درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۱۹۹: کتاب القصاص ۱۱: قصاص النفس ۱۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

قطع کردن دست دو یا سه نفر توسط جانی

اگر حرّی، دست راست دو حرّ دیگر را قطع کند، در این صورت، ابتدا دست راست جانی را به خاطر قطع دست مجنیّ علیه اول قطع می کنند و سپس دست چپ جانی را به خاطر قطع دست راست مجنیّ علیه دوم قطع می کنند.

سؤال:‌ چرا در اینجا، دست چپ جانی در مقابل دست راست مجنی علیه قطع شد؟ (قصاص باید به مساوی باشد. نمی توان در قبال کور کردن چشم یکی، زبان دیگری را قطع کرد! لذا در قبال دست راست، باید دست راست قطع شود! چرا می گویید دست چپ؟)

پاسخ:‌ دو دست، در حقیقت مساوی اند. بله! از جهت چپ یا راست بودن، مغایرت دارند ولی فرض ما، تعذّر مماثلت است (دست راست، به خاطر جنایت اول قطع شده است. حالا برای جنایت دوم، چون دست راستی نیست، سراغ مماثل آن که دست چپ است می رویم) لذا این مقدار تغایر اندک (چپی یا راستی) مورد عفو و بخشش قرار گرفته است.

علاوه بر دلیل بالا، روایتی هم در این مسئله وجود دارد. در این روایت، ضمن اینکه فرموده اند در صورت جنایت دوم، می توان دست راست جانی را قطع کرد، فرموده اند که با جنایت سوم، حتی پای جانی را هم می توان قطع نمود.[۱]

نکته: در مورد قطع پا، یک بیان سومی هم می‌توان آورد و آن اینکه:‌ از جواز قطع دست چپ جانی در قبال دست راست مجنی علیه، متوجه می شویم که مساوات حقیقی در قصاص شرط نیست. لذا قطع پا هم در مقابل دست اشکالی نخواهد داشت (آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب).

نظر ابن ادریس: در صورت جنایت سوم، نمی توان پای جانی را در مقابل دست مجنی علیه قطع کرد. زیرا پا و دست مماثلتی ندارند و حال آنکه مماثلت در قصاص شرط است به دلیل آیه: «وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَالْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ»

جواب شهید ثانی به ابن ادریس: مماثلتی که شما بیان کردید، اگر منظور:

  • مماثلت لغوی و عرفی است: حرفِ شما درست است و دست و پا مماثلتی ندارند.
  • مماثلت شرعی است:‌ حرفِ شما صحیح نیست و ما قبول نداریم که مماثلت شرعی وجود ندارد! در روایت، صراحتاً بیان شده است که برای قطع دست، می توان پای جانی را قطع کرد. (یعنی در فرضِ تعذّر، شرع مقدس پا را مماثل دست حساب کرده است). مگر اینکه نسبت به این روایت اشکال سندی مطرح شود و از اعتبار ساقط شود که در این صورت کلام ابن ادریس ثابت است و برای نفر سوم باید دیه پرداخت شود.

روایت در تطبیق خواهد آمد.

۴

تطبیق قطع کردن دست دو یا سه نفر توسط جانی

﴿ ولو قطع ﴾ الحرّ ﴿ يمين اثنين ﴾ حرّين (اگر شخصِ حرّی، دست راست دو حرّ دیگر را قطع کند) ﴿ قطعت يمينه بالأوّل ويسراه * بالثاني (دست راست جانی را به خاطر اولی و دست چپ جانی را به خاطر دومی قطع می کنند ـ البته در صورتی که هر دو نفر مطالبه قصاص کنند ـ) ﴾ لتساوي اليدين في الحقيقة (چرا دست چپ جانی در مقابل دست راست مجنی علیه قطع شد؟ زیرا دو دست در حقیقت تساوی دارند)  وإن تغايرا من وجهٍ (گرچه از یک جهت تغایر دارند ـ وجه چپی و راستی ـ) يغتفر عند تعذّر المماثلة من كلّ وجه (وقتی از همه جهات مماثلت ممکن نشد، دیگر ما از این یک وجه می گذریم) ، ولصحيحة حبيب السجستاني عن أبي جعفر عليه‌السلام في رجل قطع يدين لرجلين اليمينين (دو دست راست دو مرد را قطع کرد) ، فقال عليه‌السلام: « يقطع يمينه للرجل الذي قطع يمينه أوّلاً (دست راست جانی را اول قطع کنید به خاطر فردی که ابتدا دست راستش را قطع کرده است) ويقطع يساره للرجل الذي قطع يمينه أخيراً (به خاطر نفر دومی هم که دست راستش قطع شده، دست چپ جانی را قطع کنید) ؛ لأنّه إنّما قطع يد الرجل الأخير (به خاطر این که قطع شده بود دست رجل دومی) ويمينه قصاص للرجل الأوّل (دست راست جانی، قصاص رجل اول بود) » .

