درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۳۹: کتاب الدیات ۲۵: تقدیرات ۱۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

جنایت بر حیوان قابل تذکیه

بخش چهارم (آخرین بخش کتاب الدیات)

جنایت بر حیوان صامت

مقدمه

صامت در لغت به معنای خاموش و ساکت است. در مانحن فیه، صامت در مقابل ناطق است. تا به حال بحث در مورد جنایت بر حیوان ناطق (انسان) بود، از اینجا به بعد، بحث درباره حیوان صامت است.

مورد اول: حیوانات قابل تذکیه

حالت اول 

اگر شخصی، حیوانی که قابل ذبح شرعی است را (اعم از اینکه ماکول باشد[۱] مانند گاو و شتر و ... و یا غیر ماکول[۲] مانند شیر و پلنگ و...) تلف کند به وسیله تذکیه کردن، در اینجا دو قول در مساله وجود دارد:

  • جانی، باید ارش بدهد. یعنی مابه التفاوت بین قیمت آن حیوان حیّاً و مذکیً. (مثلا گوسفند یک میلیون قیمت زنده اش است. بعد از ذبح، 900 تومان ارزش دارد. باید 100 تومن اضافه را باید پرداخت کند)

نکته1: البته ارش برای جانی در صورتی ثابت است که نقصان تحقّق یابد. بعضی اوقات اصلا نقصانی رخ نمی دهد. مثلا در کشتارگاه، اگر یک گوسفند را بدون اجازه مالک ذبح کند، از قیمت این گوسفند کم نمی شود (چون قرار بوده است ذبح شود).

نکته2: گاهی شخص سبب می شود که تمام قیمت حیوان از بین برود. مثل کشتن گوسفند در منا! در منا، گوسفند زنده به درد می خورد.

نکته3: مالک نمی تواند جانی را ملزم به دریافت لاشه حیوان و گرفتن تمام قیمت کند (یعنی مالک بگوید: این لاشه حیوان برای خودت، به جایش تمام قیمت حیوان را به من بده).

  • شیخ مفید، شیخ طوسی و جماعتی: مالک، مخیر است بین اینکه

الف) الزام کند جانی حیوان صامت را به قیمت «یوم الاتلاف» و تحویل حیوان مذکی به جانی (یعنی مالک به جانی بگوید: تو باید به من قیمت این حیوان را در روزی که تلف کرده ای بدهی و لاشه حیوان را برای خودت برداری)

ب) از جانی ارش بگیرد 

علت این حکم (مخیر بودن مالک) این است که جانی تفریط کرده است در معظم منافع حیوان صامت. در واقع این حیوان، همانند یک شیء تلف شده است.

شهید ثانی: ضعف قول دوم روشن است. زیرا حیوان تلف نشده است! فقط قیمت آن کم شده است. اگر تلف شده بود که دیگر قیمتی نداشت!

استاد: در بسیاری از مصادیق، قول دوم قابل دفاع است. خصوصا در جایی که اگر چه لاشه حیوان بعد از ذبح قیمت دارد، ولی مالک به هر دلیلی نمی تواند لاشه را در نزد خود نگه دارد. 

 

حالت دوم 

اگر شخصی، حیوان صامتی را به غیر تذکیه تلف کند (ذبح شرعی نکند. مثلا با چوب برسر حیوان بزند تا بمیرد) در این صورت شخص قیمت حیوان را در «یوم التلف» ضامن است (البته به شرط اینکه غاصب نبوده باشد). زیرا قیمت یوم التلف، زمانی است که ضمان بر گردن شخص بیاید. 

نکته1: حیوانی که به غیر تذکیه تلف می شود، اگرچه دیگر قیمت چندانی ندارد، ولی ممکن است هنوز مقداری قیمت داشته باشد. زیرا ممکن است پشم یا پر و مو حیوان به در بخورد. لذا باید قیمت این موارد را از قیمت حیوان کم کرد. (در واقع گویا در اینجا هم ارش مد نظر است. ولی اینجا ما به التفاوت خیلی بیشتر است). 

نکته2: اگر مُتلِف غاصب بوده است، دو قول است:

  • ضامن قیمت یوم التلف است.
  • اعلی القیم از حین غصب تا حین تلف را ضامن است.

