درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۱۸۵: کتاب الحدود ۵۹: عقوبات متفرقه ۶

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

احکام مرتدّ فطری و پاسخ به چند سؤال

عقوبات متفرقه

مورد چهارم:‌ ارتداد

یکی از احکام مرتدّ فطری، این است که:‌ توبه او، به حَسَب ظاهر پذیرفته نمی شود. منظور از «عدم قبول توبه به حسب ظاهر» این است که اگر مرتدّ فطری توبه هم بکند، باز هم احکامِ ارتداد برای او جاری است (قتلِ او واجب است، زوجه اش باید از او جدا شود، مالِ او نیز باید تقسیم شود). دلیل این حکم عبارت است از:

اولا: بعضی روایات دالّ بر این مطلب اند. (فلا توبة له / ولا يستتيبه)

ثانیا:‌ اجماع داریم بر عدم پذیرش توبه به حسب ظاهر.

سؤال1:‌ آیا توبه مرتدّ فطری، باطناً پذیرفته می شود؟

پاسخ: در مسئله اختلاف است. شهید ثانی می فرمایند:‌ قول قوی این است که بگوییم توبه مرتدّ فطری، باطناً مورد قبول است. زیرا مرتدّ فطری یا:

الف) مکلّف به اسلام است: در صورتی که با توبه، توبه اش پذیرفته نشود، «تکلیف بما لا یطاق» به وجود می آید. زیرا در واقع داریم شخص را مکلّف می کنیم به اسلامی که از اگر اسلام بیاورد، از او پذیرفته نمی شود.[۱]

ب) مکلّف به اسلام نیست: این هم اجماعاً باطل است. زیرا انسان حیّ عاقلِ بالغ مختار، مکلّف به اسلام است.

نتیجه: اگر قبول کنیم که توبه باطنی مورد پذیرش است، در صورتی که شخص مرتدّ فطری شود ولی هیچ کسی از این مسئله باخبر نشود (یا مطلع شود ولی قادر بر قتل او نباشد، یا قتلِ او به تاخیر افتاد) و بعد از آن، مرتدّ فطری توبه کند، غیر از سه حکمِ قبلی (قتل و جدا شدن زوجة و تقسیم اموال) آثار دیگر اسلام بر او بار می شود. مثلا:‌ عبادات او صحیح است، بدنش طاهر است، معاملاتش صحیح است و... اما مالِ او باید بین ورثه تقسیم شود و زوجة او نیز به واسطه توبه به او بر نمی گردد به خاطر استصحاب عدمِ عودِ زوجة و قتلِ او نیز همچنان واجب است.

سؤال2:‌ اگر توبه باطناً مورد پذیرش باشد، آیا مرتدّ فطری، بعد از توبه، می تواند دوباره زنش را با عقدِ جدیدی، به همسری خود درآورد؟

پاسخ:‌ بله می شود. بعد از اتمامِ عدّه وفات، می تواند دوباره زنِ سابقش را به عقد خود در آورد. حتی ممکن است بگوییم که در عدّه وفات هم می تواند دوباره زنش را عقد کند! زیرا اختلاط میاة دیگر به وجود نمی آید. این بحث در طلاق بائن هم مطرح می شود. یعنی در ایام عده طلاق بائن، شوهر سابق می تواند دوباره با این زن عقدِ جدید بخواند زیرا اختلاط میاة پیش نمی آید. البته به شرط اینکه طلاق بائن، طلاقی باشد که محلّل نخواهد.

نکته1:‌ گفتیم که زنِ مرتدّ فطری از او جدا می شود و باید عده وفات نگه دارد حتّی اگر بین این زن و مرد، دخولی هم صورت نگرفته است، اما باز با این وجود، باید عدّه وفات رعایت شود به جهت اطلاق روایاتی که در این باب وجود دارد مانند روایت عمار (وتعتدّ امرأته عدّة المتوفّى عنها زوجها) که حرفی از مدخول بها بودن یا نبودن آن به میان نیامد.

اما در مقابل، مرحوم فخرالمحققین فرموده اند:‌ چون این ازدواج، نکاحی بوده است که منفسخ شده است به غیر موت قبل از دخول، اصلاً عده ندارد! 

شهید می فرمایند: با توجه به اطلاق روایات، کلام مرحوم فخرالمحققین مورد پذیرش نیست! 

