درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۰۱: کتاب القصاص ۱۳: قصاص النفس ۱۳

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

بررسی حکمِ معتادِ به قتل ذمّی

سؤال1:‌ اگر کسی مسلمان و مُعتاد به قتل ذمّی باشد، آیا در قِبال قتل هایی که مرتکب می شود، کشته می شود یا خیر؟

پاسخ:‌ در جلسه قبل، اقوال مختلف مطرح شد.

سؤال2: اگر کسی، قائل به قتل مسلمانِ مُعتاد به قتل ذمی شد، آیا این قتل، قصاصاً است (که در این صورت باید زیادة از دیه مقتول را به او پرداخت کنند و سپس او را قصاص کنند) یا به خاطر افساد او فی الارض است (دیگر پرداخت مازاد دیه لازم نیست)؟

پاسخ: وجهان.

نکته1: شهید ثانی می فرمایند جمعِ بین دو حکم هم امکان دارد. یعنی بگوییم مسلمان معتاد به قتل ذمی، کشته می شود به خاطر قتل و افساد! یعنی هم به نوعی قصاص باشد و افساد فی الارض. 

نکته2: اگر بگوییم این شخص از روی قصاص کشته می شود، اثرش این است که با عفو ولیّ دم، حکمِ قصاص و قتل ساقط می شود. اما اگر از روی افساد فی الارض کشته شود، دیگر عفو یا عدم عفو ولی دم، تاثیری در قتل او ندارد.

همچنین قصاص، متوقف بر طلبِ ولی دم است. یعنی تا وقتی که ولیّ دم مطالبه قصاص نکند، این شخص کشته نمی شود ولی در افساد فی الارض، دیگر متوقف بر در خواست ولیّ دم نیست.

اثرِ دیگر هم این است که در قصاص، باید فاضل دیه مقتول به قاتل داده شود و بعد قصاص صورت بگیرد ولی در افساد فی الارض، دیگر ردّ فاضل دیه لازم نیست.

سؤال3: اگر قتلِ مسلمان مُعتادِ قتلِ ذمّی را از روی قصاص بخواهیم به قتل برسانیم، آیا قتل و قصاص او، متوقف است بر درخواست جمیع اولیای مقتولین[۱] یا فقط مطالبه ولیّ دمِ آخرین مقتول کفایت می کند؟

پاسخ: وجهان که این دو وجه، مبتنی بر این است که ما قتلِ ذمّی غیرِ آخر را جزء سبب بدانیم یا شرطِ در سبب بدانیم:

الف) قتلِ ذمی های قبلی (غیرِ آخر) جزء سبب است: سببِ تامّ برای قصاص، قتلِ جمیع است. یعنی قتلِ هر ذمی، جزئی از سبب است برای تحقق قصاص.

ب) قتلِ ذمی های قبلی (غیرِ آخر) شرطِ سبب است: صِرف درخواست و مطالبه ولیّ دم مقتول آخری کفایت می کند.

نکته3: اگر قتلِ ذمی اول (غیر آخر) جزء سبب باشد در این صورت باید دیه همه مقتولین ذمّی را حساب کنیم و مازاد دیه هر سه با هم را به مسلمان بدهیم. اما اگر قتلِ ذمی اول (غیر آخر) شرطِ سبب باشد، فقط دیه ذمّی آخر محاسبه می شود و مازاد دیه او را به مسلمان می دهیم.

سؤال4: کسانی که قائل اند که معتاد به قتل ذمی باید کشته شود، ملاک در «اعتیاد» چیست؟

پاسخ: ملاک در «اعتیاد» عُرف است. زیرا اعتیاد، مشتقّ از «عود» است (یعنی برگشتن) لذا باید اعتیاد عرفی را مدّ نظر قرار داد. اعتیاد عرفی هم به این صورت است که

الف) در مورد دوم قتل، حکمِ به اعتیاد می کنیم: وقتی بار دوم مرتکب قتل شود، دیگر عود و اعتیاد محقّق شده است و لذا می توان او را معتاد دانست.

ب) در مورد سوم قتل، حکمِ به اعتیاد می کنیم: بعد از مورد تحقق اعتیاد ـ مورد دوم‌ ـ باید یکبار دیگر هم رخ بدهد تا در بار سوم، بگوییم «معتاداً» این شخص را کشته است. (شهید ثانی:‌ این احتمال اجود است).