نکته3: اگر حیوان صامت، به جای اینکه کشته شود، معیوب شود، مثلا دست او بشکند، در اینجا مالک می تواند ارش دریافت کند (البته اگر حیات حیوان مستقر باشدو الا اگر حیوان بمیرد، ضامن قیمت است)


ذبح شرعی حیوان ماکول اللحم، هم حیوان را از نجاست و میتة بودن خارج می کند، هم آن را قابل اکل می کند.

ذبح شرعی حیوان غیر ماکول اللحم، فقط سبب تذکیه این ها می شود ولی قابل اکل نمی شوند. فقط می توان از پوست و ... آن استفاده کنند.

۴

تطبیق جنایت بر حیوان قابل تذکیه

 ﴿ الرابع: في الجناية على الحيوان ﴾ الصامت

﴿ من أتلف ما تقع عليه الذكاة (کسی که تلف کند حیوانی را که ذکات بر آن واقع می شود) ﴾ سواء كان مأكولاً كالإبل والبقر والغنم أم لا (غیر ماکول است) كالأسد والنمر (پلنگ) والفهد (یوزپلنگ) ﴿ بها (بالتذکیه) ﴾ أي بالتذكية بغير إذن مالكه (ذبح شرعی، بدون اذن مالک باشد) ﴿ فعليه أرشه (پس معلوم می شود اذن مالک، در صحت ذبح شرعی اثری ندارد) ﴾ وهو تفاوت ما بين قيمته حيّاً ومذكّى مع تحقّق النقصان (اگر نقصانی حاصل شده است، باید ما به التفاوت قیمت حی و مذکی را بدهد) ، لا قيمته (لازم نیست که جانی تمام قیمت حیوان را بدهد) ؛ لأنّ تذكيته (حیوان) لا تُعدّ إتلافاً محضاً (اتلاف محض نیست) ؛ لبقاء الماليّة غالباً (زیرا با تذکیه، معمولا مالیت باقی می ماند). ولو فرض عدم القيمة أصلاً (اگر فرض شود که با تذکیه، دیگر هیچ قیمتی برای حیوان نمی ماند)  كذبحه في بريّة لا يرغب أحد في شرائه لزمه القيمة (لازم می آید بر جانی تمام قیمت) (یا مثل کشتن گوسفند در منا) ؛ لأنّها حينئذٍ مقدار النقص (مقدار نقص در اینجا، تمام قیمت است) ﴿ وليس للمالك مطالبته بالقيمة ﴾ كَمَلاً (مالک نمی تواند بیاید و مطالبه کند از جانی تمام قیمت را)  ﴿ ودفعه إليه على الأقرب (دفع حیوان صامت تذکیه شده به جانی) ﴾ لأصالة براءة ذمّة الجاني ممّا زاد على الأرش (اصل این است که ذمه جانی از آنچه زیادتر است از ارش، بریء است) ، ولأنّه باقٍ على ملك مالكه (حیوان تذکیه شده، باقی است بر ملک مالکش) فلا ينتقل عنه إلّا بالتراضي من الجانبين (باید هر دو طرف راضی باشند تا از او منتقل شود) .

وخالف في ذلك الشيخان وجماعة (مخالفت کردند در این مساله، مرحوم شیخ مفید و طوسی و جماعتی) فخيّروا المالك بين إلزامه بالقيمة يوم (مخیر کرده اند مالک را بین اینکه ملزم کند مالک، جانی را به قیمت الإتلاف) وتسليمه (حیوان مذکی) إليه (جانی) ، وبين مطالبته بالأرش (همچنین می تواند مطالبه ارش کند) نظراً إلى كونه مفوّتاً لمعظم منافعه (نظر به اینکه این جانی، از بین برده است معظم منافع حیوان) فصار كالتالف (حکم تالف را دارد). وضعفه ظاهر (زیرا فقط افت قیمت پیدا کرده است ولی همچنان قیمت دارد).