ولو قطع يد ثالثٍ قيل (اگر جانی، دست نفر سومی را هم قطع کند) : قطعت رجله (برخی گفته اند که پای جانی قطع می شود) لقوله عليه‌السلام في هذه الرواية (در تتمه روایت حبیب سجستانی اینگونه ذکر شده است:) : « والرجل باليد (پا در مقابل ید است) إذا لم يكن للقاطع يدان (وقتی که برای قاتل و جانی، دو دستی وجود نداشته باشد) » فقلت له (راوی می گوید: من از امام سؤال کردم) : أما توجب له الدية (آیا لازم نیست که ما دیه پرداخت کنیم؟) وتترك رجله (پایش را رها کنیم) ؟ فقال: « إنّما توجب عليه الدية إذا قطع يد رجل وليس للقاطع يدان ولا رجلان (اگر دو دست نداشته باشد، دو پا هم نداشته باشد، در این صورت دیه می گیریم) ، فثَمَّ توجب عليه الدية (در آنجا دیگر دیه واجب می شود) ؛ لأنّه ليس له جارحة فيقاصّ منها (در آنجا دیگر اعضا و جوارحی وجود ندارد که بخواهیم آن را در مقابل این جنایت قطع کنیم) » ولأنّ المساواة الحقيقيّة لو اعتبرت لم يجز التخطّي من اليمنى إلى اليسرى (دلیلی دیگری برای جواز قطع پا: اگر مساوات حقیقیه معتبر بود، در این صورت تخطی از دست راست به چپ هم نباید جایز می بود. لذا وقتی تخطی از دست راست به دست چپ پذیرفته شد، معلوم می شود مساوات حقیقیه شرط نیست) .

وقيل: ينتقل هنا (در قطع ید نفر سوم) إلى الدية (در سومی، باید دیه گرفت و نمی توان پا را قطع کرد) لفقد المماثل الذي يدلّ قوله تعالى: ( أنَ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ... ) عليه (زیرا مماثلت بین پا و دست وجود ندارد. مماثلتی که این آیه «النفس بالنفس» دالّ بر آن است)‌ . (جواب شهید ثانی به قیل:) والخبر يدفع فقد التماثل (روایتی که از سجستانی نقل شد، دفع می کند فقد مماثلت را ـ یعنی با توجه به این روایت، باید بگوییم مماثلت بین پا و دست وجود دارد ـ) ويدلّ (خبر) على مماثلة الرِجل لليد شرعاً وإن انتفت لغةً وعرفاً (اگرچه مماثلت لغوی و عرفی بین دست و پا منتفی است، ولی این روایت، مماثلت شرعی را ثابت می کند) (شارع می تواند امور مختلف را توسعه بدهد یا ضیق کند) . نعم، يبقى الكلام في صحّته (فقط یک بحث وجود دارد و آن اینکه آیا سند روایت سجستانی صحیح است یا خیر؟) ، فإنّ الأصحاب وصفوه بالصحّة (اصحاب توصیف کردند روایت را به صحت ـ گفته اند صحیحه حبیب سجستانی) مع أنّهم لم ينصّوا على توثيق « حبيب » (علما، توثیق حبیب را نکرده اند) . ولعلّهم أرادوا بصحّته فيما عداه (جدای از حبیب سجستانی، نسبت به بقیه سند گفته اند صحیحه)‌ ، فإنّهم كثيراً ما يطلقون ذلك (زیاد اتفاق افتاده است که به یک روایتی تعبیر صحیحه بشود ولی منظورشان ما عدای یک شخص در سند بوده است) . وحينئذٍ (حالا که روایت سنداً مشکل دارد) فوجوب الدية للرجل أجود (بهتر است که برای پا بگوییم دیه لازم است) .

وأولى منه لو قطع يد رابع (اگر در سومی گفتیم دیه، در چهارمی به طریق اولی می گوییم دیه) وبعدها فالدية قطعاً (در پنجمی ـ بعد از چهارمی ـ دیگر همه می گویند باید دیه پرداخت شود) .