چون فرض در این است که چندین نفر را کشته است و لذا لقب «مُعتاد به قتل ذمی» را گرفته است.

۴

تطبیق بررسی حکمِ معتادِ به قتل ذمّی

ثمّ اختلف القائلون بقتله (اختلاف کردند کسانی که قائل به قتلِ مسلمانِ معتاد به قتل ذمی هستند ـ همه علما غیر از ابن ادریس ـ) ، فمنهم من جعله قَوَداً (برخی از آن ها، کسانی هستند که قرار می دهند این قتل را قصاصاً) كالشيخ ومن تبعه فأوجبوا ردّ الفاضل من ديته (اثرِ قول به قصاص این است که باید فاضل دیه ذمی را به قاتل که مسلمان است پرداخت کنند و سپس او را قصاص کنند) .

ومنهم من جعله حدّاً (برخی گفته اند که این قتل، از روی قصاص نیست! از روی حدّ است به خاطر افساد فی الارض) ؛ لفساده، وهو العلّامة في المختلف وقَب‏ْلَه ابن الجنيد وأبو الصلاح .

ويمكن الجمع بين الحكمين (قَوَد و حدّ) فيقتل؛ لقتله وإفساده (هم قتل او موثر باشد و هم افسادِ او) ، ويردّ الورثة الفاضل (لذا باید باز هم مقدار فاضل به ورثه پرداخت شود) .

وتظهر فائدة القولين (علاوه بر ردّ فاضل دیه، فایده دیگری هم بر این اختلاف دو قول مترتب است) في سقوط القَوَد بعفو الوليّ (در فرضِ قصاص، اگر ولی عفو کند، دیگر قاتل را به قتل نمی رسانند به خلاف حد، که عفو یا عدم عفو ولی دم، تاثیری در حکم ندارد) ، وتوقّفه على طلبه على الأوّل دون الثاني (قصاص، متوقف بر طلب ولی است ـ بنا بر قول اول که قتل را قصاصاً می دانست ـ ولی اگر قتل حدّاً باشد دیگر نیاز به طلب ولی دم ندارد) .

وعلى الأوّل (اگر قائل شدیم که قتل معتادِ قتل، قصاصاً است) ففي توقّفه على طلب جميع أولياء المقتولين أو الأخير خاصّة (قتلِ معتاد، متوقف بر طلبِ همه قصاص همه اولیاء مقتولین است یا فقط مطالبه آخری کفایت می کند؟) وجهان (دو وجه دارد) ، منشؤهما (دو وجه) : كون قتل الأوّل (قتلِ غیر آخر) جزءاً من السبب (سببِ تام قصاص، قتلِ جمیع است ـ هر قتل، جزئی از سبب برای قصاص است ـ) (که در این صورت همه باید طلب قصاص بکنند تا بتوان قصاص کرد) أو شرطاً فيه (تمام السبب ما، همان قتلِ ذمی آخر است و مطالبه او برای قصاص کفایت می کند) ، فعلى الأوّل الأوّل (اگر جزء سبب باشد توقف دارد قصاص بر طلبِ جمیع اولیای دم مقتولین) ، وعلى الثاني الثاني (اگر شرط باشد، قصاص متوقف است بر طلبِ ولی دم آخری) . ولعلّه أقوى (شاید ثانی اقوی باشد) .

ويتفرّع عليه (متفرّع می شود بر این مطلب، این مسئله:)‌ : أنّ المردود عليه (پولی که ولیّ دم مقتول باید به عنوان فاضل دیه به قاتل بدهد) هو الفاضل عن ديات جميع المقتولين (در صورتی که مطالبه غیر آخر، جزء باشد، آیا باید فاضل دیه همه مقتولین روی هم داده شود؟) أو عن دية الأخير (یا فقط مورد آخر را حساب کرده و فاضل دیه او را به مسلمانِ قاتل می دهیم؟) ، فعلى الأوّل الأوّل أيضاً (اگر جزء سبب باشد فاضل از دیات جمیع مقتولین ملاک است) ، وعلى الثاني الثاني (اگر شرط باشد فاضل از دیه اخیر ملاک است) .

