درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۰۰: کتاب القصاص ۱۲: قصاص النفس ۱۲

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

شرط دوم قصاص: تساوی در دین

شرائط قصاص

شرط دوم: تساوی در دین

اگر مسلمانی، کافری را بکشد، در این صورت به خاطر این کافر، مسلمان را قصاص نمی کنند. فرقی هم نمی کند که این کافر، حربی باشد (اعم از معاهد یا غیر معاهد[۱]) یا ذمی.[۲] البته در صورتی که مسلمانی، کافر ذمی یا معاهد را بکشد، تعزیر می شود اما اگر کافر حربی غیر معاهد را بکشد، حتی تعزیر هم نمی شود. در صورت قتل کافر ذمّی توسط مسلمان، علاوه بر تعزیر، دیه هم دارد.[۳] 

نکته1:‌ از این که شهید اول فرمودند: «تعزیر تنها در کافر ذمی و معاهد وجود دارد» متوجه می شویم که کشتن حربیّ غیر معاهد ـ حتی بدون اذن امام ـ جایز است. البته باید توجه داشت که اگرچه قتل حربی غیر معاهد اشکالی ندارد، اما به هر حال جهاد با کفار، منوط به اذن امام است. در واقع، فرق است بین قتل و قِتال. آنچه جایز است قتل کافر غیر معاهد است نه قتال با آن ها که مستلزم لشکر و لشکر کشی است. علت این حکم هم این است که جهاد، از وظایف امام است.

شهید ثانی:‌ این حرفی که ما زدیم، در کفار اهل کتاب تمام است (جهاد با کفار اهل کتاب احکامی دارد که آن احکام منوط به اذن امام است. یعنی وقتی با کفار اهل کتاب جهاد می کنیم، ممکن است آن ها تسلیم شوند یا ذمیّ شوند یا جزیه بدهند و ... حکم به این احکام مختلف از شئون حاکم و امام است) اما نسبت به کفار حربی و غیر اهل کتاب، وجهی ندارد که گفته شود «جهاد با آن ها نیاز به حکم امام دارد» زیرا جهاد با این دسته از کفار، احکام خاصی ندارد که در آن ها نیاز به حکم و اذن امام باشد.

بله! اگر در جنگ با کفار حربی، غنیمتی به دست آمد، باید توسط امام و حاکم شرع تقسیم شود اما این امری است بعد از جهاد و خودِ جهاد احکامی ندارد که نیازمند حکمِ خاص امام شود.

نکته2: برخی مانند شیخ طوسی، شیخ مفید، سید مرتضی و ... فرموده اند: «اگر مسلمانی عادت کرده باشد به قتل اهل ذمه، می توان او را قصاص کرد و کشت البته بعد از دادن مازاد دیه توسط اولیای ذمی.» دلیل این بزرگواران عبارت است از:

  • اجماع
  • روایت
  • قاتل، با ارتکاب قتلِ کسی که خداوند قتلِ او را حرام کرده است «مفسد فی الارض» محسوب می شود که حکم آن قتل است.

شهید ثانی: من تعجب می کنم! ابن ادریس در ابتدا قائل شده است به این که: «مسلمان قاتل ولو معتاد به قتل کافر ذمی شده باشد، اما کشته نمی شود» سپس در ادامه دلیل خود را برای این حکم، اجماع بیان می کنند. یعنی در اینجا دو قول متفاوت داریم (ابن ادریس و شیخ طوسی) و هر دو هم برای دلیل حرفشان به اجماع تمسک کرده اند. 

تعجب آور تر از کلام ابن ادریس، این است که مرحوم مصنّف در غایة المراد ادعای اجماع کرده اند که اگر کسی عادت به قتل ذمی کند کشته می شود، اما در عین حال در لمعه این نظر را با عبارت «قیل ...» بیان می کنند که نشانه ضعف این قول است! در حالی که غایة المراد را شهید اول، قبل از لمعه نگاشته اند.