﴿ ولو أتلفه لا بها (اگر اتلاف کند حیوان صامت را نه به واسطه تذکیه. مثلا با چوب برسر او بزند تا بمیرد) فعليه (بر جانی است) قيمته (حیوان) يوم تلفه (در روز تلف حیوان) إن لم يكن غاصباً (اگر جانی، غاصب نباشد) ﴾  (چرا می گویید قیمت یوم التلف؟) لأنّه يوم تفويت ماليّته الموجب للضمان (زیرا یوم التلف، روز تفویت مالیت حیوان است، همان تفویت مالیتی که موجب ضمان است) ﴿ ويوضع منها (از تمام قیمت کسر می شود) ما لَه قيمة من الميتة (آنچیزی که از این میتة قیمت دارد) كالشعر (مو) ﴾ والصوف (پشم) والوبر (کرک) والريش (پر). وفي الحقيقة ما وجب هنا عين الأرش (در حقیقت اینجا هم ارش ثابت است. فقط فرقش با قبلی در این است که در قبلی از یک ملیون، 100 تومان افت قیمت رخ می داد ولی الآن از 1 ملیون، 900 تومان افت قیمت پیدا کرده است) ، لكن لمّا كان المضمون أكثر القيمة اعتبرها (چون عمده قیمت برگردن جانی است دیگر می گویند قیمت) .

ولو كان المتلف غاصباً (اگر متلف، غاصب باشد) فقيل: هو كذلك (باید قیمت یوم التلف را بدهد) وقيل: يلزمه أعلى القيم من حين الغصب إلى حين الإتلاف وهو (قول دومی) أقوى وقد تقدّم (در کتاب الغصب گذشت) فمن ثَمَّ أهمله (لذا دیگر در اینجا به فرض غاصب بودن، اشاره ای نکردند) (ج3، صفحه 570).

﴿ ولو تعيّب بفعله (اگر حیوان صامت تلف شود به فعل جانی) ﴾ من دون أن يتلف (بدون اینکه تلف شود) كأن قطع بعض أعضائه (مثلا بعضی از اعضای بدن حیوان قطع شود) أو جرحه (جراحت وارد شود به حیوان) أو كسر شيئاً من عظامه (یکی از استخوان هایش بشکند) ﴿ فلمالكه الأرش (مالک می تواند در اینجا ارش بگیرد) ﴾ إن كانت حياته مستقرّة (اگر حیات حیوان استقرار دارد) ، وإلّا فالقيمة (اگر حیات حیوان استقرار ندارد، کل قیمت را می تواند بگیرد) على ما فُصّل (طبق همان تفصیلی که بیان شد) وكذا لو تلف بعد ذلك بالجناية (همچنین قیمت برعهده جانی است اگر تلف شود حیوان بعد از جنایت).

۵

جنایت بر حیوان غیر قابل تذکیه

مورد دوم: جنایت بر حیوان غیر قابل تذکیه

بعضی حیوانات هستند همانند سگ و خوک که به هیچ وجه قابل تذکیه نیستند. حال اگر کسی این حیوانات را از بین ببرد، تکلیف چیست؟

شهید می فرمایند اگر شخصی، حیوانی را که قابلیت تذکیه ندارد، اتلاف کند، چند مورد دارد:

1) کلب: سگ اقسامی دارد:

  • کلب صید: سگی که در شکار حیوانات از آن استفاده می شود. در دیه این سگ، دو قول است:

الف) دیه این سگ 40 درهم است (بنابر قول اشهر و روایاتی در این باب). روایت: «عن أبي بصير عن أحدهما عليهما السّلام أنّه قال: دية الكلب السلوقي أربعون درهما»

ب) دیه این کلب، قیمت آن است. زیرا کلب سلوقی هم مثل سایر حیوانات قیمی است. زیرا یا به جهت اینکه مقدار مشخصی در شرع، به عنوان دیه کلب صید، مشخص نشده است (در روایات وارده خدشه وارد می کنند) یا به جهت اینکه روایتی از سکونی نقل شده است که امیرالمومنین عليه‌السلام حکم کردند در مورد مشابه، به قیمت کلب صید. 

شهید ثانی: عجیب است! قول اول چهار روایت آوردند ولی شما نپذیرفتید، ولی از این طرف یک روایت از سکونی را می پذیرید! (که ضعیف السند است)

شیخ طوسی: کلب صید، اختصاص به کلب سلوقی دارد. زیرا در روایات، کلب صید، مقید به سلوقی شده است. 

سلوقی: سگی که منسوب به «سلوق» است. سبوق قریه ایست در یمن، که غالب سگهای آن، سگ شکاری بودند. 

نکته: غیر شیخ طوسی، دیگر کلب صید را مقید به سلوقی نکرده اند و می گویند منظور از کلب سلوقی، «کلب معلّم» است. 