و (این که فرمودید مسلمان باید مُعتاد به قتل ذمی باشد تا این احکام بیاید، «معتاد» یعنی چه؟) المرجع في الاعتياد إلى العرف (تعیین معتاد بودن با عرف است) وربما تحقّق بالثانية (چه بسا گفته شود که معتاد بودن تحقق پیدا می کند با بار دوم قتل) ؛ لأنّه مشتقّ من العود (اعتیاد از عود مشتق شده است و عود هم یعنی برگشتن. برگشتن هم در بار دوم محقق شده است) فيقتل فيها، أو في الثالثة (اگر بگوییم در همان موردی که اعتیاد محقق شد معتاد محسوب می شود باید بگوییم «ثانیه» ولی اگر بگوییم ابتدا باید اعتیاد تحقق پیدا کند و بعد از تحقق اعتیاد اگر کسی را بکشد حکمِ ثابت است در این صورت باید بگوییم «ثالثه»). وهو الأجود (همین نظر اجود است) ؛ لأنّ الاعتياد شرط في القصاص (اعتیاد شرط قصاص است) ، فلا بدّ من تقدّمه (اعتیاد) على استحقاقه (قصاص) .

۵

بیان چند فرع

بیان چند فرع

فرع اول: ذمی در مقابل قتلِ ذمّی قصاص می شود. ولو اینکه در دین، یکسان نباشند. مثلا اگر یک یهودی، یک نصرانی را بکشد، قصاص می شود.

فرع دوم:‌ ذمّی، در مقابل قتلِ ذمّیة هم قصاص می شود. مثلا اگر یک مرد یهودی، بزند و یک زن نصرانیه را بکشد، قصاص می شود. البته حکمِ آن مانند حکمِ مسلمانان است یعنی ولیّ دم زن، باید ابتدا نصفِ دیه مرد را پرداخت کند و بعد این مرد را قصاص کند.[۱]

فرع سوم: ذمیّه در مقابل قتلِ ذمی قصاص می شود. مثلا اگر یک زن یهودی بزند و یک مرد نصرانی را بکشد، قصاص می شود. 

سؤال: آیا می توان علاوه بر قصاص زنی که قاتل است نصفِ دیه هم از اولیاء او دریافت شود؟

پاسخ: خیر! مانند مسلمان که نمی توانستیم علاوه بر قصاصِ زن، چیزی از اولیاء او بگیریم، در اینجا هم همینطور است.

فرع چهارم: اگر ذمّی، مسلمانی را بکشد، در این صورت ولیّ دم می تواند این ذمی را قصاص کند و علاوه بر قصاص، مالِ موجود برای ذمی در حال قتل به علاوه اولادِ صغیرِ این کافر ذمی، می شوند مِلک اولیای دم مقتول. 

نکته1: مصنّف این نظریه را با عبارت «علی قولٍ» بیان کرده اند. زیرا این قول به نظر شهید اول ضعیف است. زیرا این قول، دلیل ندارد (دلیلی برای استرقاق بچه های کافر ذمی وجود ندارد). یعنی دلیلِ این قول، روایت «ضریس» است که در این روایت، حرفی از استرقاق بچه های کافر ذمی به میان نیامده است.

روایت ضریس: «عَنْ ضُرَيْسٍ اَلْكُنَاسِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : فِي نَصْرَانِيٍّ قَتَلَ مُسْلِماً فَلَمَّا أُخِذَ أَسْلَمَ ، قَالَ اُقْتُلْهُ بِهِ قِيلَ وَ إِنْ لَمْ يُسْلِمْ قَالَ يُدْفَعُ إِلَى أَوْلِيَاءِ اَلْمَقْتُولِ فَإِنْ شَاءُوا قَتَلُوا وَ إِنْ شَاءُوا عَفَوْا وَ إِنْ شَاءُوا اِسْتَرَقُّوا فَإِنْ كَانَ مَعَهُ مَالٌ عُيِّنَ لَهُ دُفِعَ إِلَى أَوْلِيَاءِ اَلْمَقْتُولِ هُوَ وَ مَالُهُ»

پس این روایت حرفی از استرقاق اولادِ ذمی نزد، ضمنِ اینکه اصل، حرّیت اولاد است. زیرا موقع انعقاد نطفه، این اولاد همگی حرّ بودند! همچنین طبق آیه «وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ» گناهی که پدر مرتکب شده است را نباید بارش را روی دوش بچه های او گذاشت.[۲] به خاطر همین ادله، جناب ابن ادریس و جماعتی استرقاق اولاد را نپذیرفتند.