۵

قتل دو حرّ توسط عبد

اگر عبدی، دو حرّ را به قتل برساند[۱]، دو صورت دارد:

الف) اگر قتل عمد انجام دهد: دو صورت دارد:

  • اگر قتلِ حرّ دوم، بعد از استرقاقِ اولیای دم حرّ اول نسبت به عبد بوده است، در این صورت عبد، متعلّق به اولیای حرّ دوم می شود. زیرا هنگام قتل، در ملکِ اولیای حرّ اول بود. لذا همانطور که اولیای حرّ اول، این عبد را از صاحب اولیه آن گرفتند، به همان صورت، اولیای حرّ دوم هم این عبد را از اولیای حرّ اول می گیرند.
  • اگر قتلِ حرّ دوم، بعد از استرقاق اولیای دمّ حرّ اول نسبت به عبد نبوده باشد:‌ در این صورت عبد تنصیف می شود و متعلّق به هر دو طرف است. یعنی نصفِ عبد برای اولیای حرّ اول است و نصفِ دیگر آن برای اولیای حرّ دوم است.

نکته: این مطلب روایت هم دارد که در تطبیق خواهد آمد.

قولِ دیگر در مسئله: عبد، در صورت قتل دو حرّ، برای اولیا دم حرّ ثانی است مطلقا (دیگر کاری نداریم که اولیای حرّ اول، اختیار استرقاق کرده اند یا خیر!). زیرا صِرف جنایت اول، باعث می شود عبد برای اولیای حرّ اول می شود. یعنی لازم نیست اولیای حرّ اول لزوماً استرقاق را اختیار کنند! بلافاصله بعد از قتلِ اول، دیگر این عبد برای اولیای حرّ اول است. لذا با انجام شدن جنایت ثانی، عبد از اولیای حرّ اول منتقل می شود به اولیای حرّ دوم. ضمن اینکه برای این قول دوم، روایت هم وجود دارد.

ب) ...


اگر عبدی یک حرّ را می کشت، قبلا بحث آن گذشت که: اگر قیمت عبد، کمتر از دیه کامل است، در صورت عمد بودن قتل، عبد را در اختیار مجنی علیه یا ولی او می گذارند که یا استرقاق کند یا بفروشد یا قصاص کند. اگر هم قتل خطایی بود، مولا می توانست فدیه پرداخت کند به اقلّ الامرین یا خودِ عبد را در اختیار مجنی علیه یا ولی او بگذارد.

۶

تطبیق قتل دو حرّ توسط عبد

﴿ ولو قتل العبد حرّين (اگر عبدی دو حرّ را بکشد) فهو لأولياء الثاني إن كان القتل ﴾ أي قتله للثاني ﴿ بعد الحكم به للأوّل (این عبد برای اولیا حرّ دوم است اگر قتلِ دوم، بعد از حکم به قتل اول باشد) ﴾ بأن اختار الأوّل استرقاقه قبل جنايته على الثاني وإن لم يحكم به حاكمٌ (مراد از این حکم، حکمِ حاکم نیست! بلکه مراد اختیار اولیاء حرّ اول است. یعنی اولیای مقتول اول اگر این انتخاب را کردند، ولو حاکم هم حکم نکرده باشد کافی است) لبراءته من الجناية الاُولى باسترقاقه لها (زیرا این عبد، با استرقاق برای اولیای حرّ اول، از جنایت اول خلاص شد) ﴿ وإلّا ﴾ تكن جنايته على الثاني بعد الحكم به للأوّل (اگر بعد از حکم به اولی جنایت ثانی انجام نشده باشد) ﴿ فهو بينهما ﴾ (این عبد برای هر دو می شود) لتعلّق حقّهما معاً به (عبد) وهو على ملك مالكه (در حالی که این عبد، در ملک مالک اولیه خودش بود) ، ولصحيحة زرارة عن الباقر عليه‌السلام « في عبد جرح رجلين (یک عبدی، جراحت وارد کرد بر دو مرد) ، قال: هو بينهما (این عبد بین این دو نفر تقسیم می شود) إن كانت الجناية محيطة بقيمته (در صورتی که جنایت عبد، به اندازه قیمت او باشد) . قيل له: فإن جرح رجلاً في أوّل (اگر این عبد، به یکی اول روز جراحت وارد کرد) النهار وجرح آخر في آخر النهار (دیگری را هم در آخر روز بهش جراحت وارد کرد) ، قال: هو بينهما ما لم يحكم الوالي في المجروح الأوّل (این عبد برای هر دوست مادامی که والی، حکم نکرده باشد برای مجروح اول) ، قال: فإن جنى بعد ذلك (بعد حکم حاکم) جناية فإنّ جنايته على الأخير» (استاد: با توجه به این روایت، معنایی که شهید ثانی کردند صحیح نیست! روایت و شهید اول می گویند ملاک حکمِ حاکم است! ولی شهید ثانی می گویند اختیار اولیاء کفایت می کند!) .