  • کلب ماشیه (غنم): به سگ نگهبان گله گویند. سه قول است:

الف) دیه آن یک کبش[۱] است. 

نکته: مهم صدق اسم کبش است. چون نه در شرع و نه در لغت، سن خاصی برای آن ذکر نشده است. روایت: «عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ (عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ ) قَالَ: دِيَةُ اَلْكَلْبِ اَلسَّلُوقِيِّ أَرْبَعُونَ دِرْهَماً جَعَلَ ذَلِكَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، وَ دِيَةُ كَلْبِ اَلْغَنَمِ كَبْشٌ»

ب) شیخ طوسی و مفید و ابن ادریس و جماعتی: دیه کلب غنم، 20 درهم است. (دلیل: برخی روایات)

شهید ثانی: از ابن ادریس تعجب می کنیم که با وجود اینکه مبنای ایشان «عدم عمل به خبر واحد صحیح» است. ولی در اینجا به یک روایت مرسله عمل کرده است. البته شاید ایشان به این روایت عمل نکرده است و به اجماعی که در زمان خودشان بوده است عمل کرده اند.

ج) قیمت کلب غنم، دیه آن است. دلیل این قول هم روایتی است.

  • کلب ذرع: به سگی که از زراعت محافظت می کند گویند. چند قول است:

الف) دیه آن، یک قفیز (40 کیلو) طعام است. در روایت ابی بصیر هم به این مطلب اشاره شده است (البته در این روایت می گوید: جریب من البر ـ یک جریب از گندم ـ)

 ب) دیه آن، یک قفیز گندم است. 

  • کلب حائط: سگ محافظ باغ را کلب حائط گویند. چند قول است:

الف) قول مشهور 20 درهم است ولی شهید می فرمایند ما مستندی برای این قول پیدا نکردیم.

ب) قیمت سگ دیه اوست. شهید: این قول اجود است.

نکته: نسبت به دیه غیر از این 4 مورد کلب، مقدار معینی در شریعت نداریم و ضمانی هم بر قاتل نیست زیرا این 4 کلب است که قیمت دارد و غیر آن ها قیمتی ندارد.


  • گوسفند نر، قوچ

۶

تطبیق جنایت بر حیوان غیر قابل تذکیه

﴿ وأمّا ﴾ لو أتلف ﴿ ما لا تقع عليه الذكاة (اگر تلف کند آن حیوانی را که ذکاة بر آن واقع نمی شود) ، ففي كلب الصيد أربعون درهماً ﴾ (کلب صید 40 درهم دیه دارد) على الأشهر روايةً وفتوىً (هم روایت مشهور است و هم فتوا شهرت دارد) ﴿ وقيل: قيمته (قیمت کلب ملاک است) ﴾ كغيره من الحيوان القيمي (مثل غیر کلب صید از حیوان قیمی) (چرا سراغ قیمت رفته اند؟) إمّا لعدم ثبوت المقدّر (40 درهم را ثابت نمی دانند. یعنی روایات را نمی پذیرند)  أو لرواية السكوني عن الصادق عليه‌السلام إنّ أمير المؤمنين عليه‌السلام: حكم فيه بالقيمة وبين التعليلين بون بعيد (بین این دو دلیلی که آقایون آوردند فاصله زیادی است! چه طور شما 5 روایتی که می گویند 40 درهم را نمی پذیرید ولی روایت سکونی که ضعیف السند است را می پذیرید) وخصّه الشيخ بالسلوقي (اختصاص داده است شیخ، روایت 40 درهم را به سلوقی) نظراً إلى وصفه في الرواية (با توجه به اینکه در روایت لفظ سلوقی آمده است) وهو (سلوقی) نسبة إلى سلوق قرية باليمن أكثر كلابها معلَّمة. والباقون (غیر شیخ طوسی که مقید به سلوقی نکرده اند) حملوه على المعلَّم (کلب سلوقی در روایات را حمل بر کلب معلم کرده اند) مطلقاً (چه سلوقی باشد و چه نباشد) للمشابهة (بین سلوقی و غیر سلوقی) .