سؤال3:‌ یکی از احکام مرتدّ فطری، تقسیم اموال بین ورثه بود. حال سؤالی که وجود دارد این است که: منظور از اموال، چه اموالی است؟

پاسخ:‌ منظور از اموال، اموالی است که مرتدّ، در لحظه ارتداد دارد (اما نسبت به اموالی که بعد از ارتداد به دست می آورد بحثی است که بعدا خواهد آمد). لذا اموالی که تا لحظه ارتداد دارد را محاسبه کرده، ابتدا دیون او را از این اموال می پردازیم (دیون سابق بر ارتداد، نه دیونی که بعد از ارتداد پیدا شده اند) سپس بقیه اموال را بین ورثه تقسیم می کنیم (حتی اگر مرتدّ هنوز زنده باشد و به قتل نرسیده باشد. زیرا در اینجا، مرتدّ فطری در حکم میت است).

سؤال4:‌ این که گفته شد «مرتدّ فطری در حکمِ میت است» در همه احکام این گونه است یا فقط در احکام مذکور (جدا شدن زوجة و عده وفات / تقسیم اموال) ؟ اگر در همه احکام میت به حساب بیاید، یعنی دیگر برای مثال، نمی تواند بعد از ارتداد، وصیتش را تغییر دهد. یا مثلا بعد از ارتداد، دیگر قابلیت تملّک نسبت به چیزی را ندارد و...

پاسخ: در مسئله دو وجه است:

الف) در باقی احکام هم حکم میت را دارد: زیرا مرتدّ فطری، مساوی با میت است در احکام! (اشکال استاد:‌ این که دلیل نشد! تکرار مدعاست!)

ب) در باقی احکام، حکم میت را ندارد:‌ اینکه در دو حکم، مانند میت است، دلیل بر این نیست که در باقی احکام هم حکم میت را دارد.

سؤال5:‌ اگر قائل شویم که اموالی را که مرتدّ فطری، بعد از ارتداد به دست می آورد مالک می شود (در همه احکام، او را میت حساب نکنیم) تکلیف این اموال چیست؟

پاسخ: ممکن است گفته شود که این اموال هم جزو ارث به حساب می آیند! یعنی ارث ورثه تا زمان حیات مرتد فطری جاری است و لحظه به لحظه به آن ممکن است افزوده شود! اما شهید ثانی می فرمایند: این قول بعید است! زیرا این چه ارثی است که هر لحظه ممکن است به آن افزوده شود؟! خصوصا اینکه ما قائل شدیم که توبه باطنی این شخص پذیرفته می شود! پس به خاطر (لا یحلّ مال امرء مسلم الا عن طیب نفسه) نمی توان اموال او را بعد از توبه از او گرفت.

سؤال6:‌ اگر گفتیم که این اموال بعد از ارتداد به ارث می رسد، به کدام ورثه باید داد؟ یعنی آیا باید ورثه زمان ارتداد را در نظر گرفت و مال را دائما به همان ها داد، یا اینکه ورثه زمان مالک شدن مرتدّ را درنظر بگیریم؟

پاسخ: در این مسئله هم اختلاف است و دو وجه دارد.


مثل اینکه شخصی را مکلّف به نماز کنیم ولی اگر نماز خواند، از او نپذیریم.