نکته2: برخی گفته اند علت استرقاق ولد این است که: 

اولا:‌ طفل و صغیر، تابع پدرش است. لذا وقتی استرقاق پدر ثابت شد، طفل هم با پدرش در استرقاق شریک است.

ثانیا‌: آنچه مقتضی محفوظ بودن خون ذمی و احترام مال و اولاد اوست، پذیرش و پایبندی به شرائط ذمّة است! یعنی می خواهند مسالمت آمیز تحت حکومت اسلامی زندگی کنند لذا اگر کسی این شرائط ذمة را با قتل مسلمانی از بین برد، دیگر از ذمی بودن خارج می شود و لذا حکمِ حربی را پیدا کرده و قتل او جایز است و مال و اولاد او را می توان گرفت.

اشکالات شهید ثانی: اولاً کی گفته بچه تابع پدرش است؟! (شهید ثانی اصلا نسبت به دلیل اول این ها پاسخ نمی دهند زیرا دلیل بسیار ضعیفی است) / ثانیا:‌ اینکه ذمی مخالف شرایط ذمّة رفتار کرده است، نتیجه اش این نیست که اولادِ قاتل بشوند ملکِ مقتول! اگر واقعا از ذمی تبدیل به حربی شده است، باید اموال او متعلق به امام باشد و نه اولیای مقتول! 

نظر شهید ثانی: اجود همان چیزی است که اصحاب بر آن اتفاق دارند و نصوص هم همان را می گوید، ما هم همان را قبول کنیم و بگوییم: اولیاء مقتول، می توانند ذمی را بکشند یا عفو کنند یا استرقاق کنند و مال او را هم بردارند ولی اولادِ او را نمی توانند استرقاق کنند.

نکته:‌ ولی دمّ می تواند ذمی را استرقاق کند مگر اینکه قبل از استرقاق، او مسلمان شود. اگر ذمی مسلمان شد، دیگر فقط اولیاء مقتول می توانند او را قصاص کنند یا ببخشند. زیرا مسلمان دیگر عبد نمی شود (استرقاقِ ابتدایی در مسلمان نداریم).


دیه ذمّی مرد، دو برابر دیه زن ذمّیة است.

پس برای استرقاق اولاد، نه تنها دلیل نداریم بلکه دلیل بر خلاف آن داریم.

۶

تطبیق بیان چند فرع

﴿ ويُقتل الذمّي بالذمّي ﴾ (ذمی در مقابل قتل ذمی کشته می شود)‌ وإن اختلفت ملّتهما (گرچه مذهب و دین این دو با هم متفاوت باشد) كاليهودي والنصراني (اگر یهودی نصرانی را کشت، میتوان یهودی را قصاص کرد) ﴿ وبالذمّيّة (مرد ذمی اگر زن ذمیة را بکشد، می توان مرد را قصاص کرد) مع الردّ (مع ردّ اولیای ذمیه بر ذمی قاتل، فاضل دیه را) ﴾ أي ردّ أوليائها (ذمیه) عليه (ذمی) فاضل ديته عن دية الذمّيّة وهو نصف ديته (همانطور که دیه مرد مسلمان، دو برابر زن مسلمان است، ذمیه هم نسبت به ذمی همینطور است) ﴿ وبالعكس ﴾ تقتل الذمّيّة بالذمّيّ مطلقاً (اگر ذمیه ای ذمی را بکشد، می توان ذمیه را قصاص کرد مطلقا ـ بدون ردّ ـ) ﴿ وليس عليها غرم (لازم نیست بر ذمیه ای که قرار است قصاص شود غرم) ﴾ كالمسلمة إذا قُتلت بالمسلم؛ لأنّ الجاني لا يجني على أكثر من نفسه.

