب کرد محال علیه رجوع را) بما أدّاه على المحيل (رجوع به ما ادّاه را بر محیل) ﴿ لإنكاره الدين ﴾ (محال علیه که به محیل می‌گوید پول من را برگردان، به این جهت است که اعتقاد دارد از اوّل بدهی‌ نداشته است) وزعمه أنّ الحوالة على البريء (گمانش این است که این حواله، حواله بر بریء بوده است) بناءً على جواز الحوالة عليه (بریء) ﴿ وادّعاه المحيل (آقای محیل می‌گوید: نه! تو به من بدهی داشتی! من از تو طلبکار بودم!) ، تعارض (جواب لو) الأصل ﴾ (اصل برائت ذمّه محال علیه از بدهی به محیل) وهو براءة ذمّة المحال عليه من دين المحيل ﴿ والظاهر ﴾ وهو كونه مشغول الذمّة؛ إذ الظاهر أنّه لولا اشتغال ذمّته لما اُحيل عليه (این اصل و ظاهر با هم در تعارض‌اند) ﴿ والأوّل ﴾ وهو الأصل ﴿ أرجح ﴾ من الثاني حيث يتعارضان غالباً (قید یتعارضان) (علما بین اصل و ظاهر، معمولا اصل را مقدّم می‌کنند، الّا در موارد خاصی که در کتاب القضاء گذشت) ، وإنّما يتخلّف في مواضع نادرة (در برخی موارد نادر، ظاهر را مقدّم می‌کنیم) ﴿ فيحلف ﴾ المحال عليه على أنّه بريء من دين المحيل (محال علیه باید قسم بخورد) ﴿ ويرجع ﴾ عليه بما غرم (رجوع می‌کند محال علیه بر محیل به آن مقداری که غرامت کشیده است) ﴿ سواء كان ﴾ العقد الواقع بينهما ﴿ بلفظ الحوالة أو الضمان (فرقی نمی‌کند این صیغه‌ای که این‌ها خوانده‌اند به لفظ حواله باشد یا به لفظ ضمان) ﴾ لأنّ الحوالة على البريء أشبه بالضمان (زیرا حواله بر بریء اشبه به ضمان است) ، فتصحّ بلفظه (صحیح است حواله به لفظ ضمان) ، وأيضاً فهو (ضمان) يطلق على ما يشملهما بالمعنى الأعمّ (ضمان به معنای اعمّ: هم شامل خود ضمان است هم شامل حواله است و هم شامل کفالت) ، فيصحّ التعبير به عنها (صحیح است تعبیر به ضمان از حواله) .

ويحتمل الفرق بين الصيغتين (البته احتمال دارد کسی بین صیغه ضمان و صیغه حواله فرق بگذارد) ، فيقبل (قول محال علیه قبول شد) مع التعبير بالضمان دون الحوالة (اگر تعبیر به ضمان شد پذیرفته می‌شود ولی در صورت حواله پذیرفته نشود. زیرا ضمان غالباً برای بریء است ولی حواله غالبا برای مشغول به مثله است!) ، عملاً بالظاهر. ولو اشترطنا في الحوالة اشتغال ذمّة المحال عليه بمثل الحقّ (اگر ما حواله بر بری‌ء را جایز ندانیم) تعارض أصل الصحّة (اصاله الصحّه فی فعل المسلم ـ که موافق قول محیل است ـ) والبراءة (موافق قول محال علیه است) فيتساقطان (در این صورت دیگر تعارض اصل و ظاهر نداریم! بلکه تعارض دو اصل داریم! لذا این دو اصل تساقط می‌کنند) ، ويبقى مع المحال عليه أداء دين المحيل بإذنه فيرجع عليه (محیل باید به محتال علیه برگرداند) . ولا يمنع وقوع الإذن في ضمن الحوالة الباطلة المقتضي بطلانها لبطلان تابعها (اشکال: اینکه شما می‌گویید با اذن بوده است، این اذن در ضمن حواله بوده است و حواله هم که باطل است! وقتی حواله باطل شد، اذن در ضمن آن هم باطل خواهد بود! / شهید پاسخ می‌دهند: خیر اینگونه نیست!) ؛ لاتّفاقهما على الإذن (زیرا هر دو طرف، اتّفاق بر اذن دارند) ، وإنّما اختلفا في أمر آخر (اختلاف در چیز دیگریست ـ اختلاف در این است که محال علیه در اصل بدهکار بوده است یا خیر) ، فإذا لم يثبت يبقى ما اتفّقا عليه من الإذن في الوفاء المقتضي للرجوع (وقتی ثابت نشد آن اختلاف، باقی می‌ماند آنچه توافق کنند این دو بر آن، من الاذن بر وفائی که مقتضی رجوع است) . ويحتمل عدم الرجوع ترجيحاً للصحّة المستلزمة لشغل الذمّة (قبلا بیان شد که اصل صحّت با اصل برائت تعارض و تساقط می‌کنند. حالا ایشان می‌فرمایند: احتمال دارد اصاله الصحّه را بر اصل برائت مقدّم کنیم!) .

التقابض في المجلس حيث تكون صرفاً؛ لأنّ المعاوضة على هذا الوجه ليست بيعاً. ولو لم يعتبر رضى المحال عليه صحّ الأوّل دون الثاني؛ إذ لا يجب على المديون الأداء من غير جنس ما عليه.