نکته3: مرحوم ابن ادریس، برای اثبات مدعای خود به روایتی تمسک می کنند: «لا يُقاد مسلم بذمّيّ» که در این روایت، حضرت به صورت مطلق می فرمایند مسلمان در مقابل ذمی قصاص نمی شود. اما علامه به این کلام ابن ادریس جواب داده اند به این صورت که: باید این روایت مطلق را با آن دسته از روایات که دلالت بر کشتن کسی که اعتیاد به قتل اهل ذمه دارد، قید بزنیم.

شهید ثانی: حرف علامه مبنی بر قید زدن مطلق با مقید درست نیست. زیرا رابطه بین این دو اطلاق و تقیید نیست! عام و خاص است. ولی به هر حال نتیجه، همان است که علامه فرمود.


کافر حربی معاهد: کافری که اگرچه حربی است، ولی فعلا قرار داد صلحی با مسلمین دارند و در حال جنگ نیستند.

اهل کتابی که تحت حکومت اسلامی زندگی می کند و جزیه می دهد.

مقدار دیه کافر ذمی بعدا در باب دیات خواهد آمد.

۴

تطبیق شرط دوم قصاص: تساوی در دین

﴿ ومنها: التساوي في الدين ﴾:

﴿ فلا يقتل مسلم بكافر (کشته نمی شود مسلمان در مقابل قتل کافر) ﴾ حربيّاً كان الكافر أم ذمّيّاً، ومعاهداً (کافر حربی که فعلا قرارداد صلح با مسلمین دارد) كان الحربي أم لا ﴿ ولكن يعزَّر ﴾ القاتل ﴿ بقتل الذمّي والمعاهد ﴾ لتحريم قتلهما (زیرا قتل این دو دست حرام است) ﴿ ويغرم دية الذمّيّ ﴾ (اگر ذمی را بکشد، علاوه بر تعزیر دیه هم دارد) (پس معلوم می شوند که قتل کافر معاهد، دیه ندارد) ويستفاد من ذلك (این که مصنف تعزیر را در ذمی و معاهد قائل شدند) جواز قتل الحربيّ بغير إذن الإمام (قتل حربی غیر معاهد جایز است حتی بدون اذن امام) وإن توقّف جواز جهاده عليه (اگر چه قتل حربی جایز است ولی جهاد و جنگ با او، نیازمند اذن امام است) ، ويفرق بين قتله وقتاله جهاداً (فرق گذاشته می شود بین قتل حربی و قتال با او) . وهو كذلك (درست هم همین است که قتل و قتال با یکدیگر متفاوت اند) ؛ لأنّ الجهاد من وظائف الإمام (جهاد و قتال و لشگر کشی از وظائف امام است) . وهذا (اینکه گفته شد قتل و قتال فرق می کنند) يتمّ في أهل الكتاب (این حرف برای وقتی است که کفار حربی اهل کتاب باشند) ؛ لأنّ جهادهم يترتّب عليه أحكامٌ غيرُ القتل تتوقّف على الحاكم (زیرا جهاد با اهل کتاب، متوقف است بر احکامی غیر از قتل که این احکام متوقف بر حاکم است ـ مانند جزیه، تعیین مقدار جزیه و... ـ) ، أمّا غيرهم فليس في جهاده إلّا القتل أو الإسلام (غیر اهل کتاب در جهادشان چیزی نیست مگر اینکه یا کشته شوند و یا اسلام بیاورند و این دو حالت متوقف بر اذن امام نیست) ، وكلاهما لا يتوقّف تحقيقه على الحاكم (تحقق این دو، متوقف بر حاکم نیست) ، لكن قد يترتّب على القتل أحكام اُخر (بعد از کشته شدن این ها، احکام دیگری می آید) مثل أحكام ما يُغنَم منهم ونحوه، وتلك وظيفة الإمام أيضاً.