۴

تطبیق احکام مرتدّ فطری و پاسخ به چند سؤال

﴿ ولا تقبل توبته ﴾ ظاهراً (قبول نمی شود توبه مرتدّ فطری به حسب ظاهر ـ یعنی حتی اگر توبه کند، همچنان قتل و جدا شدن همسر و تقسیم اموال سرجای خود باقی است ـ) ؛ لما ذكرناه (روایاتی که بیان شد) وللإجماع (اجماع داریم بر اینکه توبه ظاهراً پذیرفته نمی شود) ، فيتعيّن قتله مطلقاً (لذا تعین دارد قتل مرتدّ فطری مطلقا ـ چه توبه کند چه نکند ـ) . وفي قبولها باطناً قول قويّ (در اینکه آیا توبه باطناً ـ بین خود و خدای خودش‌ ـ پذیرفته می شود یا نه قولی قوی وجود دارد) حذراً من تكليف ما لا يطاق لو كان مكلَّفاً بالإسلام (اگر مرتدّ فطری را مکلّف به اسلام دانستیم و از طرف دیگر توبه اش را نپذیریم، این می شود تکلیف بما لا یطاق) ، أو خروجه (عطف بر تکلیف) (اگر مرتدّ فطری را مکلّف به اسلام ندانیم)‌عن التكليف ما دام حيّاً كاملَ العقل، وهو باطل بالإجماع (لازمه اش این است که بگوییم انسان حیّ کامل العقل، مکلف به اسلام نیست! این حرف قطعا باطل است) . وحينئذٍ (حالا که قرار شد توبه او باطنا پذیرفته شود) فلو لم يطّلع عليه أحد (اگر شخصی مرتدّ فطری شد اما کسی از ارتداد او خبردار نشد) أو لم يُقدَر على قتله (یا اینکه از ارتداد او خبردار شدند ولی نمی توانستند او را به قتل برسانند و احکام ارتداد را روی او جاری کنند) أو تأخّر قتله بوجهٍ (یا به هر دلیلی قتل او به تاخیر افتاد) وتاب (در این بازه زمانی توبه کرد) قُبلت توبته فيما بينه وبين الله تعالى، وصحّت عباداته ومعاملاته (توبه او، بین خود و خدای خودش پذیرفته می شود و عبادات و معاملات او صحیح خواهد بود) ، وطهر بدنه (بدنش طاهر است) ، ولا يعود ماله وزوجته إليه بذلك (اما دو حکم دیگر ـ جدا شدن همسر و تقسیم اموال ـ بر نمی گردد) ، عملاً بالاستصحاب (پس عبارت «لا تقبل توبته، مربوط به سه حکم است: قتل، ابانه زوجة، تقسیم اموال) . ولكن يصحّ له تجديد العقد عليها بعد العدّة (مرد می تواند بعد از عده وفات زوجه اش، دوباره با او ازدواج کند!) . وفي جوازه (عقد) فيها (عده) وجه (در زمان عده هم می تواند دوباره با عقد جدیدی با همسرش ازدواج کند) ، كما يجوز للزوج العقد على المعتدّة منه بائناً (همانطور که جایز است بر زوج، عقد بخواند بر زنی که در عده طلاق بائن قرار دارد) .

وبالجملة، فيُقتصر من الأحكام بعد توبته على الاُمور الثلاثة (در احکام اسلام و ارتداد، فقط اکتفا می کنیم ـ بعد از توبه ـ به امور ثلاثه ـ قتل، ابانه زوجه، تقسیم اموال‌) في حقّه وحقّ غيره (حق خود این شخص و حق غیر او ـ زوجة، ورثه ـ) ، وهذا (ترتب احکام ثلاثه) أمر آخر وراء القبول باطناً (جدای از قبول باطنی است)

﴿ وتبين منه زوجته (جدا می شود از مرتدّ فطری، زوجه اش) ، وتعتدّ للوفاة (این زن، عده وفات نگه می دارد) ﴾ وإن لم يدخل على الأصحّ (ولو دخول نسبت به او انجام نشده باشد بنا بر قول اصح) ؛ لما تقدّم (به خاطر روایت عمار که مطلقا فرمود:‌ وتعتدّ امرأته عدّة المتوفّى عنها زوجها) ﴿ وتورث أمواله ﴾ الموجودة حالة الردّة (اموال موجوده در حال ارتداد، تقسیم می شود) ﴿ بعد قضاء ديونه ﴾ السابقة عليها (اول دیونی را که شخص مرتدّ، تا زمان ارتداد داشته است را پرداخت می کنیم) ﴿ وإن كان ﴾ حيّاً ﴿ باقياً ﴾ (اگرچه شخص مرتدّ همچنان زنده باشد) لأنّه في حكم الميّت في ذلك (در این امور ـ جدا شدن زوجة، تقسیم اموال ـ مرتدّ در حکم میت است) .