﴿ وفي كلب الغنم كبش (دیه سگ گله، یک قوچ است) ﴾ وهو ما يطلق عليه اسمه (همین که اسم کبش بر آن صدق کند کافی است) ؛ لعدم تحديد سنّه شرعاً ولا لغة (نه در شرع و نه در لغت برای کبش، سن خاصی تعیین نشده است) ؛ لرواية أبي بصير عن أحدهما (امام صادق یا امام باقر عليهما‌السلام) ﴿ وقيل ﴾ والقائل الشيخان (شیخ مفید و طوسی)  وابن إدريس وجماعة : في قتله (کلب غنم)  ﴿ عشرون درهماً ﴾ لرواية ابن فضّال عن بعض (مرسله) أصحابه عن أبي عبد الله عليه‌السلام وهي ضعيفة مرسلة والعجب من ابن إدريس (تعجب است از ابن ادریس) المانع من خبر الواحد مطلقاً (ایشان مطلقا ـ حتی اگر خبر صحیح السند باشد ـ حجیت خبر واحد را نپذیرفته است) كيف يذهب هنا إلى ذلك (پس چگونه اینجا این روایت ضعیف السند را پذیرفته است؟) ؟ لكن لعلّه استند إلى ما توهّمه من الإجماع (شاید ابن ادریس از روی این روایت قائل به این قول نشده اند بلکه به خاطر اجماع قائل به این قول شده است) ، لا إلى الرواية.

وفي قول ثالث: إنّ الواجب فيه القيمة كما مرّ (قیمت کلب غنم ملاک است) .

﴿ وفي كلب الحائط ﴾ وهو البستان وما في معناه (سگ نگهبان از جایی که دیواری دارد) ﴿ عشرون درهماً ﴾ على المشهور. ولم نقف على مستنده، فالقول بالقيمة أجود (چون مستندی ندارد و قاعده اولیه دریافت قیمت است، قول به قیمت اجود است) .

﴿ وفي كلب الزرع قفيز ﴾ من طعام (در مورد کلب زرع، یک قفیز ـ 90 رطل بغدادی ، 8100 مثقال، حدود 40 کیلو ـ از طعام باید دیه بدهد) ، وهو في رواية أبي بصير المتقدّمة وخصّه بعض الأصحاب بالحنطة (برخی از علما اختصاص داده اند به حنطة) (البته در روایت ابی بصیر، جریب است و نه قفیز) وهو حسن (اینکه مختص به حنطة بدانیم، حرف خوبی است) .

﴿ ولا تقدير لما عداها (تقدیری برای غیر این 4 سگ نیست)  ولا ضمان على قاتلها (قاتل این ها ضمانی ندارد زیرا این ها قیمت ندارند) ﴾ وشمل إطلاقه كلب الدار (اطلاق عبارت مصنف کلب دار را هم شامل می شود)  وهو أشهر القولين فيه (اینکه قتل کلب دار ضمان ندارد، اشهر قولین است) . وفي رواية أبي بصير عن أحدهما أنّ في كلب الأهل قفيزاً من تراب (یک قفیز خاک است که گویا آن موقع قیمت داشته است) واختاره بعض الأصحاب .

 ﴿ الرابع: في الجناية على الحيوان الصامت

﴿ من أتلف ما تقع عليه الذكاة سواء كان مأكولاً كالإبل والبقر والغنم أم لا كالأسد والنمر والفهد ﴿ بها أي بالتذكية بغير إذن مالكه ﴿ فعليه أرشه وهو تفاوت ما بين قيمته حيّاً ومذكّى مع تحقّق النقصان، لا قيمته؛ لأنّ تذكيته لا تُعدّ إتلافاً محضاً؛ لبقاء الماليّة غالباً. ولو فرض عدم القيمة أصلاً كذبحه في بريّة لا يرغب أحد في شرائه لزمه القيمة؛ لأنّها حينئذٍ مقدار النقص ﴿ وليس للمالك مطالبته بالقيمة كَمَلاً ﴿ ودفعه إليه على الأقرب لأصالة براءة ذمّة الجاني ممّا زاد على الأرش، ولأنّه باقٍ على ملك مالكه فلا ينتقل عنه إلّا بالتراضي من الجانبين.

وخالف في ذلك الشيخان (١) وجماعة (٢) فخيّروا المالك بين إلزامه بالقيمة يوم الإتلاف وتسليمه إليه، وبين مطالبته بالأرش نظراً إلى كونه مفوّتاً لمعظم منافعه فصار كالتالف. وضعفه ظاهر.