﴿ ويُقتل الذمّيّ بالمسلم (ذمی در مقابل قتل مسلمان کشته می شود) ويُدفع ماله (ذمی) ﴾ الموجود على ملكه حالةَ القتل (دفع می شود مال ذمی در حال قتل به اولیاء مقتول) ﴿ ووُلده الصغار ﴾ (بر فرزندان صغیرش) غير المكلّفين ﴿ إلى أولياء المسلم ﴾ على وجه الملك (مال و ولد می شود ملک این اولیاء) ﴿ على قول ﴾ الشيخ المفيد وجماعة وربما نُسب إلى الشيخ أيضاً ولكن قال المصنّف في الشرح: إنّه لم يجده في كتبه (نیافته است مصنف این مطلب را در کتب شیخ طوسی) .

وإنّما نسب الحكم إلى قول (چرا مصنف در عبارت فرمودند «علی قولٍ») لعدم ظهور دلالة عليه (دلیل روشنی برای این قول وجود ندارد) ، فإنّ رواية ضريس التي هي مستند الحكم (که مستند این حکم است) خالية عن حكم أولاده (صحبتی از استرقاق اولاد ذمی در این روایت نشده است) ، وأصالة حرّيّتهم لانعقادهم عليها (اصل حرّیت این اولاد است به خاطر اینکه نطفه این ها منعقد شده است بر حرّیت) ، وعموم: ( لا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اخْرَى ) ينفيه (نفی می کند حکمِ استرقاق اولادِ قاتل را) . ومن ثَمّ ردّه ابن إدريس وجماعة (به همین دلیل ابن ادریس و جماعتی این قول را رد کردند) .

ووُجّه القول (برخی قول به استرقاق اولادِ قاتل را توجیه کرده اند:) بأنّ الطفل يتبع أباه (طفل، تابع پدرش است) ، فإذا ثبت له الاسترقاق (وقتی برای پدر استرقاق ثابت شد) شاركه فيه (مشارکت می کند طفل، این پدر را در استرقاق) ، وبأنّ المقتضي لحقن دمه (مقتضی محفوظ بودن خون ذمی) واحترام ماله ووُلده هو: التزامه بالذمّة (علت آن این بود که او شرائط ذمه را پذیرفته بود) وقد خرقها بالقتل (با قتلی که مرتکب شد، شرائط ذمه را زیرپا گذاشت) ، فيجري عليه أحكام أهل الحرب (یکی از احکام اهل حرب این است که می توان اولاد او را استرقاق کرد) .

وفيه (دلیل اول را که طفل تابع پدرش است را اصلاً شهید ثانی جواب نمی دهند زیرا بسیار دلیل ضعیفی است. ولی دلیل دوم را پاسخ می دهند:) : أنّ ذلك (دلیل دوم) يوجب اشتراك المسلمين فيهم (معنای دلیل دوم شما این است که باید مسلمین در اولاد و مال ذمی شریک باشند) ؛ لأنّهم فيء (غنیمت) ، أو اختصاص الإمام عليه‌السلام بهم (یا اینکه بگوییم این فقط ملک امام است) ، لا اختصاص أولياء المقتول (اینکه شما بگوید اولاد می شوند ملک اولیاء مقتول وجهی ندارد و با این بیان ثابت نمی شود) .

والأجود: الاقتصار على ما اتّفق عليه الأصحاب ووردت به النصوص (اجود این است که ما اکتفا کنیم به همان چیزی که اصحاب گفتند و نصوص در مورد آن وارد شده است) من جواز قتله، والعفو، والاسترقاق له، وأخذ ماله.

﴿ وللوليّ استرقاقه إلّا أن يُسلم ﴾ قبله (در روایت هم دقیقا به این موارد اشاره شده بود) ﴿ فالقتل لا غير (یا باید قصاص کند یا عفو کند) ﴾ لامتناع استرقاق المسلم ابتداءً، وأخذُ ماله باقٍ على التقديرين (چه مسلمان بشود چه نشود می تواند مال او را بگیرد) .

معتاداً لذلك لا يدع قتلهم، فيقتل وهو صاغر » (١).

وأنّه مفسد في الأرض بارتكابه قتلَ من حرّم الله قتله.