وهل يلحقه باقي أحكامه (آیا در سایر احکام هم، مرتدّ را میت حساب می کنیم؟) : من إنفاذ وصاياه السابقة على الردّة (وصیت هایی که قبل از ارتداد کرده است فقط نافذ است و بعد از ارتداد چون در حکم میت است، نمی تواند وصیتش را تغییر دهد)‌ ، وعدم قبوله التملّك بعدها (بعد از ارتداد، دیگر مانند میت، نمی تواند نسبت به چیزی تملّک پیدا کند) ؟ نظر (فیه وجهین) (دلیل الحاق:)من مساواته له في الأحكام (مساوی است مرتدّ فطری با میت در احکام) (اشکال استاد: این که دلیل نیست! این تکرار مدعاست) ، و (دلیل عدم الحاق:)‌ كونه حيّاً (چون این شخص واقعا هنوز زنده است، سایر احکام میت بر او بار نمی شود) ولا يلزم من مساواته الميّت في جملة من الأحكام إلحاقه به مطلقاً (لازم نمی آید از مساوی بودن مرتد فطری با میت در بخشی از احکام، الحاق مرتد فطری به میت در همه احکام) . ولو أدخلنا المتجدّد في ملكه (اگر مالی که بعد از ارتداد به دست می آورد را داخل در ملک مرتدّ دانستیم ـ یعنی حکم میت را در همه جا ندارد ـ) ـ كالاحتطاب (هیزم جمع کردن) والاحتشاش (علف جمع کردن) ـ صار إرثاً (این اموال هم به ارث می رسند) ؛ وعلى هذا لا ينقطع إرثه ما دام حيّاً (تا وقتی که زنده است و دارد پول در می آورد، این مال برای ورثه است و به آن ها می رسد) ، وهو بعيد (شهید ثانی: این قول بعید است که بگوییم ارث منقطع نمی شود! ـ خصوصا اگر توبه کرده باشد و توبه باطنی پذیرفته شود! به چه دلیل مال یک مسلمان را از او بگیریم؟!) . ومعه (با قول به اینکه مال متجدّد هم ارث است) ففي اختصاص وارثه عند ارتداده به (آیا این مال، اختصاص پیدا می کند به وارث مرتدّ فطری هنگام ارتدادش) أو عند التكسّب (یا وارث عند التکسّب را؟) ؟ وجهان (دو وجه است) (علت به وجود آمدن این اختلاف: از طرفی، ارتداد سبب انتقال است و از طرفی تکسّب سبب ملک است. لذا برخی سبب انتقال را ملاک قرار داده اند و گفته اند وارث عند الارتداد ملاک است و برخی سبب ملک را ملاک قرار داده اند و گفته اند ملاک زمان تکسّب است)  .

۵

شرایط مرتدّ

شرایط مرتد‌: 

  • بلوغ: لذا اگر بچه مرتدّ شود، حکمِ ارتداد در مورد او جاری نمی شود.
  • عقل: لذا اگر دیوانه ای مرتدّ شود، حکمِ ارتداد در مورد او جاری نمی شود.
  • اختیار: لذا اگر کسی را مجبور کنند که کاری کند که سبب ارتداد است، حکمِ ارتداد در مورد او جاری نمی شود.

نکته:‌ اگر صبی و مجنون، مرتدّ شوند، تنها تعزیر می شوند (تا جرئت این کار ها را دیگر نداشته باشد). ولی مکره (کسی که اختیار ندارد) تعزیر هم وجود ندارد.

  • عدم سُکر: زیرا سکران در حالت سُکر، در حکم مجنون است و لذا حکمِ ارتداد در مورد او جاری نمی شود (اگر در زمان سُکر عمل موجب ارتداد انجام دهد). همانطور که اگر شخصی کافر باشد و شهادتین را در حالت سُکر بگوید، مسلمان به حساب نمی آید.

اشکال: اگر این مطلبی که شما می فرمایید (در مورد سکران) درست است، پس چرا عبادات سکران قضاء دارد؟ اینکه عبادات سکران قضاء دارد، نشان دهنده این است که سکران هم مکلّف است. لذا در صورت ارتداد در حالت سکر، باید احکام ارتداد بر روی اجرا شود.

پاسخ: این اشکال وارد نیست! زیرا وجوب قضاء به امر جدید است. یعنی ما در حالت سکر نمی گوییم برو و قضاء به جا بیاور! بلکه بعد از اینکه از حالت سُکر در آمد، به او می گوییم:‌ حالا که عقلت برگشت، باید قضای عبادات سابق را هم به جا بیاوری (این تکلیف جدیدی است که به امر جدید در حال کامل بودن عقل او به وجود آمده است). کما اینکه در شخص غالط و ساهی و نائم و ... همین طور است (یا کسی که به قدری غضبش شدّت گرفته است که حرفهایی که می زند از روی قصد نیست!)

