درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۰۵: کتاب القصاص ۱۷: قصاص النفس ۱۷

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مورد دوم مثبتات: بیّنة

مُثبتات قصاص النفس

سه چیز می تواند قتل را ثابت کند:

  • اقرار (بحث آن گذشت)
  • بینه.
  • قسامة.

مورد دوم مثبتات: بیّنة

مراد از بینه در ما نحن فیه، دو مذکّر عادل است. اما شهادت زنان به تنهایی (ولو 4 نفر باشند) کفایت نمیکند. همچنین زنان منضمّ به مردان هم شهادتشان اثری ندارد.

قتل، با یک شاهد و قسم ثابت نمی شود. زیرا در ج2، ص 124 و 125 در بحث قضاء و شهادات بیان شد که شهادت نساء به صورت منضمّ، و یا شاهد + یمین، متعلَّشان مال است. یعنی فقط در بحث های مالی می توان از شهادت نساء یا شاهد همراه با قسم بهره برد. در مواردی هم که «یعسر اطلاع الرجال علیه» شهادت زنان به تنهایی کفایت می کند[۱].

حال در بحث فعلی، نه موضوع مالی است و نه از مواردی است که «یعسر اطلاع الرجال علیه» لذا باید حتما دو مرد عادل برای اثبات قتل اقدام کنند.

سؤال: اگر احتمال قتلی می رود. اما ولی دم می خواهد به جای قصاص، دیه دریافت کند، حالا که قصاص به دیه تبدیل شده است (و مسئله مالی شد) آیا می توان از شهادت زنان به صورت منضمّ به مردان بهره برد؟

پاسخ: خیر. باز هم به وسیله شهادت زنان به صورت منضم، قتل ثابت نمی شود. 

در مقابل این قول، برخی مانند شیخ طوسی گفته اند که با یک شاهد مرد و دو شاهد زن می توان دیه را اثبات کرد ولی قصاص را نمی توان ثابت کرد.

نقد نظریه شیخ طوسی: این نظر، نظر شاذی در بین علما است.

نکته1: شهادتِ شاهدِ بر قتل، باید دارای ویژگی هایی باشد که بتوان آن را پذیرفت:

  • لازم است که شهادت شاهد، خالی از احتمالات دیگر باشد (احتمال غیرِ قتل در شهادت او نباید وجود داشته باشد و قاطعانه باید شهادت بر قتل بدهد). برای مثال اگر شاهدی بیاید و بگوید:‌ «زید بر عمرو جراحتی را وارد ساخت» در این صورت حتی اگر الآن عمرو از دنیا رفته باشد، این شهادت، موجب اثبات قصاص نیست زیرا صریح در قتل نیست. مگر اینکه بگوید «جرحه و مات من جرحه». یا اینکه اگر شاهد بگوید: «اسال دمه»[۲] در این صورت در حدّ جراحت «دامیة» فقط ثابت می شود. (البته در عبارت «اسال دمه» یک بحث باقی می ماند که حال اگر قرار باشد قصاص کنیم، چه کار باید کرد؟ زیرا استیفاء جراحت دامیه، منوط به این است که محلش معلوم شود. لذا بدون تعیین محل، استیفاء معلوم نیست. ولی علی ایّ حال، با این عبارت، قتل ثابت نمی شود)
  • حرف های دو شاهد باید متوافق با یکدیگر باشد. یعنی اوصافی که بیان می کنند باید دلالت بر اتّحاد فعل داشته باشد (از حیث زمان و مکان و آلت قتل و ...). لذا اگر شهادت این دو شاهد در زمان اختلاف داشت (یکی شهادت می دهد که قتل صبح اتفاق افتاد و دیگری می گوید قتل در شب اتفاق افتاد) یا در مکان اختلاف داشت (یکی شهادت می دهد که قتل در خانه انجام شد ولی دیگری می گوید قتل در بازار رخ داد) یا در آلت اختلاف داشت (یکی می گوید قتل با چاقو اتفاق افتاد ولی دیگری می گوید قتل با شمشیر اتفاق افتاد) در همه این موارد، شهادت هر دو نفر باطل است. زیرا این دو شاهد در حقیقت دارند شهادت بر دو فعل مختلف می دهند! (زیرا یک فعل که نمی تواند هم صبح و هم شب انجام شود یا در دو مکان مختلف!) لذا می توان گفت هیچ کدام از این دو فعل، دو شاهد ندارد و هر کدام یک شاهد دارد که برای اثبات حکم کافی نیست. 