﴿ وقيل ﴾ والقائل جماعات من الأصحاب (قائل این قول، تعدادی از اصحاب هستند) ـ منهم الشيخان (شیخ طوسی و وشیخ مفید رحمهما‌الله) والمرتضى والمحقّق والعلّامة في أحد قوليه (علامه چون کتاب زیاد دارند، گاهی در یک کتاب یک نظر داده اند و در کتاب دیگر نظری دیگر) والمصنّف (در غایة المراد) في الشرح مدّعياً الإجماع، فإنّ المخالف ابن إدريس (تنها مخالف این نظر ابن ادریس است) وقد سبقه الإجماع (ردّ کلام ابن ادریس: قبل از این که ابن ادریس بخواهد با این نظر مخالفت کند، اجماع تحقق پیدا کرده است و لذا مخالفت ابن ادریس اثری ندارد) ـ: إنّه ﴿ إن اعتاد قتل أهل الذمّة اقتُصّ منه بعد ردّ فاضل ديته ﴾ (اگر مسلمانی عادت کرده باشد به قتل ذمی، اینجا مسلمان را قصاص می کنند البته اولیای مقتول ذمی باید فاضل دیه مسلمان را به او بدهند بعد قصاص کنند) .

ومستند هذا القول (این که اگر مسلمانی عادت کرد به قتل ذمی باید قصاص شود) مع الإجماع المذكور (دلیل اول: اجماع) :

(دلیل دوم:) روايةُ إسماعيل بن الفضل عن الصادق عليه‌السلام قال: « سألته عن دماء النصارى واليهود والمجوس (سؤال کردم از امام در مورد خون اهل کتاب) : هل عليهم وعلى من قتلهم شيء (آیا بر اهل کتاب و کسانی که این ها را می کشند چیزی هست؟)  إذا غشّوا المسلمين (زمانی که این نصاری و یهود و مجوس نسبت به مسلمین غش انجام دهند) وأظهروا العداوة لهم والغشّ ؟ (و این عداوة و غش را اظهار کنند) قال: لا، إلّا أن يكون متعوّداً لقتلهم (مگر اینکه قاتل، عادت به قتل این ها پیدا کرده باشد) . قال: وسألته عن المسلم: هل يُقتل بأهل الذمّة وأهل الكتاب إذا قتلهم (آیا مسلمان را می توان به واسطه قتل ذمه قصاص کنیم؟) ؟ قال: لا، إلّا أن يكون معتاداً لذلك لا يدع قتلهم (مگر اینکه معتاد به قتل آن ها باشد و رها نکند آن ها را) ، فيقتل وهو صاغر (او را قصاص می کنند در حالی که او را ذلیل و کوچک می کنند) » .

(دلیل سوم:) وأنّه مفسد في الأرض بارتكابه قتلَ من حرّم الله قتله (کسی که عادت کرده است به قتل این ها مفسد فی الارض است زیرا مرتکب شده است قتل کسی را که خدا قتل او را حرام کرده است) .

والعجب أنّ ابن إدريس احتجّ على مذهبه بالإجماع على عدم قتل المسلم بالكافر (عجیب است که ابن ادریس مطابق با نظریه خود، احتجاج کرده است به اجماع بر عدم قتل مسلم در مقابل کافر) ، وهو استدلال في مقابلة الإجماع (اجماع در مقابل اجماع است و لذا قابل پذیرش نیست) . قال المصنّف في الشرح (غایة المراد) : والحقّ أنّ هذه المسألة إجماعيّة (حق این است که این مسئله اجماعی است) ، فإنّه لم يخالف فيها أحد سوى ابن إدريس (غیر از ابن ادریس، احدی با این قول مخالفت نکرده است) وقد سبقه الإجماع (قبل از ابن ادریس هم اجماع وجود داشته است) ، ولو كان هذا الخلاف مؤثّراً في الإجماع (اگر این مخالفت ابن ادریس بخواهد اثر بگذارد) لم يوجد إجماع أصلاً (دیگر هیچ اجماعی حاصل نمی شود) والإجماع على عدم قتل المسلم بالكافر يختصّ بغير المعتاد (نسبت به کسی که عادت به قتل ذمی نکرده است آنجا اجماع داریم) .

وأعجب من ذلك نقل المصنّف ذلك قولاً مشعراً بضعفه (مصنف این قول را با «قیل» بیان کردند) ، بعد ما قرّره من الإجماع عليه مع أنّ تصنيفه لهذا الكتاب بعد الشرح (لمعه بعد از غایة المراد نوشته شده است ولی در غایة المراد ادعای اجماع کرده اند اما در لمعه می فرمایند «قیل») .