۶

تطبیق شرایط مرتدّ

ويعتبر في تحقّق الارتداد البلوغ والعقل والاختيار (معتبر است در تحقق ارتداد، بلوغ و عقل و اختیار) . ﴿ ولا حكم لارتداد الصبيّ، والمجنون، والمكرَه ﴾ لكن يؤدَّب الأوّلان (صبی و مجنون تادیب و تعزیر می شوند اما مکره حتی تعزیر هم نمی شود) .

والسكران في حكم المجنون (سکران هم حکمِ مجنون را دارد! یعنی اگر در حالت سکر عملی موجب ارتداد انجام دهد، حکمِ ارتداد در مورد او جاری نمی شود) ، فلا يرتدّ بتلفّظه حالته بكلمة الكفر (مرتد نمی شود سکران به واسطه تلفظ کردن کلمه کفر) ، أو فعله ما يوجبه (یا انجام دادن فعلی که موجب ارتداد است) . كما لا يُحكم بإسلامه بكلمة الإسلام لو كان كافراً (اگر سکرانِ کافری، در حالت سُکر شهادتین بگوید، مسلمان به حساب نمی آید) . وإلحاقه بالصاحي (ملحق بودن سکران به صاحی ـ کسی که از حالت سکر در آمده است ـ) في وجوب قضاء العبادات (در وجوب قضاء عبادات) لا يوجب إلحاقه به مطلقاً (موجب نمی شود الحاق سکران به این صاحی حتی در حکم به کفر و اسلام) مع العلم بزوال عقله الرافع للخطاب (علم داریم زوال عقلش که این زوال، رافع خطاب است) . وكذا لا حكم لردّة الغالط والغافل والساهي والنائم، ومن رفع الغضبُ قصدَه،. وتقبل دعوى ذلك كلّه، وكذا الإكراه مع القرينة كالأسر.

بما اُنزل على محمّد صلى‌الله‌عليه‌وآله بعد إسلامه فلا توبة له، وقد وجب قتله وبانت منه امرأته، ويقسم ما ترك على ولده » (١).

وروى عمّار عن الصادق عليه‌السلام قال: « كلّ مسلم بين مسلمين ارتدّ عن الإسلام وجحد محمّداً صلى‌الله‌عليه‌وآله نبوّته وكذّبه، فإنّ دمه مباح لكلّ من سمع ذلك منه، وامرأته بائنة منه يوم ارتدّ فلا تقربه، ويُقسم ماله على ورثته، وتعتدّ امرأته عدّة المتوفّى عنها زوجها، وعلى الإمام أن يقتله ولا يستتيبه » (٢).

﴿ ولا تقبل توبته ظاهراً؛ لما ذكرناه وللإجماع، فيتعيّن قتله مطلقاً. وفي قبولها باطناً قول قويّ (٣) حذراً من تكليف ما لا يطاق لو كان مكلَّفاً بالإسلام، أو خروجه عن التكليف ما دام حيّاً كاملَ العقل، وهو باطل بالإجماع. وحينئذٍ فلو لم يطّلع عليه أحد أو لم يُقدَر على قتله أو تأخّر قتله بوجهٍ وتاب قُبلت توبته فيما بينه وبين الله تعالى، وصحّت عباداته ومعاملاته، وطهر بدنه، ولا يعود ماله وزوجته إليه بذلك، عملاً بالاستصحاب. ولكن يصحّ له تجديد العقد عليها بعد العدّة. وفي جوازه فيها وجه، كما يجوز للزوج العقد على المعتدّة منه بائناً.

وبالجملة، فيُقتصر من (٤) الأحكام بعد توبته على الاُمور الثلاثة (٥) في حقّه وحقّ غيره، وهذا أمر آخر وراء القبول باطناً.

__________________

(١) الوسائل ١٨: ٥٤٤، الباب الأوّل من أبواب حدّ المرتدّ، الحديث ٢.

(٢) المصدر المتقدّم: ٥٤٥، الحديث ٣، وليس فيه: « فلا تقربه ».

(٣) قاله الشهيد في الدروس ٢: ٥٢.

(٤) في ( ر ): في.

(٥) القتل، وبينونة الزوجة، وتقسيم التركة.