نکته2: چنین شهادتی، «لوث» را هم ثابت نمی کند.[۳] علت عدمِ اثبات لوث هم تکاذبی است که دو شاهد نسبت به یکدیگر دارند.

نکته3: اگر یکی از دو شاهد شهادت بدهد که خودِ قاتل اقرار به قتل کرده است و دیگری شهادت دهد که من دیدم که قتل را انجام این قاتل انجام داده است، در این صورت حرف این دو، یکدیگر را تکاذب نمی کند و ظن به قتل هم تحقق پیدا می کند. لذا در این صورت دیگر قتل ثابت نمی شود ولی «لوث» ثابت می شود.


مانند شهادت بر طلاق در ایام حیض.

خونش را ریخت.

گاهی در باب قتل، ما به قرائنی دست پیدا می کنیم که برای ما ظنّ و اطمینان به قتل ایجاد می کند (ولی حجت شرعی بر اثبات قتل نداریم) در اینگونه موارد می گویند «لوث» رخ داده است. مثال برای لوث: شخصی از اتاقی خارج می شود در حالی که در دست او، یک چاقوی خونین است. حال وقتی وارد اتاق می شویم، می بینیم که کسی با چاقو کشته شده است! در اینجا ظن و اطمینان ایجاد می شود که این عمل، فعلِ شخصی بود که با چاقوی خونین از اتاق خارج شد.

۴

تطبیق مورد دوم مثبتات: بیّنة

﴿ وأمّا البيّنة (دومین راه برای اثبات قتل: بینه) : فعدلان ذكران (دو مرد عادل باید شهادت دهند تا قتل ثابت شود) ﴾ ولا عبرة بشهادة النساء منفردات (شهادت 4 زن به تنهایی نمی تواند قتل را ثابت کند) ولا منضمّات (شهادت دو زن + یک مرد کافی نیست) ولا بالواحد مع اليمين (شهادت یک مرد + قسم خوردن مدعی کفایت نمی کند) ؛ لأنّ متعلّقهما (شهادت نساء به صورت منضم و شاهد همراه با یمین) المال (ج2، ص 124) وإن عفا المستحقّ على مال (اگرچه که ولی دم بر مال ببخشد ـ در مقابل گرفتن دیه، قصاص را عفو کند ـ زیرا مسئله از ابتدا مالی نبوده است) . وقيل: يثبت بالشاهد والمرأتين الدية (اگر ولی دم قصاص را به دیه تبدیل کند، در این صورت می توان دیه را با شهادت یک مرد و دو زن ثابت کرد) وهو شاذّ (این نظریه ـ شیخ طوسی ـ شاذّ است) .

(شرائط شهادت بر قتل:)(شرط اول:)‌ ﴿ ولتكن الشهادة صافيةً عن الاحتمال (شهادت باید صاف از احتمالات دیگر غیر از قتل باشد) ، فلو قال (اگر شاهد اینگونه بگوید:) : جَرَحه (زید به عمرو جراحت وارد کرد) لم يكف (این عبارت کافی نیست و قتل را ثابت نمی کند) حتّى يقول: مات من جرحه (اگر این عبارت بیان شود دیگر شهادت به قتل محسوب می شود و احتمال دیگری در آن نمی رود) ﴾ لأنّ (علت لم یکفِ) الجرح لا يستلزم الموت مطلقاً (جرح همیشه و در همه جا مستلزم موت نیست) .

﴿ ولو قال: أسالَ دمه (اگر زید شهادت بدهد بر اینکه عمرو، خون خالد را جاری کرد) ، تثبت الدامية ﴾ خاصّة (فقط دامیه ثابت می شود ـ دامیه: جراحتِ خون آورنده ـ) ؛ لأنّها المتيقّن من إطلاق اللفظ (شاهد) . ثمّ يبقى الكلام في تعيين الدامية (این دامیه در کدام نقطه رخ داده است و چگونه قصاص آن را استیفاء کنیم؟) ، فإنّ استيفاءها مشروط بتعيين محلّها (باید محلّ دامیه معلوم باشد تا بتوان استیفاء و قصاص کرد) ، فلا يصحّ بدونه (بدون تعیین محلّ استیفاء صحیح نیست) .