وقيل: يكون للثاني (عبد برای اولیا حرّ دوم است) لصيرورته لأولياء الأوّل بالجناية الاُولى (این عبد برای اولیای حرّ اول می شود در ابتدا به سبب جنایت اول ـ نه به سبب حکم ـ) ، فإذا قتل الثاني انتقل إلى أوليائه (وقتی این دومی کشته شد،  منتقل می شود این عبد به اولیای دوم) ، و (روایتی مؤید قول دوم:) لرواية عليّ بن عقبة عن الصادق عليه‌السلام « في عبد قتل أربعة أحرار واحداً بعد واحد (عبدی 4 حرّ را می کشد یکی پس از دیگری) ، قال: هو لأهل الأخير من القتلى (ظاهر روایت این است که بعد از قتل اولی، اختیار استرقاق توسط اولیای حرّ اول نشده است. زیرا می گوید:‌ واحداً بعد واحد) ، إن شاؤوا قتلوه وإن شاؤوا استرقّوه (اولیای مقتول آخری، اگر دلشان خواست او را قصاص می کنند و اگر دلشان خواست او را به رقیت می کشند) ؛ لأنّه إذا قتل الأوّل استحقّه أولياؤه (زیرا وقتی اولی را کشت، اولیای حرّ اول، استحقاق این عبد را پیدا می کنند) ، فإذا قتل الثاني استحقّ من أولياء الأوّل فصار لأولياء الثاني » وهكذا... (ادامه حالات در متن روایت ذکر شده است) وهذا الخبر مع ضعف سنده (اولا این روایت به خاطر وجود  الحسن بن أحمد بن سلمة کوفی ضعیف السند است. علاوه بر اینکه ابن فضال هم در سند روایت است که او برخی او را هم ضعیف می دانند) يمكن حمله على ما لو اختار أولياء السابق استرقاقه قبل جنايته على اللاحق (ممکن است حمل کنیم این روایت را بر جایی که اختیار کرده است اولیای سابق استرقاقش را قبل از جنایت لاحق) ، جمعاً بينه وبين ما سبق (برای اینکه جمع کرده باشیم بین این روایت و روایت قبلی) . (با وجود صحیحه زراره، باید این روایت دوم را حمل کنیم بر صورتی که حاکم بعد از هر کدام از این قتل ها حکم کرده باشد) وكذا الحكم لو تعدّد مقتوله (اگر عبد بیشتر از دوتا حرّ را هم بکشد حکم همین است) .

(اگر عبدی، دو عبد را به قتل برساند، تکلیف چیست؟ یا اگر عبدی، یک عبد و یک حر را بکشد تکلیف چیست؟ اگر این دو عبد مقتول، مالک های جداگانه دارند و قیمت عبد های مقتول، به اندازه قیمت عبد جانی باشد، در این صورت دو مولای دو عبد مقتول، شریک می شوند در عبد جانی، البته اگر مولای عبدِ مقتول اول، قبل از جنایت دوم، این عبد را استرقاق نکرده باشد. و الا اگر استرقاق کرده بود، این  عبد متعلق به مولای دوم می شود. در عبد و حرّ هم حکم همین است فقط طرف حساب ما مولای عبد و اولیای دم حرّ هستند) (اگر هم ولی مقتول اول اختیار مال کرد و مولای عبد جانی هم پذیرفت که پول پرداخت کند، در این صورت با جنایت دوم، ولی مقتول دوم، حقش تعلق می گیرد به خودِ عبد. البته قول دومی هم در اینجا وجود دارد:‌ به طور کلی، حقّ ولی دم اول مقدم است چون حق او اسبق است و دومی در واقع حقش ساقط می شود چون محلّ استرقاق فوت شده است. اما شهید ثانی می فرمایند ما این حرف را قبول نداریم) 