﴿ ولو أتلفه لا بها فعليه قيمته يوم تلفه إن لم يكن غاصباً لأنّه يوم تفويت ماليّته الموجب للضمان ﴿ ويوضع منها ما لَه قيمة من الميتة كالشعر والصوف والوبر والريش. وفي الحقيقة ما وجب هنا عين (٣) الأرش، لكن لمّا كان

__________________

(١) المقنعة: ٧٦٩، والنهاية: ٧٨٠.

(٢) منهم القاضي في المهذّب ٢: ٥١٢، وسلّار في المراسم: ٢٤٥، ويحيى بن سعيد في الجامع للشرائع: ٦٠٤.

(٣) كذا في ( ع ) التي قوبلت بالأصل ونسخة بدل ( ش ). وفي ( ر ): « غير الأرش » وفي هامشها ما يلي: وفي بعض النسخ: « عين الأرش » فما موصولة لا نافية كما على كون النسخة « غير الأرش » والظاهر هو العين، فتبصّر.

المضمون أكثر القيمة اعتبرها.

ولو كان المتلف غاصباً فقيل: هو كذلك (١) وقيل: يلزمه أعلى القيم من حين الغصب إلى حين الإتلاف (٢) وهو أقوى وقد تقدّم (٣) فمن ثَمَّ أهمله.

﴿ ولو تعيّب بفعله من دون أن يتلف كأن قطع بعض أعضائه أو جرحه أو كسر شيئاً من عظامه ﴿ فلمالكه الأرش إن كانت حياته مستقرّة، وإلّا فالقيمة على ما فُصّل وكذا لو تلف بعد ذلك بالجناية.

﴿ وأمّا لو أتلف ﴿ ما لا تقع عليه الذكاة، ففي كلب الصيد أربعون درهماً على الأشهر روايةً (٤) وفتوىً (٥) ﴿ وقيل: قيمته (٦) كغيره من الحيوان القيمي إمّا لعدم ثبوت المقدّر (٧) أو لرواية السكوني عن الصادق عليه‌السلام إنّ أمير المؤمنين عليه‌السلام: حكم فيه بالقيمة (٨) وبين التعليلين بون بعيد (٩) وخصّه الشيخ بالسلوقي (١٠) نظراً إلى

__________________

(١) قاله القاضي في المهذّب ١: ٤٣٦ ـ ٤٣٧، والعلّامة في المختلف ٦: ١١٦.

(٢) قاله الشيخ في المبسوط ٣: ٧٢ و ٧٥، والخلاف ٣: ٤١٥، المسألة ٢٩، وابن حمزة في الوسيلة: ٢٧٦.

(٣) تقدّم في الجزء الثاني: ٥٧٠ ـ ٥٧٢.

(٤) الوسائل ١٩: ١٦٧ ـ ١٦٨، الباب ١٩ من أبواب ديات النفس، الأحاديث ١ و ٢ و ٤ و ٥.

(٥) راجع المقنع: ٥٣٤، والسرائر ٣: ٤٢١، والشرائع ٤: ٢٨٥، والقواعد ٣: ٧٠١.

(٦) حكاه العلّامة عن ابن الجنيد، واستحسنه في المختلف ٩: ٤٢٣ ـ ٤٢٤.

(٧) في ( ش ) و ( ر ): المقدار.

(٨) الوسائل ١٩: ١٦٧، الباب ١٩ من أبواب ديات النفس، الحديث ٣.

(٩) لأنّ الأوّل اقتضى ردّ الروايات المشهورة نظراً إلى أنّها خبر واحد ولعدم صحّتها، والثاني قبول الخبر الضعيف النادر. ( منه رحمه‌الله ).

(١٠) النهاية: ٧٨٠.

وصفه في الرواية (١) وهو نسبة إلى سلوق قرية باليمن أكثر كلابها معلَّمة. والباقون حملوه على المعلَّم (٢) مطلقاً للمشابهة.