(شرط دوم:) ﴿ ولا بدّ من توافقهما على الوصف الواحد (باید حتما شهادت شاهدین توافق داشته باشد بر وصف واحد) ﴾ الموجب لاتّحاد الفعل (به گونه ای که ما متوجه شویم که این دو شاهد دارند از یک فعل واحد خبر می دهند!) ﴿ فلو اختلفا زماناً ﴾ (اگر یکی بگوید قتل صبح انجام شد ولی دیگری بگوید قتل شب انجام شد) بأن شهد أحدهما أنّه قتله غُدوةً والآخر عَشيّة ﴿ أو مكاناً ﴾ بأن شهد أحدهما أنّه قتله في الدار والآخر في السوق (یکی از شاهد ها می گوید قتل در خانه اتفاق افتاد و دیگری می گوید قتل در بازار اتفاق افتاد)‌ ﴿ أو آلةً ﴾ بأن شهد أحدهما أنّه قتله بالسكّين والآخر بالسيف (یکی از شاهد ها می گوید قتل با چاقو بوده است ولی دیگر می گوید با شمشیر بوده است) ﴿ بطلت الشهادة ﴾ (در اینجا شهادت باطل است) لأنّها شهادة على فعلين (هر کدام از طرفین دارند یک فعلی غیر از فعل دیگری را شهادت می دهند ـ فعل واحد که نمی تواند در دو زمان متفاوت یا دو مکان متفاوت رخ بدهد‌ ـ) ، ولم يقم على كلّ واحد إلّا شاهدٌ واحدٌ (هر کدام از این دو فعل، یک شاهد واحد بیشتر ندارد) . ولا يثبت بذلك لوث على الأقوى؛ للتكاذب (حتی با چنین شهادتی، لوث هم علی الاقوی حاصل نمی شود. زیرا هر کدام از طرفین دارند با شهادتشان طرف مقابل را تکذیب می کنند) . نعم، لو شهد أحدهما بإقراره (اگر یکی از شاهد ها شهادت بدهد و بگوید:‌ «من با چشم خودم ندیدم زید آدم بکشد ولی خودِ زید آمد و گفت من قتل انجام داده ام» ولی شاهد دیگر می گوید: «من خودم دیدم که زید مرتکب قتل شد») والآخر بالمشاهدة لم يثبت وكان لوثاً (در اینجا هم قتل ثابت نمی شود ـ زیرا دو شاهد نداریم! یک شاهد بر اقرار داریم و یک شاهد بر نفس عمل‌ـ اما لوث ثابت می شود) ؛ لإمكان صدقهما وتحقّق الظنّ به (تکاذب طرفین نسبت به یکدیگر در این صورت وجود ندارد و ظن به قتل متحقق می شود) .

۵

مورد سوم مثبتات: قَسامة

مورد سوم مثبتات: قَسامة

راه سوم برای اثبات قتل، قسامه است. اما قسامه در وقتی می آید که لوث وجود داشته باشد. یعنی اگر لوثی نباشد، قسامه ای هم در کار نیست. 

در فرضِ عدم لوث، اگر به اقرار و بینه قتل ثابت نشود و مدعی و منکری برای قتل وجود داشت، در این صورت منکر باید قسم بخورد بر نفیِ فعل قتل و با این قسم، دعوا خاتمه پیدا می کند. اما اگر منکر، از قسم خوردن سرباز بزند در این صورت مدعی قتل قسم می خورد بر فعلِ منکر (البته به شرط اینکه بر نکول منکر حکم نشود)[۱] و قتل ثابت میشود. اگر هم قائل به نکول منکر شویم، در این صورت اگر منکر از قسم نکول کرد، قتل ثابت می شود و نیازی به قسم مدعی نیست.

معنی لوث: لوث اماره ایست که با آن امارة، ظن حاصل می شود که مدّعی قتل صادق است.[۲]

نکته1: اگر «قتیل» وجود نداشته باشد، صِرفِ وجود خون بر روی خنجری که در دست این شخص است، لوث محسوب نمی شود.

مثال1: اگر قتیلی در خانه قومی بود و یا در آبادی قومی بود (بر فرض اینکه غیر از آن قوم در آنجا رفت و آمد نمی کردند) یا در بین دو آبادی باشد که غیر از اهالی آن دو آبادی به آن رفت و آمد نمی کنند و فاصله این قتیل هم به دو آبادی یکسان باشد، در این موارد لوث وجود دارد البته نه به فردِ خاصی بلکه به تمام آبادی و قوم. اما اگر قتیل به یکی از این دو آبادی نزدیک تر باشد، در این صورت فقط نسبت به آن آبادی نزدیک تر لوث محسوب می شود. 

البته همه این ها برای صورتی است که غیر از اهل آن آبادی به آنجا رفت و آمد نداشته باشند و الا اگر افراد مختلف از آنجا عبور می کنند (از اقوام و آبادی های مختلف) در این موارد لوث وجود ندارد. مگر اینکه بین این قوم و مقتول، عداوت و دشمنی باشد که در این صورت این عداوت و دشمنی ظن حاصل  می کند که قتل، کارِ این قوم است.