واحتجّ في المختلف لابن إدريس برواية محمّد بن قيس عن الباقر عليه‌السلام (مرحوم علامه در مختلف برای ابن ادریس به روایت محمد بن قیس از امام باقر عليه‌السلام احتجاج کرده است که فرمود:) قال: « لا يُقاد مسلم بذمّيّ » (نسبت به این که مسلمان عادت کرده است یا نه حرفی نزد) وأجاب بأنّه مطلق فيحمل على المفصِّل (این عبارت مطلق است و لذا حمل می شود بر تفصیل دهنده) .

وفيه: أنّه نكرة في سياق النفي (در روایت محمد بن مسلم می فرماید: لا یقاد مسلمٌ. نکره هم در سیاق نفی مفید عموم است! لذا کاش به جای اطلاق و تقیید می فرمودید عام و خاص) فيعمّ، ومعه يخصّ العامّ بالمخصّص (با وجود این عمومیت، تخصیص می خورد عام به واسطه وجود مخصص مفصل) المفصِّل، والمناقشة لفظيّة (نتیجه عام و خاص و مطلق و مقید در نهایت یکی است) . والأقوى المشهور.

وقيل: يكون للثاني (١) لصيرورته لأولياء الأوّل بالجناية الاُولى، فإذا قتل الثاني انتقل إلى أوليائه، ولرواية عليّ بن عقبة عن الصادق عليه‌السلام « في عبد قتل أربعة أحرار واحداً بعد واحد، قال: هو لأهل الأخير من القتلى، إن شاؤوا قتلوه وإن شاؤوا استرقّوه؛ لأنّه إذا قتل الأوّل استحقّه أولياؤه، فإذا قتل الثاني استحقّ من أولياء الأوّل فصار لأولياء الثاني » وهكذا... (٢) وهذا الخبر مع ضعف سنده (٣) يمكن حمله على ما لو اختار أولياء السابق استرقاقه قبل جنايته على اللاحق، جمعاً بينه وبين ما سبق. وكذا الحكم لو تعدّد مقتوله.

﴿ وكذا لو قتل عبدين لمالكين يستوعب كلٌّ منهما قيمتَه ﴿ أو قتل ﴿ حرّاً وعبداً كذلك، فإنّ موليي العبدين يشتركان فيه ما لم يسبق مولى الأوّل إلى استرقاقه قبل جنايته على الثاني، فيكون لمولى الثاني، وكذا وليّ الحرّ ومولى العبد. ولو اختار الأوّل المال ورضي به المولى تعلّق حقّ الثاني برقبته.

وقيل: يقدّم الأوّل (٤) لأنّ حقّه أسبق، ويسقط الثاني؛ لفوات محلّ استحقاقه. والأوّل أقوى.

﴿ ومنها: التساوي في الدين :

﴿ فلا يقتل مسلم بكافر حربيّاً كان الكافر أم ذمّيّاً، ومعاهداً كان الحربي أم لا ﴿ ولكن يعزَّر القاتل ﴿ بقتل الذمّي والمعاهد لتحريم قتلهما ﴿ ويغرم

__________________

(١) قاله الشيخ في النهاية: ٧٥٢.

(٢) للخبر تتمّة، راجع الوسائل ١٩: ٧٧، الباب ٤٥ من أبواب القصاص في النفس، الحديث ٣.

(٣) ولعلّ الضعف بابن فضّال الواقع في سنده. اُنظر المسالك ١٣: ٣٩٩ ـ ٤٠٠ وكذا الحسن بن أحمد بن سلمة فإنّه مجهول.

(٤) قاله الشيخ في المبسوط ٧: ٨.

دية الذمّيّ ويستفاد من ذلك جواز قتل الحربيّ بغير إذن الإمام وإن توقّف جواز جهاده عليه، ويفرق بين قتله وقتاله جهاداً. وهو كذلك؛ لأنّ الجهاد من وظائف الإمام. وهذا يتمّ في أهل الكتاب؛ لأنّ جهادهم يترتّب عليه أحكامٌ غيرُ القتل تتوقّف على الحاكم، أمّا غيرهم فليس في جهاده إلّا القتل أو الإسلام، وكلاهما لا يتوقّف تحقيقه (١) على الحاكم، لكن قد يترتّب على القتل أحكام اُخر مثل أحكام ما يُغنَم منهم ونحوه، وتلك وظيفة الإمام أيضاً.