﴿ وفي كلب الغنم كبش وهو ما يطلق عليه اسمه؛ لعدم تحديد سنّه شرعاً ولا لغة؛ لرواية أبي بصير عن أحدهما (٣) ﴿ وقيل والقائل الشيخان (٤) وابن إدريس (٥) وجماعة (٦): في قتله ﴿ عشرون درهماً لرواية ابن فضّال عن بعض أصحابه عن أبي عبد الله عليه‌السلام (٧) وهي ضعيفة مرسلة (٨) والعجب من ابن إدريس المانع من خبر الواحد مطلقاً كيف يذهب هنا إلى ذلك ؟ لكن لعلّه استند إلى ما توهّمه من الإجماع، لا إلى الرواية.

وفي قول ثالث: إنّ الواجب فيه القيمة (٩) كما مرّ (١٠).

__________________

(١) الوسائل ١٩: ١٦٧ ـ ١٦٨، الباب ١٩ من أبواب ديات النفس، الأحاديث ١ و ٢ و ٦.

(٢) مثل سلّار في المراسم: ٢٤٥، والكيدري في إصباح الشيعة: ٥١٠، ويحيى بن سعيد في الجامع للشرائع: ٦٠٤.

(٣) التهذيب ١٠: ٣١٠، الحديث ١١٥٥، والوسائل ١٩: ١٦٧، الباب ١٩ من أبواب ديات النفس، الحديث ٢، وفيه عن أبي عبد الله عليه‌السلام.

(٤) المقنعة: ٧٦٩، والنهاية: ٧٨٠.

(٥) السرائر ٣: ٤٢١.

(٦) منهم الصدوق في المقنع: ٥٣٤، والقاضي في المهذّب ٢: ٥١٢، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٢٨.

(٧) الوسائل ١٩: ١٦٧ ـ ١٦٨، الباب ١٩ من أبواب ديات النفس، الحديث ٤.

(٨) ضعفها بابن فضّال لأنّه فطحي، راجع المسالك ٩: ٩ ـ ١٠.

(٩) نسبه ابن فهد الحلّي إلى العلّامة في المختلف ( ٩: ٤٢٤ )، راجع المقتصر: ٤٦٦.

(١٠) في كلب الصيد.

﴿ وفي كلب الحائط وهو البستان وما في معناه ﴿ عشرون درهماً على المشهور. ولم نقف على مستنده، فالقول بالقيمة أجود.

﴿ وفي كلب الزرع قفيز من طعام، وهو في رواية أبي بصير المتقدّمة (١) وخصّه بعض الأصحاب بالحنطة (٢) وهو حسن.

﴿ ولا تقدير لما عداها ولا ضمان على قاتلها وشمل إطلاقه كلب الدار وهو أشهر القولين (٣) فيه. وفي رواية أبي بصير عن أحدهما أنّ في كلب الأهل قفيزاً من تراب واختاره بعض الأصحاب (٤).

﴿ أمّا الخنزير فيضمن للذمّي ﴿ مع الاستتار به ﴿ بقيمته عند مستحلّيه إن أتلفه، وبأرشه كذلك إن أعابه ﴿ وكذا لو أتلف المسلم عليه أي على الذمّي المستتر ـ وترك التصريح بالذمّي لظهوره، ولعلّ التصريح كان أظهر ـ ﴿ خمراً أو آلة لهو مع استتاره بذلك. فلو أظهر شيئاً منها (٥) فلا ضمان على المتلف مسلماً كان أم كافراً فيهما (٦).

﴿ ويضمن الغاصب قيمة الكلب السوقيّة لأنّه مؤاخذ بأشقّ الأحوال وجانب الماليّة معتبر في حقّه مطلقاً (٧) ﴿ بخلاف الجاني فإنّه لا يضمن

__________________

(١) وفيها: جريب من برّ.

(٢) كالعلّامة في القواعد ٣: ٧٠٢، والسيوري في التنقيح الرائع ٤: ٥٢٦.

(٣) كالشيخ في النهاية: ٧٨٠، والمحقّق في الشرائع ٤: ٢٨٦، والعلّامة في القواعد ٣: ٧٠٢.

(٤) نسبه ابن فهد الحلّي إلى ابن الجنيد، وإلى ظاهر الصدوق في المقنع: ٥٣٤. وعبّر فيهما بـ « زنبيل من تراب » بدل « قفيز ». راجع المقتصر: ٤٦٦.

(٥) في ( ر ): منهما.

(٦) في الخمر والآلة، أو في العين والعيب، أو في القيمة والأرش. ( هامش ر ).

(٧) كلباً كان أم غيره، ومن أيّ الكلاب كان. ( هامش ر ).