والعجب أنّ ابن إدريس احتجّ على مذهبه بالإجماع على عدم قتل المسلم بالكافر، وهو استدلال في مقابلة الإجماع. قال المصنّف في الشرح: والحقّ أنّ هذه المسألة إجماعيّة، فإنّه لم يخالف فيها أحد سوى ابن إدريس وقد سبقه الإجماع، ولو كان هذا الخلاف مؤثّراً في الإجماع لم يوجد إجماع أصلاً (٢) والإجماع على عدم قتل المسلم بالكافر يختصّ بغير المعتاد.

وأعجب من ذلك نقل المصنّف ذلك قولاً مشعراً بضعفه، بعد ما قرّره من الإجماع عليه (٣) مع أنّ تصنيفه لهذا الكتاب بعد الشرح.

واحتجّ في المختلف لابن إدريس برواية محمّد بن قيس عن الباقر عليه‌السلام قال: « لا يُقاد مسلم بذمّيّ » (٤) وأجاب بأنّه مطلق فيحمل على المفصِّل (٥).

وفيه: أنّه نكرة في سياق النفي فيعمّ، ومعه يخصّ العامّ بالمخصّص المفصِّل، والمناقشة لفظيّة. والأقوى المشهور.

ثمّ اختلف القائلون بقتله، فمنهم من جعله قَوَداً كالشيخ (٦) ومن تبعه (٧) فأوجبوا ردّ الفاضل من ديته.

__________________

(١) الوسائل ١٩: ١٦٥، الباب ١٦ من أبواب ديات النفس، وفيه حديث واحد.

(٢) غاية المراد ٤: ٣٤٧.

(٣) نقله هنا قولاً، وقرّر الإجماع عليه في غاية المراد.

(٤) الوسائل ١٩: ٨٠، الباب ٤٧ من أبواب القصاص في النفس، الحديث ٥.

(٥) المختلف ٩: ٣٢٤.

(٦) النهاية: ٧٤٩.

(٧) كسلّار في المراسم: ٢٣٨، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٣١ و ٤٣٣.

ومنهم من جعله حدّاً؛ لفساده، وهو العلّامة في المختلف (١) وقبله ابن الجنيد (٢) وأبو الصلاح (٣).

ويمكن الجمع بين الحكمين فيقتل؛ لقتله وإفساده، ويردّ الورثة الفاضل.

وتظهر فائدة القولين في سقوط القَوَد بعفو الوليّ، وتوقّفه على طلبه على الأوّل دون الثاني.

وعلى الأوّل ففي توقّفه على طلب جميع أولياء المقتولين أو الأخير خاصّة وجهان، منشؤهما: كون قتل الأوّل جزءاً من السبب أو شرطاً فيه، فعلى الأوّل الأوّل، وعلى الثاني الثاني. ولعلّه أقوى.

ويتفرّع عليه: أنّ المردود عليه هو الفاضل عن ديات جميع المقتولين أو عن دية الأخير، فعلى الأوّل الأوّل أيضاً، وعلى الثاني الثاني.

والمرجع في الاعتياد إلى العرف وربما تحقّق بالثانية؛ لأنّه مشتقّ من العود فيقتل فيها، أو في الثالثة. وهو الأجود؛ لأنّ الاعتياد شرط في القصاص، فلا بدّ من تقدّمه على استحقاقه.

﴿ ويُقتل الذمّي بالذمّي وإن اختلفت ملّتهما كاليهودي والنصراني ﴿ وبالذمّيّة مع الردّ أي ردّ أوليائها عليه فاضل ديته عن دية الذمّيّة وهو نصف ديته ﴿ وبالعكس تقتل الذمّيّة بالذمّيّ مطلقاً ﴿ وليس عليها غرم كالمسلمة إذا قُتلت بالمسلم؛ لأنّ الجاني لا يجني على أكثر من نفسه.

﴿ ويُقتل الذمّيّ بالمسلم ويُدفع ماله الموجود على ملكه حالةَ القتل

__________________

(١) المختلف ٩: ٣٢٤.

(٢) حكاه عنه العلّامة في المصدر المتقدّم.

(٣) الكافي: ٣٨٤.

﴿ ووُلده الصغار غير المكلّفين ﴿ إلى أولياء المسلم على وجه الملك ﴿ على قول الشيخ المفيد (١) وجماعة (٢) وربما نُسب إلى الشيخ أيضاً (٣) ولكن قال المصنّف في الشرح: إنّه لم يجده في كتبه (٤).