﴿ وكذا لو قتل عبدين ﴾ لمالكين (عبدی، دو عبد را که برای دو مالک جدا گانه است را بکشد) يستوعب كلٌّ منهما قيمتَه (شامل بشود هر کدام از این دو، قیمت عبد جانی را) ﴿ أو ﴾ قتل ﴿ حرّاً وعبداً ﴾ كذلك (آن عبد هم قیمت جانی را داشته باشد) ، فإنّ موليي العبدين (دو مولای دو عبد مقتول) يشتركان فيه ما لم يسبق مولى الأوّل إلى استرقاقه (اگر سبقت نگرفته باشد مولای اول به استرقاق این عبد، عبد برای هر دوست) قبل جنايته على الثاني، فيكون لمولى الثاني (که اگر استرقاق کرده باشد اولی، این عبد می شود برای مولای ثانی) ، وكذا وليّ الحرّ ومولى العبد. ولو اختار الأوّل المال (اگر مولای اولی یا اولیای حرّ، اختیار مال کردند) ورضي به المولى (مولای عبد جانی هم راضی شد به پول دادن) تعلّق حقّ الثاني برقبته (دومی می تواند استرقاق کند)‌ .

وقيل: يقدّم الأوّل (برخی گفته اند: مجنی علیه اول مقدم است) لأنّ حقّه أسبق، ويسقط الثاني؛ لفوات محلّ استحقاقه. والأوّل أقوى (اولی اقوی است چون اصلا فواتی صورت نگرفته است! عبد فقط از ملک یکی در آمده و داخل در ملک دیگری شده است).

وهل لبعضهم المطالبة بالدية، ولبعضٍ القصاص ؟ وجهان: من ظاهر الخبر، وتعدّد المستحقّ. وكذا في جواز قتله بواحد ـ إمّا الأوّل أو بالقرعة أو تخييراً ـ وأخذ الدية من ماله للباقين. نعم، لو بدر واحد منهم فقتله عن حقّه استوفاه، وكان للباقين الدية؛ لفوات محلّ القصاص إن قلنا بوجوبها حيث يفوت وسيأتي (١) وظاهر العبارة منع ذلك كلّه، لتخصيصه حقَّهم بقتله.

﴿ ولو قطع الحرّ ﴿ يمين اثنين حرّين ﴿ قطعت يمينه بالأوّل ويسراه * بالثاني لتساوي اليدين في الحقيقة وإن تغايرا من وجهٍ يغتفر عند تعذّر المماثلة من كلّ وجه، ولصحيحة حبيب السجستاني عن أبي جعفر عليه‌السلام في رجل قطع يدين لرجلين اليمينين، فقال عليه‌السلام: « يقطع يمينه للرجل الذي قطع يمينه أوّلاً ويقطع يساره للرجل الذي قطع يمينه أخيراً؛ لأنّه إنّما قطع يد الرجل الأخير ويمينه قصاص للرجل الأوّل » (٢).

ولو قطع يد ثالثٍ قيل: قطعت رجله (٣) لقوله عليه‌السلام في هذه الرواية: « والرجل باليد إذا لم يكن للقاطع يدان » فقلت له: أما توجب له الدية وتترك رجله ؟ فقال: « إنّما توجب عليه الدية إذا قطع يد رجل وليس للقاطع يدان ولا رجلان، فثَمَّ توجب عليه الدية؛ لأنّه ليس له جارحة فيقاصّ منها » ولأنّ المساواة الحقيقيّة لو اعتبرت لم يجز التخطّي من اليمنى إلى اليسرى.

__________________

(١) يأتي في الصفحة ٤٥٣.

(*) في ( ق ) و ( س ): يساره.

(٢) الوسائل ١٩: ١٣١، الباب ١٢ من أبواب قصاص الطرف، الحديث ٢.

(٣) قاله الشيخ في الخلاف ٥: ١٩٣، المسألة ٥٩، والنهاية: ٧٧١، وهو مذهب ابن الجنيد وابن البرّاج في الكامل، كما نقل عنهما في المختلف ٩: ٣٩٤.

وقيل: ينتقل هنا إلى الدية (١) لفقد المماثل الذي يدلّ قوله تعالى: ( أنَ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ... )(٢) عليه. والخبر يدفع فقد التماثل (٣) ويدلّ على مماثلة الرِجل لليد شرعاً وإن انتفت لغةً وعرفاً. نعم، يبقى الكلام في صحّته، فإنّ الأصحاب وصفوه بالصحّة (٤) مع أنّهم لم ينصّوا على توثيق « حبيب ». ولعلّهم أرادوا بصحّته فيما عداه، فإنّهم كثيراً ما يطلقون ذلك. وحينئذٍ فوجوب الدية للرجل أجود.