مثال2: اگر یک شاهد عادل داشته باشیم که شهادت بدهد بر قتل قاتل (به شرط اینکه شاهد ما صبی یا فاسق یا کافر نباشد) در این صورت لوث ثابت می شود. 


برخی عقیده داشتند که در صورت نکول منکر، امر ثابت می شود و نیازی به قسم مدعی نیست. ولی برخی عقیده داشتند که در صورت نکول منکر، باید قسم بر گردد به مدعی.

کسی با خنجری خونین از اتاقی که در آن جنازه ای افتاده است خارج می شود. (البته اگر قرائن به قدری یقینی باشند که مارا به یقین برسانند که قتل توسط فلانی انجام شده است دیگر اینجا لوث نیست و قتل ثابت است. بحث در لوث در جایی است که صرفا ظن و اطمینان به قتل پیدا می شود و نه یقین)

۶

تطبیق مورد سوم مثبتات: قَسامة

﴿ وأمّا القسامة: فتثبت مع اللوث (قسامه با لوث ثابت می شود) . ومع عدمه (اگر لوثی نباشد ـ بینه و اقراری هم نباشد ـ) : يحلف المنكر يميناً واحدة (منکر باید قسم بخورد) ﴾ على نفي الفعل (بگوید:‌ والله من قتلی انجام نداده ام) ﴿ فإن نكل ﴾ عن اليمين (اگر منکر، قسم نخورد) ﴿ حلف المدّعي يميناً واحدة ﴾ بناءً على عدم القضاء بالنكول (به شرط اینکه به صرفِ نکولِ منکر، حکم بر علیه او نشود) ﴿ ويثبت الحقّ ﴾ (اگر مدعی قسم بخورد حدّ ثابت می شود) على المنكر بيمين المدّعي. ولو قضينا بالنكول (اگر به صرفِ نکول منکر حکم کردیم) قُضي عليه (منکر) به (نکول) بمجرّده (نکول) (یعنی در این صورت دیگر نیازی به قسم خوردن مدعی نیست!) .

﴿ واللوث أمارة يُظنّ بها صدق المدّعي (لوث اماره ای است که با این اماره ظن حاصل می شود به صدق مدعی) ﴾ فيما ادّعاه من القتل (در آن قتلی که او ادعایش را کرده است) ﴿ كوجود ذي سلاح ملطَّخ بالدم (مانند وجود فردی که سلاحی به همراه دارد که این سلاح آغشته به خون است) عند قتيل في دمه (شخصی هم که در حال خونریزی مرده است در آنجا حضور دارد) ﴾ أمّا لو لم يوجد القتيل مُهرَق الدم (اگر یافت نشود قتیل به صورت کسی که خونش ریخته شده است) لم يكن وجود الدم مع ذي السلاح لوثاً (وجودِ خون همراه با شخصی که سلاح در دست دارد لوث محسوب نمی شود) ﴿ أو ﴾ وجد القتيل ﴿ في دار قوم (قتیلی را در خانه قومی پیدا کنند) أو قريتهم (یا قتیلی را در آبادی قومی پیدا کنند) ﴾ حيث لا يطرقها غيرُهم (رفت و آمد نمی کنند به آن قریه غیر از این قوم)  ﴿ أو بين قريتين ﴾ لا يطرقهما غير أهلهما (اگر قتیل بین دو آبادی پیدا شد ـ دو آبادی که غیز اهالی این دو آبادی کسی به آن رفت و آمد ندارد) ﴿ وقربهما ﴾ إليه ﴿ سواء ﴾ (نزدیکی این دو روستا به این قتیل هم مساوی است) (در این موارد لوث ثابت است) ولو كان إلى إحداهما أقرب (اگر قتیل به یکی از این دو قریه نزدیک تر باشد) اختصّت باللوث (همان قریه ای که نزدیک تر است اختصاص به لوث دارد) . ولو طرق القرية غير أهلها (اگر رفت و آمد دارند به قریه غیر از اهل این قریه) اعتبر في ثبوت اللوث مع ذلك ثبوت العداوة بينهم وبينه (اینجا در صورتی لوث حاصل می شود که بین اهل آن دار یا قریه عداوت و دشمنی باشد که این عداوت و دشمنی برای ما ظن حاصل کند) ﴿ وكشهادة العدل ﴾ الواحد بقتل المدّعى عليه به (کسی که ادعا شده است بر علیه او به قتل ـ همان مظنون ـ) ﴿ لا الصبيّ ولا الفاسق ﴾ والكافر وإن كان مأموناً في مذهبه (اگرچه این کافر از کذب بریء باشد و مورد اطمینان باشد) .