وإنّما نسب الحكم إلى قول (٥) لعدم ظهور دلالة عليه، فإنّ رواية ضريس (٦) التي هي مستند الحكم خالية عن حكم أولاده، وأصالة حرّيّتهم لانعقادهم عليها، وعموم: ( لا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اخْرَى )(٧) ينفيه. ومن ثَمّ ردّه ابن إدريس (٨) وجماعة (٩).

ووُجّه القول (١٠) بأنّ الطفل يتبع أباه، فإذا ثبت له الاسترقاق شاركه فيه، وبأنّ المقتضي لحقن دمه واحترام ماله ووُلده هو: التزامه بالذمّة وقد خرقها بالقتل، فيجري عليه أحكام أهل الحرب.

__________________

(١) المقنعة: ٧٤٠ و ٧٥٣.

(٢) كسلّار في المراسم: ٢٣٨، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٣٤ ـ ٤٣٥.

(٣) نسبه العلّامة إليه في الإرشاد ٢: ٢٠٤، والتحرير ٥: ٤٥٥، وكذلك السيّد عميد الدين نقله في كنز الفوائد ٣: ٦٩٨، عن النهاية.

(٤) غاية المراد ٤: ٣٥١.

(٥) في سوى ( ع ): القول.

(٦) الوسائل ١٩: ٨١، الباب ٤٩ من أبواب القصاص في النفس، وفيه حديث واحد.

(٧) الأنعام: ١٦٤، والزمر: ٧.

(٨) السرائر ٣: ٣٥١.

(٩) كالمحقّق في الشرائع ٤: ٢١١، والعلّامة في المختلف ٩: ٣٢٢، والشهيد الأوّل في غاية المراد ٤: ٣٥٢.

(١٠) وجّهه الشهيد الأوّل في غاية المراد ٤: ٣٥١.

وفيه: أنّ ذلك يوجب اشتراك المسلمين فيهم؛ لأنّهم فيء، أو اختصاص الإمام عليه‌السلام بهم، لا اختصاص أولياء المقتول.

والأجود: الاقتصار على ما اتّفق عليه الأصحاب ووردت به النصوص من جواز قتله، والعفو، والاسترقاق له، وأخذ ماله.

﴿ وللوليّ استرقاقه إلّا أن يُسلم قبله ﴿ فالقتل لا غير لامتناع استرقاق المسلم ابتداءً، وأخذُ ماله باقٍ على التقديرين.

﴿ ولو قتل الكافرُ مثلَه ثمّ أسلم القاتل فالدية عليه ﴿ لا غير إن كان المقتول ذمّيّاً لامتناع قتل المسلم بالكافر في غير ما استثني. ولو كان المقتول الكافر غير ذمّيّ فلا قتل على قاتله مطلقاً ولا دية.

﴿ وولد الزنا إذا بلغ وعقل وأظهر الإسلام مسلم، يُقتل به ولد الرشدة ـ بفتح الراء وكسرها ـ خلاف ولد الزنا وإن كان لشبهة؛ لتساويهما في الإسلام.

ولو قتله قبل البلوغ لم يُقتل به، وكذا لا يُقتل به المسلم مطلقاً عند من يرى أنّه كافر وإن أظهر الإسلام (١).

﴿ ويُقتل الذمّي بالمرتدّ فطريّاً كان أم ملّيّاً؛ لأنّه محقون الدم بالنسبة إليه، لبقاء عُلقة الإسلام. وكذا العكس على الأقوى؛ لتساويهما في أصل الكفر، كما يُقتل اليهودي بالنصراني. أمّا لو رجع الملّي إلى الإسلام فلا قود، وعليه دية الذمّيّ.

﴿ ولا يُقتل به المسلمُ وإن أساء بقتله؛ لأنّ أمره إلى الإمام عليه‌السلام ﴿ والأقرب: أن لا دية للمرتدّ مطلقاً بقتل المسلم له ﴿ أيضاً لأنّه بمنزلة

__________________

(١) مثل ابن إدريس في السرائر ١: ٣٥٧ حيث حكم بكفر ولد الزنا والظاهر أنّ الحكم ثابت حتّى مع إظهاره الإيمان، كما استظهر ذلك في الحدائق ٥: ١٩٢.