﴿ وقيل والقائل جماعات من الأصحاب ـ منهم الشيخان (٢) والمرتضى (٣) والمحقّق (٤) والعلّامة في أحد قوليه (٥) والمصنّف في الشرح (٦) مدّعياً الإجماع، فإنّ المخالف ابن إدريس (٧) وقد سبقه الإجماع ـ: إنّه ﴿ إن اعتاد قتل أهل الذمّة اقتُصّ منه بعد ردّ فاضل ديته .

ومستند هذا القول مع الإجماع المذكور:

روايةُ إسماعيل بن الفضل عن الصادق عليه‌السلام قال: « سألته عن دماء النصارى واليهود والمجوس: هل عليهم وعلى من قتلهم شيء إذا غشّوا المسلمين وأظهروا العداوة لهم والغشّ ؟ قال: لا، إلّا أن يكون متعوّداً لقتلهم. قال: وسألته عن المسلم: هل يُقتل بأهل الذمّة وأهل الكتاب إذا قتلهم ؟ قال: لا، إلّا أن يكون

__________________

(١) في ( ر ) و ( ش ): تحقّقه.

(٢) المقنعة: ٧٣٩، والنهاية: ٧٤٩.

(٣) الانتصار: ٥٤٢، المسألة ٣٠٢.

(٤) المختصر النافع: ٢٩٦.

(٥) المختلف ٩: ٣٢٣ ـ ٣٢٤. والقول الآخر له وهو ثبوت التعزير والدية، راجع التحرير ٥: ٤٥٤.

(٦) غاية المراد ٤: ٣٤٧.

(٧) السرائر ٣: ٣٥٢.

معتاداً لذلك لا يدع قتلهم، فيقتل وهو صاغر » (١).

وأنّه مفسد في الأرض بارتكابه قتلَ من حرّم الله قتله.

والعجب أنّ ابن إدريس احتجّ على مذهبه بالإجماع على عدم قتل المسلم بالكافر، وهو استدلال في مقابلة الإجماع. قال المصنّف في الشرح: والحقّ أنّ هذه المسألة إجماعيّة، فإنّه لم يخالف فيها أحد سوى ابن إدريس وقد سبقه الإجماع، ولو كان هذا الخلاف مؤثّراً في الإجماع لم يوجد إجماع أصلاً (٢) والإجماع على عدم قتل المسلم بالكافر يختصّ بغير المعتاد.

وأعجب من ذلك نقل المصنّف ذلك قولاً مشعراً بضعفه، بعد ما قرّره من الإجماع عليه (٣) مع أنّ تصنيفه لهذا الكتاب بعد الشرح.

واحتجّ في المختلف لابن إدريس برواية محمّد بن قيس عن الباقر عليه‌السلام قال: « لا يُقاد مسلم بذمّيّ » (٤) وأجاب بأنّه مطلق فيحمل على المفصِّل (٥).

وفيه: أنّه نكرة في سياق النفي فيعمّ، ومعه يخصّ العامّ بالمخصّص المفصِّل، والمناقشة لفظيّة. والأقوى المشهور.

ثمّ اختلف القائلون بقتله، فمنهم من جعله قَوَداً كالشيخ (٦) ومن تبعه (٧) فأوجبوا ردّ الفاضل من ديته.

__________________

(١) الوسائل ١٩: ١٦٥، الباب ١٦ من أبواب ديات النفس، وفيه حديث واحد.

(٢) غاية المراد ٤: ٣٤٧.

(٣) نقله هنا قولاً، وقرّر الإجماع عليه في غاية المراد.

(٤) الوسائل ١٩: ٨٠، الباب ٤٧ من أبواب القصاص في النفس، الحديث ٥.

(٥) المختلف ٩: ٣٢٤.

(٦) النهاية: ٧٤٩.

(٧) كسلّار في المراسم: ٢٣٨، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٣١ و ٤٣٣.