الأصحاب مع أنّها مرسلة مخالفة للأصل (١) والأقوى تخيير الوليّ في تصديق أيّهما شاء والاستيفاء منه كما سبق.

وعلى المشهور لو لم يكن بيت مال كهذا الزمان أشكل درء القصاص عنهما وإذهاب حقّ المُقَرّ له مع أنّ مقتضى التعليل ذلك.

ولو لم يرجع الأوّل عن إقراره فمقتضى التعليل بقاء الحكم أيضاً. والمختار التخيير مطلقاً.

﴿ وأمّا البيّنة: فعدلان ذكران ولا عبرة بشهادة النساء منفردات ولا منضمّات ولا بالواحد مع اليمين؛ لأنّ متعلّقهما المال وإن عفا المستحقّ على مال. وقيل: يثبت بالشاهد والمرأتين الدية (٢) وهو شاذّ (٣).

﴿ ولتكن الشهادة صافيةً عن الاحتمال، فلو قال: جَرَحه لم يكف حتّى يقول: مات من جرحه لأنّ الجرح لا يستلزم الموت مطلقاً.

﴿ ولو قال: أسالَ دمه، تثبت الدامية (٤) خاصّة؛ لأنّها المتيقّن من إطلاق اللفظ. ثمّ يبقى الكلام في تعيين الدامية، فإنّ استيفاءها مشروط بتعيين محلّها، فلا يصحّ بدونه.

__________________

(١) وهو أصالة عدم سماع الرجوع بعد الإقرار.

(٢) قاله الشيخ في المبسوط ٨: ١٧٢، ونقله العلّامة عن ابن الجنيد في المختلف ٨: ٤٥٥ ـ ٤٥٦، وقال به أبو الصلاح في الكافي: ٤٣٦، وغيرهم.

(٣) كما نسبه المحقّق أيضاً في الشرائع إلى الشذوذ مع ذهاب أكثر الأصحاب إليه، فراجع المسالك ١٥: ١٧٨.

(٤) هي التي تقطع الجلد وتأخذ اللحم يسيراً.

﴿ ولا بدّ من توافقهما على الوصف الواحد الموجب لاتّحاد الفعل ﴿ فلو اختلفا زماناً بأن شهد أحدهما أنّه قتله غُدوةً والآخر عَشيّة ﴿ أو مكاناً بأن شهد أحدهما أنّه قتله في الدار والآخر في السوق ﴿ أو آلةً بأن شهد أحدهما أنّه قتله بالسكّين والآخر بالسيف ﴿ بطلت الشهادة لأنّها شهادة على فعلين، ولم يقم على كلّ واحد إلّا شاهدٌ واحدٌ. ولا يثبت بذلك لوث على الأقوى؛ للتكاذب. نعم، لو شهد أحدهما بإقراره والآخر بالمشاهدة لم يثبت وكان لوثاً؛ لإمكان صدقهما وتحقّق الظنّ به.

﴿ وأمّا القسامة: فتثبت مع اللوث. ومع عدمه: يحلف المنكر يميناً واحدة على نفي الفعل ﴿ فإن نكل عن اليمين ﴿ حلف المدّعي يميناً واحدة بناءً على عدم القضاء بالنكول ﴿ ويثبت الحقّ على المنكر بيمين المدّعي. ولو قضينا بالنكول قُضي عليه به (١) بمجرّده.

﴿ واللوث أمارة يُظنّ بها صدق المدّعي فيما ادّعاه من القتل ﴿ كوجود ذي سلاح ملطَّخ بالدم عند قتيل في دمه أمّا لو لم يوجد القتيل مُهرَق الدم لم يكن وجود الدم مع ذي السلاح لوثاً ﴿ أو وجد القتيل ﴿ في دار قوم أو قريتهم حيث لا يطرقها غيرُهم ﴿ أو بين قريتين لا يطرقهما غير أهلهما ﴿ وقربهما إليه ﴿ سواء ولو كان إلى إحداهما أقرب اختصّت باللوث. ولو طرق القرية غير أهلها اعتبر في ثبوت اللوث مع ذلك ثبوت العداوة بينهم وبينه ﴿ وكشهادة العدل الواحد بقتل المدّعى عليه به ﴿ لا الصبيّ ولا الفاسق والكافر وإن كان مأموناً في مذهبه.

__________________

(١) لم يرد « به » في ( ع ).