﴿ وتبين منه زوجته، وتعتدّ للوفاة وإن لم يدخل على الأصحّ؛ لما تقدّم (١) ﴿ وتورث أمواله الموجودة حالة الردّة ﴿ بعد قضاء ديونه السابقة عليها ﴿ وإن كان حيّاً ﴿ باقياً لأنّه في حكم الميّت في ذلك.

وهل يلحقه باقي أحكامه: من إنفاذ وصاياه السابقة على الردّة، وعدم قبوله التملّك بعدها ؟ نظر من مساواته له في الأحكام، وكونه حيّاً ولا يلزم من مساواته الميّت في جملة من الأحكام إلحاقه به مطلقاً. ولو أدخلنا المتجدّد في ملكه ـ كالاحتطاب والاحتشاش ـ صار إرثاً؛ وعلى هذا لا ينقطع إرثه ما دام حيّاً، وهو بعيد. ومعه ففي اختصاص وارثه عند ارتداده به أو عند التكسّب ؟ وجهان (٢).

ويعتبر في تحقّق الارتداد البلوغ والعقل والاختيار. ﴿ ولا حكم لارتداد الصبيّ، والمجنون، والمكرَه لكن يؤدَّب الأوّلان.

والسكران في حكم المجنون، فلا يرتدّ بتلفّظه حالته بكلمة الكفر، أو فعله ما يوجبه. كما لا يُحكم بإسلامه بكلمة الإسلام لو كان كافراً. وإلحاقه بالصاحي في وجوب قضاء العبادات لا يوجب إلحاقه به مطلقاً مع العلم بزوال عقله الرافع للخطاب.

__________________

(١) من إطلاق رواية عمّار.

(٢) منشؤهما كون سبب الانتقال هو الارتداد، فيكون المعتبر هو الوارث عنده وأنّ التكسّب تمام سبب الملك فيعتبر الوارث عنده، ويظهر الفائدة فيما لو كان للمرتدّ ولدان عند الارتداد ومات أحدهما عن ولد قبل التكسّب، فعلى الأوّل يكون المال المكتسب بين الولد وعمّه، وعلى الثاني يختصّ به العمّ؛ لأنّه الوارث حينئذٍ كما لو ارتدّ عن ولد وولد ولد. ( منه رحمه‌الله ).

وكذا لا حكم لردّة الغالط والغافل والساهي والنائم، ومن رفع الغضبُ قصدَه،. وتقبل دعوى ذلك كلّه، وكذا الإكراه مع القرينة كالأسر.

وفي قبول دعوى عدم القصد إلى مدلول اللفظ مع تحقّق الكمال نظر، من الشبهة الدارئة للحدّ، وكونه خلاف الظاهر.

﴿ ويستتاب المرتدّ ﴿ إن كان ارتداده ﴿ عن كفر أصليّ ﴿ فإن تاب، وإلّا قُتل. ومدّة الاستتابة ثلاثة أيّام في المرويّ عن الصادق عليه‌السلام (١) بطريق ضعيف (٢) والأقوى تحديدها بما يؤمَّل معه عوده. ويُقتل بعد اليأس منه وإن كان من ساعته.

ولعلّ الصبر عليه ثلاثة أيّام أولى رجاءً لعوده، وحملاً للخبر على الاستحباب.

﴿ و المرتدّ عن ملّة ﴿ لا يزول ملكه عن أمواله إلّا بموته ولو بقتله، لكن يُحجر عليه بنفس الردّة عن التصرّف فيها ويدخل في ملكه ما يتجدّد، ويتعلّق به الحجر، ويُنفَق عليه منه ما دام حيّاً ﴿ و كذا ﴿ لا تزول ﴿ عصمة نكاحه إلّا ببقائه على الكفر بعد خروج العدّة التي تعتدّها زوجته من حين ردّته ﴿ وهي عدّة الطلاق فإن خرجت ولمّا يرجع بانت منه ﴿ وتؤدّي نفقة واجب النفقة عليه: من والد وولد وزوجة ومملوك ﴿ من ماله إلى أن يموت.

__________________

(١) الوسائل ١٨: ٥٤٨، الباب ٣ من أبواب حدّ المرتدّ، الحديث ٥.

(٢) في طريقه « محمّد بن الحسن بن شمّون » وهو غالٍ ضعيف فاسد المذهب، راجع المسالك ١١: ١٦٥ و ١٥: ٤١٠.