وأولى منه لو قطع يد رابع وبعدها فالدية قطعاً.

﴿ ولو قتل العبد حرّين فهو لأولياء الثاني إن كان القتل أي قتله للثاني ﴿ بعد الحكم به للأوّل بأن اختار الأوّل استرقاقه قبل جنايته على الثاني (٥) وإن لم يحكم به حاكمٌ لبراءته من الجناية الاُولى باسترقاقه لها ﴿ وإلّا تكن جنايته على الثاني بعد الحكم به للأوّل ﴿ فهو بينهما لتعلّق حقّهما معاً به وهو على ملك مالكه، ولصحيحة زرارة عن الباقر عليه‌السلام « في عبد جرح رجلين، قال: هو بينهما إن كانت الجناية محيطة بقيمته. قيل له: فإن جرح رجلاً في أوّل النهار وجرح آخر في آخر النهار، قال: هو بينهما ما لم يحكم الوالي في المجروح الأوّل، قال: فإن جنى بعد ذلك جناية فإنّ جنايته على الأخير» (٦).

__________________

(١) قاله ابن إدريس في السرائر ٣: ٣٩٧، واستوجهه الشارح في المسالك ١٥: ١٢٧.

(٢) المائدة: ٤٥.

(٣) في سوى ( ع ): المماثل.

(٤) كالعلّامة في المختلف ٩: ٣٩٥، والفخر في الإيضاح ٤: ٥٧٣، وابن فهد الحلّي في المهذّب البارع ٥: ١٧٣.

(٥) في ( ع ): للثاني.

(٦) الوسائل ١٩: ٧٧، الباب ٤٥ من أبواب القصاص في النفس، الحديث الأوّل.

وقيل: يكون للثاني (١) لصيرورته لأولياء الأوّل بالجناية الاُولى، فإذا قتل الثاني انتقل إلى أوليائه، ولرواية عليّ بن عقبة عن الصادق عليه‌السلام « في عبد قتل أربعة أحرار واحداً بعد واحد، قال: هو لأهل الأخير من القتلى، إن شاؤوا قتلوه وإن شاؤوا استرقّوه؛ لأنّه إذا قتل الأوّل استحقّه أولياؤه، فإذا قتل الثاني استحقّ من أولياء الأوّل فصار لأولياء الثاني » وهكذا... (٢) وهذا الخبر مع ضعف سنده (٣) يمكن حمله على ما لو اختار أولياء السابق استرقاقه قبل جنايته على اللاحق، جمعاً بينه وبين ما سبق. وكذا الحكم لو تعدّد مقتوله.

﴿ وكذا لو قتل عبدين لمالكين يستوعب كلٌّ منهما قيمتَه ﴿ أو قتل ﴿ حرّاً وعبداً كذلك، فإنّ موليي العبدين يشتركان فيه ما لم يسبق مولى الأوّل إلى استرقاقه قبل جنايته على الثاني، فيكون لمولى الثاني، وكذا وليّ الحرّ ومولى العبد. ولو اختار الأوّل المال ورضي به المولى تعلّق حقّ الثاني برقبته.

وقيل: يقدّم الأوّل (٤) لأنّ حقّه أسبق، ويسقط الثاني؛ لفوات محلّ استحقاقه. والأوّل أقوى.

﴿ ومنها: التساوي في الدين :

﴿ فلا يقتل مسلم بكافر حربيّاً كان الكافر أم ذمّيّاً، ومعاهداً كان الحربي أم لا ﴿ ولكن يعزَّر القاتل ﴿ بقتل الذمّي والمعاهد لتحريم قتلهما ﴿ ويغرم

__________________

(١) قاله الشيخ في النهاية: ٧٥٢.

(٢) للخبر تتمّة، راجع الوسائل ١٩: ٧٧، الباب ٤٥ من أبواب القصاص في النفس، الحديث ٣.

(٣) ولعلّ الضعف بابن فضّال الواقع في سنده. اُنظر المسالك ١٣: ٣٩٩ ـ ٤٠٠ وكذا الحسن بن أحمد بن سلمة فإنّه مجهول.

(٤) قاله الشيخ في المبسوط ٧: ٨.