وخالف الشيخ رحمه‌الله (١) وجماعة (٢) فيهما، فاشترطوا تساوي المال المحال به وعليه جنساً ووصفاً، استناداً إلى أنّ الحوالة تحويل ما في ذمّة المحيل إلى ذمّة المحال عليه، فإذا كان على المحيل دراهم مثلاً وله على المحال دنانير، كيف يصير حقّ المحتال على المحال عليه دراهم ولم يقع عقد يوجب ذلك؟ لأنّا إن جعلناها استيفاءً كان المحتال بمنزلة من استوفى دينه وأقرضه المحال عليه، وحقّه الدراهم لا الدنانير. وإن كانت معاوضة فليست على حقيقة المعاوضات التي يقصد بها تحصيل ما ليس بحاصل من جنس مال، أو زيادة قدر أو صفة، وإنّما هي معاوضة إرفاق ومسامحة للحاجة، فاعتبر فيها التجانس والتساوي. وجوابه يظهر ممّا ذكرناه.

﴿ و كذا تصحّ ﴿ الحوالة بدين عليه لواحد على دين للمحيل على اثنين متكافلين أي قد ضمن كلّ منهما ما في ذمّة صاحبه دفعة واحدة أو متلاحقين مع إرادة الثاني ضمان ما في ذمّة الأوّل في الأصل، لا مطلقاً؛ لئلّا يصير المالان في ذمّة الثاني. ووجه جواز الحوالة عليهما ظاهر؛ لوجود المقتضي للصحّة وانتفاء المانع؛ إذ ليس إلّا كونهما متكافلين، وذلك لا يصلح مانعاً. ونبّه بذلك على خلاف الشيخ رحمه‌الله حيث منع منه، محتّجاً باستلزامها زيادة الارتفاق، وهو ممتنع في

__________________

(١) المبسوط ٢:٣١٢.

(٢) منهم ابن حمزة في الوسيلة:٢٨٢، والسيد ابن زهرة في الغنية:٢٥٨، والعلّامة في التذكرة (الحجريّة) ٢:١٠٨.

الحوالة (١) لوجوب موافقة الحقّ المحال به للمحال عليه من غير زيادة ولا نقصان قدراً ووصفاً.

وهذا التعليل إنّما يتوجّه على مذهب من يجعل الضمان ضمّ ذمّة إلى ذمّة (٢) فيتخيّر حينئذٍ في مطالبة كلّ منهما بمجموع الحقّ. أمّا على مذهب أصحابنا من أنّه ناقل للمال من ذمّة المحيل إلى ذمّة المحال عليه فلا ارتفاق، بل غايته انتقال ما على كلّ منهما إلى ذمّة صاحبه، فيبقى الأمر كما كان. ومع تسليمه لا يصلح للمانعيّة؛ لأنّ مطلق الارتفاق بها غير مانع إجماعاً، كما لو أحاله على أملى منه وأحسن وفاءً.

﴿ ولو أدّى المحال عليه فطلب * الرجوع بما أدّاه على المحيل ﴿ لإنكاره الدين وزعمه أنّ الحوالة على البريء بناءً على جواز الحوالة عليه ﴿ وادّعاه المحيل، تعارض الأصل وهو براءة ذمّة المحال عليه من دين المحيل ﴿ والظاهر وهو كونه مشغول الذمّة؛ إذ الظاهر أنّه لولا اشتغال ذمّته لما اُحيل عليه ﴿ والأوّل وهو الأصل ﴿ أرجح من الثاني حيث يتعارضان غالباً، وإنّما يتخلّف في مواضع نادرة ﴿ فيحلف المحال عليه على أنّه بريء من دين المحيل ﴿ ويرجع عليه بما غرم ﴿ سواء كان العقد الواقع بينهما ﴿ بلفظ الحوالة أو الضمان لأنّ الحوالة على البريء أشبه بالضمان، فتصحّ بلفظه، وأيضاً فهو يطلق على ما يشملهما (٣) بالمعنى الأعمّ، فيصحّ التعبير به عنها.

__________________

(١) المبسوط ٢:٣١٨.

(٢) وهو مذهب أكثرالعامة كما في المسالك ٤:١٧١، وانظر المغني لابن قدامة ٤:٥٩٠، والمجموع ١٣:١٣٩.

(*) في (ق) و (س) : وطلب.

(٣) في (ف) يشملها.

ويحتمل الفرق بين الصيغتين، فيقبل مع التعبير بالضمان دون الحوالة، عملاً بالظاهر. ولو اشترطنا في الحوالة اشتغال ذمّة المحال عليه بمثل الحقّ تعارض أصل الصحّة والبراءة فيتساقطان، ويبقى مع المحال عليه أداء دين المحيل بإذنه فيرجع عليه. ولا يمنع وقوع الإذن في ضمن الحوالة الباطلة المقتضي بطلانها لبطلان تابعها؛ لاتّفاقهما على الإذن، وإنّما اختلفا في أمر آخر، فإذا لم يثبت يبقى ما اتفّقا عليه من الإذن في الوفاء المقتضي للرجوع. ويحتمل عدم الرجوع ترجيحاً للصحّة المستلزمة لشغل الذمّة.